۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

از حمام دراومدم، حوله رو دور خودم پیچیدم. اومدم ولو شدم روی تخت. از خوبیهای وقتی که تنهایی شاید همین باشه که میتونی راحت با حوله بچرخی تو خونه و هرجا حواستی خودت رو ولو کنی و باکت نباشه اگر گوشه ای جاییش بره کنار. ولو شدم و گوشی رو برداشتم آب از نوک موهام میریخت پایین و چندتایی هم افتاد روی صفحه گوشی. تاچش به آب حساسه. خواستم سمست رو باز کنم که ساعت قرار رو یه بار دیگه چک کنم اما خوب تاچش حساسه و قاطی کرده بود. حوله هم ولو شده بود. يه تیکه خشکش رو برداشتم و تاچش رو خشک کردم. اما دیگه یادم رفته بود واسه چی اصلا به گوشی دست زدم. حافظه ام خیلی کوتاه شده بسکه با چیزایی که شاید زیاد مهم نیستن پرشون کردم. چیزایی که حتی نمیدونم هم دقیقا چی هستن. گوشی رو انداختم یه ور، مثل حوله، مثل دست و پاهام. جای سرم رو تخت خیس شده بود. حوله رو پیچیدم دور موهام و ملحفه رو روی خودم کشیدم.  اتاق تاریک شد یهو. انگار یه ابر هوس کرده بود بیاد بالا سر پنجره اتاق. بعد تصویرهایی اومد جلوی چشمام. تصویرهایی خیلی واضحتر و روشنتر از اتاق ابر گرفته ام. سرم رو به پهلو گذاشتم انگار بخوام دقیقتر بشم. تصویرهایی از گذشته و آینده. اینکه من دارم از یه جاده خاکی که دو طرفش پر از سبزه و چمن و یکم جلوترش درختای بلند هست رد میشم و به تو فکر میکنم. به بودنت،  به نبودنت. تابستون 90 بود. تیکه ای از بهشت جلوی چشمام بود اما تنها چیزی که همه ذهن من رو مشغول کرده بود تو بودی. انگار چشمها اون چیزی رو که واقعا داشتن میدیدن به مغز نمیفرستادن. حتی تصویر فکرم هم خیلی واضح اومد جلوی چشمام. روی دماغم خیس میشه، اون خیسی که حتی حواسم نیست مال یه دسته موی روی پیشونیمه یا از چشمم درومده میاد پایین، کجکی تا کناره گوشم. گوشم سرد میشه. گوشیم زنگ میخوره و ابر از بالای پنجره رد میشه. دوست شیرینِ. قرار بوده بهم زنگ بزنه نمیدونم راجع به چی میخواد سوال کنه.
بلند میشم، حوله رو میذارم دورم و میرم سروقت کمد لباسها و جواب تلفن رو میدم.