۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

فوری !

یک تصمیم خیلی ناگهانی و بدون داستان خاصی پشت سرش :
استفاده از جمله " متنفرم ." تحت هر شرایط زمانی و مکانی ، نسبت به هر موجود جاندار و بیجان ممنوع !
وسلام .

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

زندگی باید کرد! ... گاه با یک گل سرخ ... گاه بایک دل تنگ

میخواهم مواد مورد نیازم برای "نوشتن" ردیف کنم. البته اگه بشود اسم این کلمات، که خیلی بیربط کنار هم قرار میگیرند و جمله هایی میسازند بیربط تر ، که هیچ بار ادبی هم ندارند را  " نوشتن "  گذاشت. مهم باربط یا بیربط بودن اینها نیست . اهمیتشان این است که مال "من" اند. وقتی هستند میتوانم خودم را بشناسم تا حدودی . احساسم رو پیدا کنم . هرچه که بوده ، ترس ، ناراحتی ، عصبانیت، سرخوردگی ، خشم، تنهایی ، دلتنگی ، عشق و... .  هر اسمی هم برایشان مناسب باشد از قبیل ناله های از سر بی دردی ، غرهای ناتمام و ...باز هم برای من بی اهمیت است. و اصلا من فقط برای خودم و خودت مینویسم پس دغدغه و نگرانی ندارم. چون همیشه از بدترین و زشت ترین قسمتهای وجودی ام، از تمامی احساساتم زیباایشان را دیدی و  همین نگاه تو همیشه دلگرمی من بوده و به من حس زیبایی داده است. 

از اصل مطلب دور شدیم. داشتم میگفتم، مواد لازم عبارتند از :
1.دلخوری ، ناراحتی، عصبانیت یا هر گونه احساس ناخوشایندی از این قبیل مقدار لازم فقط یک عدد، آنهم کافیست فقط از یک فرد نزدیک باشد، نه هر کسی هم. هرچه این فرد نزدیکتر باشد سوز و گداز متن بالاتر رفته و توانایی تولید کلمات و جملات همافزایش پیدا میکند. 
2.درگیری شدید فکری با موضوع و گریه های بی امان از سر ناتوانی برای حل آن، به مقدار زیاد.

3.نزدیک بودن به زمان پریودی . که خودش میتواند علت اصلی دو مورد قبلی هم باشد. همچنین در این زمان یک نفر، حضورو عدم حضورش ، مورد پسند من نباشد. (البته  قسمت آخر تحت هر زمانی جز مواد لازم به حساب میاد ، اما اگر فرض اولیه برقرار باشد خیلی قضیه رو تند و تیز میکند!)
4.یک عدد آهنگ دپرس و گریه آور در پس زمینه . که عمق موضوع رو مثله یک خنجر نوک تیز مدام تو جای جای اعضا و جوارح فرو کند.
5.هم زدن خاطرات ناراحت کننده قدیمی . که اصلا ربطی به موضوع ندارن و فقط به عنوان چاشنی کار استفاده میشوند . مسلما بستگی به ذائقه داشته و در زمانهای مختلف و موقعیتهای متفاوت عملکرد و جایگاه متفاوتی خواهند داشت.

این موضوع اصلا برایم خوشایند نیست . چرا وقتی ناراحتم احساساتم انقد خالص اند که برای حرکت انگشتانم نیازی به فکر کردن ندارم . خودشان آهنگ خودشان را پیدا میکنند ، مخصوصا اینکه مواد لازم هم فراهم باشد. اما وقتی خوشحالم ، مساله خوشحالی برایم مثل موضوع انشا میماند و باید خودم رو تحت فشار بگذارم تا 2 کلمه خارج شود ، منظورم اینجاست.چرا خوشحالی های من انقد خالص و ناب نشدند.شاید علت اصلی از خلوصشان نیست !!
چرا از اولین باری که خودم را در بغلت رها کردم و تو، تمام  من رو پر از بوسه کردی . از اونروز اینجا خبری نیست؟

یا چرا وقتی خودم رو توی بغلت جمع کرده بودم لبخند شیرینت رو تحویلم دادی و دنیای درون من زیر و رو شد، نیامدم و ثانیه ثانیه اش رو ننوشتم؟
میدانی ؟ حماقت کردم . آدم باید از این چیزها توی وبلاگش بنویسد ،تا همیشه خودش باشد  و از خودش دور نشود . تا بهانه های ساده خوشبختی را فراموش نکند.تا هروقت کم آورد ، هر وقت دلش اول صبح یک بغل بزرگ برای گوله شدن خواست، برود چهار خط بخواند دلش به وجد بیاید کمی آرام بگیرد. شاید هم اینها جای خالی را بزرگتر کنند . نمیدانم . اینهم حکایتِ دل من ؛
تکلیفش با خودش دُرست و حسابی مشخص نیست. فقط این را خوب میداند که الان در این لحظه سخت تنگت است .تنگِ آرام شدن در بهترین جای دنیا ، آغوشت !

+دلتنگتم...