۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

"It's time to face the truth" (??)

یه نگاهی به دور بر خودت میندازی . همه چیز به نظر میاد سرجاش باشه . نه خبری از بیماری لاعلاج هست، نه بی پولی ، نه بی غذایی. اما توی قلبت انگار هیچ چیز سرجایش نیست . انگار بیماری لاعلاج داری ، بدبخت و کاسه بدستی و همه چیز در اینده تیر و تار و دردناک و گریه آور شده است. علتش چیست ؟؟؟ ذهن منفی باف یا ذهن واقع بین ؟
کم کم چشمهات شروع به سوزش میکنن، دلت میخواد با یکی حرف بزنی اما ازچی بگی ؟؟؟ از کدوم ناراحتی ؟؟؟ ناراحتی که وجود خارجی نداره ؟؟؟
ترجیح میدی خودت باشی و خودت . بلند میشی جلوی آینه یکم کرم به ساقه موهات میزنی ، سشوار میکشی ، صدای اهنگ توی صدای سشوار گم میشه و بهترین فرصت برای گریه کردن میرسه . جلوی آینه .
برمیگردی به زیر پتو ، همراه همیشگی این روزها ...

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

فانتزی ذهنی من تو این هوای گرم الان و نبودن تو اینه که ، هوا بارونی باشه ، از بارونای ریز ریز ، نه بارونهای اهواز . بعد همینجور که صدای برخورد آب به شیرونی میاد ، من هم تو آشپزخونه باشم ، غذام آماده ، چایی سبز با طعم نعناع و لیمو دم شده و مشغول سالاد درست کردن و منتظر تو باشم. یه پیراهن با گلهای ریز تنم باشه ، موهام رو هم بالا بسته باشم . 
بعد تو با موهای خیس از بارون و خیلی بی صدا بیای تو آشپزخونه . -گفته بودم وقتی موهات خیسه خیلی بامزه میشی؟- از پشت من آروم تو گوشم حضورت رو اعلام کنی و من فقط لبخند بزنم . بعد سالاد رو به امون خدا ول کنم و دو تا لیوان چای بریزم. و ...

+ بهم نخند!
به این فکر میکنم که حتی بر فرض الان 25 سالم باشه و بر فرض اینکه در بهترین شرایط 75 سال عمر کنم . الان یک سومش به سرعت تموم شده. خیلی از سالهاش اصلا یادم نمیاد. خیلی از خاطراتم کلا پاک شدند و یه تصویر خیلی گنگ و مه آلود تو ذهنم ازشون دارم . انگار همین دیروز بود که تازه کلاس اولی بودم . که دلم نمیخواست برم سر کلاس ، که مامان باهام تا دم در میومد و من با هزار کلک میخواستم برگردم خونه. ولی در واقع 18 سال از اونروز گذشته . همه چیز خیلی سریع میگذره و این خیلی تلخِ.
 بعد به مامان و بابام فکر میکنم و همین معادله رو برای اونها هم انجام میدم . قلبم به درد میاد و چشمام میسوزه. سعی میکنم سریع ذهنم رو منحرف کنم از این بدترین تراژدی زندگی هر آدمی.
 اما فکرم میره به این سمت که آیا دنیای دیگه ای هم بعد از مرگ هست ؟
باید چه کار کنم ؟ باید برای اینکه خودم رو آروم کنم و این معادله ها انقدر آزارم ندن به اون دنیا فکر کنم ؟ باید کوری رو بپذیرم تا درد پوچی رو نکشم ؟
یا شاید هم باید به هیچ چیزی فکر نکنم و فقط به 25 سالی که رفت و حسی که الان دارم فکر کنم . اینکه آیا لحظه مرگ هم میخواهم همین حس رو داشته باشم ؟ 
تهش هم به نتیجه های کلیشه ای میرسم که بهتره برای هر چیز به اندازه ارزشش حرص بخورم. به هر کسی، اونقدری که عیار داره اهمیت بدم. و سعی کنم بهتر باشم ، بهتر نفس بکشم ، بهتر زندگی کنم و بیشتر محبت کنم . 

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

در دلم هستي و بين منُ تو فاصله هاست

اینم حس عجیبیه وقتی یکی رو خیلی دوست داری و در عین حال ناراحتی ازش و اصلا از فضای ناراحتی تو فاصله ها داره .

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

میشینمت بمان ...

گفت: "نمي‌دونم ... اين روزها انگار نمي‌تونم منظورمو برسونم. فقط نمي‌تونم. هروقت مي‌خوام چيزي بگم، غلط فهميده مي‌شه. يا اين جوره، يا آخرش طوري مي‌شه كه خلاف نظرمو مي‌گم. هرچه سعي مي‌كنم درستش كنم، بيشتر گند مي‌زنم. گاهي حتي يادم نمي‌ياد اول چي مي‌خواستم بگم. انگار تنم دونيم شده و نصفش دنبال نصف ديگه‌ش دور ستون بزرگي مي‌چرخه. هي دورش مي‌دوم. اون نصفه‌ي ديگه كلمات درُستو در دسترس داره، اما هيچ‌وقت بهش نمي‌رسم."

گربه‌هاي آدمخوار / هاروكي موراكامي / مهدي غبرايي

جمعه وقت رفتنِ ... موسمِ دل کندنِ

خدایا دوستم داشته باش ...
همین برای من بس است...

عصر جمعه است ، آلبالو میخورم ، ترش است ، اما تلخ میگذرد و حتی نمیگذرد جمعه !