۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

"زندگی یعنی تو ، آن چه را باید می فهمیدم : فهمیدم"



"...
دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .

همه آن دم است .
..." 
دست‌هایت را دوست دارم گرمایشان را  ، انگشت‌هایت را هم ؛ وقتی‌ یکی‌ در میان  بین انگشت‌هایم میزاریشان ، و بعد به دست هامون نگاه میکنی‌ که چه سفت به هم گره خورده اند  و لبخند شیرینت رو تحویلم میدی !
+احساس نیاز افتاده انگار ...


ایزابل

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

"آغوشَ‌ ت … رودِ آرامی‌ ست؛ …به دریا نرسیده … مرا غرق خواهد کرد"


امروز فهمیدم که نمیتونم از کلمات به ظرافت تو استفاده کنم ، فهمیدم چقد زشت ، زننده کلمات رو به بازی میگیرم تا بتونم اونی‌ رو از توشون در بیارم  که لبخند بذاره رو لبات ، باعث بشه قلبت یکم تندتر بتپه ، درست همونجوری که تو باهاشون بازی‌ میکنی‌ ، با لحن خاص خودت چیزی رو از توشون در میاری که میتونه ساعت‌ها من رو با تپش قلبم سرگرم کنه ، من رو زیبا کنه ..

+ دوستت دارم و این تنها جمله ی عاشقانه‌ای که خیلی‌ خوب بلدم .. 


ایزابل

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

دلتنگی

"دلتنگی خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه
...
"
شمس لنگرودی


+دلتنگتم ...


ایزابل

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

چون عشق حرم باشد ، سهل است بیابان ها ...


روی ار به روی ما نکنی
حکم از آن توست ...



این دفعه با همیشه فرق داشت ، هرچند شاخص این افتراق همیشه منطق تو بوده . همیشه توی این بحث ها نه به خاطر قهری که بهش قادر بودی و هیچوقت انجامش ندادی ، ایستادی پای تمام پشت کردنای من به اصل حرف زدن ، فقط بخاطر یادآوری کردن این مطلب که " دو تا انسان وقتی به قهر کردن رضایت میدن یعنی بزرگترین وجه ممیزی انسان از حیوان که همون امتیاز گفتگو ست رو از دست میدن . درست بر همون مبنا که انسان رو حیوان ناطق میگن ، یعنی وقتی انسان به اصل نطق و گفتمان پشت میکنه در واقع اساس ویژگی بشر بودنش رو از دست میده "  . من خودم اعتقاد دارم همه ی مرد ها کم و زیاد دارای روحیه ی دیکتاتوریسم هستن ، این خصلت تو مردا شدت و ضعف داره ولی غیر ممکنه که مردی فاقد این روحیه باشه و البته علت ذاتی بودن این خصلت هم پیشینه ی این
ناهنجار در طول تاریخه . و تو ایزابل نازنین من ، همواره در برابر سرکشی این روحیه در من تنها صبوری کرده ای و هرگز تو را اندیشه ی طغیانی نبوده . آنچه تو را در غایت معنا سزاوار تحسین میکند همین انسانیت توست. اکنون جاناتان تو به رفتارش در این چند ماه و در این چند بحث اخیرمان که می اندیشد تمام قد شرم میشود. در پس تمام این کنشها نزدیکم ماندی و رسم با هم راه رفتن و همگام بودن را به من آموختی و نجواکنان در گوشم گفتی " هر که از یار تحمل نکند یار مخوانش " . روز به روز دل مرد زندگی ات را به روشنی روزگارمان به شرط همدل بودنمان قرص تر میکنی .

بر فراز تمام تجربه های تلخ وشیرین بحث ها و گاه مجادله هامان ، امروز در آستانه ی آغاز هشتمین سال رابطه مان، به جاناتانت سه اصل را نیک آموخته ای ؛

اول آنکه  به راستی و درستی باید بیاموزیم که بهترین " دوست " یکدیگر باشیم ، چرا که در پناه امن یک دوستی عمیق می توانیم به " زبان مشترک " دست یابیم ...
دوم آنکه دعوی عشق نباید کرد مگر آنکه لحظه لحظه ی رابطه مان را مقتدایی جز " احترام ، صداقت ، صمیمیت و از خود گذشتگی " نباشد ...
سوم و آخر آنکه تمام نگرانی ها ، دلهره ها ، استرس ها و دغدغه هامان باید موجب " بیشتر نزدیک شدن " ما به یکدیگر شوند و نه سبب فاصله گرفتن ما ... 


باز آ که روی در قدمانت
بگستریم ...


جاناتان








۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

من و تو یکی شوریم ، از هر شعله ای برتر ...


"
برمی‌گردی و پشت سرت رو نگاه می‌کنی، هست. داره میاد. عقب‌تره از توه، ولی هست. مهم همینه که هست. مهم همینه که داره میاد. مهم همینه که هر دو، توی یه مسیر دارید میرید. به این رابطه باید مثبت نگاه کرد. بقول آدم حسابی‌ها برآیندش مثبت‌ه، پس میشه بهش امید بست. رابطه‌ای که هر دو نفر، توی یه مسیر و به یه سمت حرکت می‌کنند دیگه نیاز به نذر و نیاز و دخیل بستن نداره. این رابطه خودش رشد می‌کنه و توی دل زمین، جا باز می‌کنه.

 آفت رابطه، موقعی جوونه میزنه و رشد می‌کنه، تویی که جلوتری یهویی بترسی از اینکه چرا اون یکی، بغل دست‌ت نیست، اونجاست که متر ورمی‌داری و فاصله‌ی خودت و طرف مقابل‌ت رو هی اندازه میزنی. همونجایی‌که ترسیدی از جلوتر بودن، همونجایی که متر ورداشتی، همونجایی که خواستی تا طرف مقابل‌ت اونقدر بیاد تا برسه کنار تو، بدون که تیشه برداشتی و داری ریشه‌ی همه‌ی اون حس‌های خوب رو از بیخ و بُن میزنی.

 نباید ترسید از جلوتر بودن و عقب موندن. دوست داشتن بحث کیفی‌یه. کمّی نیست تا متر ورداری و یه سرش رو خودت بگیری و سر دیگه‌اش رو بدی به اون آدم مادر مُرده تا ببینی تو بیشتر دوست‌ش داری یا اون. توی رابطه‌ای اگه جلوتر بودی، این اجازه رو بده تا اونی‌که پشت‌ سرت مونده بهت برسه. نترس از این جلوتر بودن و توقع نداشته باش اونی که داره میاد ولی سَلانه سَلانه، یه شبه برسه به همونجایی که تو هستی. و تویی هم که داری دلیه دلیه می‌کنی، سعی کن شناخت‌ت رو بیشتر کنی. سرعت‌ت رو تندتر کنی. برسی به اونی که جلوتر از توست. 
توی رابطه فاصله‌ها مهم نیست. عقب و جلو بودن مهم نیست ولی وقتی که متر زدی، سانت زدی، اندازه زدی، وزن کردی، از اینجا به بعد نه تنها به ‌هم نزدیک‌ نمی‌شید که دورتر میشید. روز به روز. لحظه به لحظه. دورتر و دورتر و دورتر. اونقدر دور که شاید دیگه هیچ‌وقت نتونید ببینید خودتون و اون حس‌های قشنگ گذشته‌تون رو.

باد موافق برای کشتی بی‌هدف، بی‌معناست پس نترس از اینکه هم‌دوش نیستی. بترس از وقتی که هم‌سو نباشی. 
..."

حالم خیلی‌ بده !!!


درستش کن ، خواهش می‌کنم ازت … اقلا" با همدیگه ..

+ این مطلبو 1 دوست بهم داده  !

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

اول چنین نبودی ، باری حقیقتی شد ...



اول چنین نبودی ، باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی ، امروز قوت جانی

دی حظ نفس بودی ، امروز قوت جانی

دی حظ نفس بودی ، امروز قوت جانی

دی حظ نفس بودی ، امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی


امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی

امروز قوت جانی


امروز قوت جانی





سعدی








جاناتان



۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

...

جاناتانِ عزیزم


نمیدونی چقدر سخت و ناراحت کننده­ س ، وقتی‌ با تمام وجود دلت بخواد با صداش خوابت ببره ، مثل لالایی . و فک کنی خوبه بهش بگی‌ واست شعر بخونه ، تا آروم بشیو حس کنی‌ کنارته ، نزدیکِ نزدیک ، داره دمِ گوشت واست شعر می‌خونه تا آروم بخوابی!
آره ‌سخت تر هم میشه وقتی  که اینخواهش  رو ازش بکنی‌ ، بعد اون بگه نه ! چون 5تا شعر زیاده و فقط 2تا میتونه ، نه بیشتر . چون خوابش میاد ، چون فردا باید زود پاشه، چون فردا با یکی‌ قرار داره ،چون ساعت 3 نصفه شبه ، چون هیچ آدم عاقلی این موقع شب از این درخواستا نمیکنه چون اگه این درخواستو قبول کنه شریک جرم میشه  ، چون یادش رفته قرار بود عاقل نباشیم و عاقلانه رفتار نکنیم ، چون یادش رفته عشق با رفتارهای عاقلانه جور در نمیاد ... چون خوشحال کردن تو اهمیتشو از دست داده ...
آره جاناتانم نمیدونی ،چون تو این احساس رو نداشتی‌ ، چون با تمام وجودت اینو نخواستی ، و چون باتو اینجوری برخورد نشده ..
اما ازت میخوام که بفهمی چی‌ میگم ، بفهمی . بفهمی خوشحال کردن زیاد سخت نیس . خوشحالی‌ تو 2قدمیِ‌ِ ، فقط باید همین  2قدم رو هم رفت نه اینکه تنبلی کرد  …


+خوبه اینجا هست  و خوبه من تورو دارم جاناتانِ مهربونم  …
+دوستت دارم ، عزیز همیشه و هنوز 

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

!!!

روی چمنها دراز می‌کشم  چشام خیر به آسمان ، قسمت لذت بخشش باد و‌ قطره های ابین که به صورتم میخورن و قسمت بدش احساس تلخ بیهودگی من نسبت به زندگی‌ ، کلمات و ادمهاس ..
چقد سخته که نتونم جوری خودمو واست بگم که بفهمیم ، و چقد تو این چند روز نخواستی که منو بفهمی ،

دلم می‌خواد به همه چیز دهن کجی کنم ،  به خودم ، به همه ، به این خنده های مسخره که انقد منو احمق جلو داده !

من ضعیفم قبول ولی‌ اگه این ضعف من باعث بشه تو راجع به خودمون باهام صحبت کنی‌ ، باعث شه حواسم پرت بشه از این خلقیات مالیخولیایی، من دوس دارم این ضعف رو !

+دوستت دارم ، عزیِزِ همیشه و هنوز ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

جدایی



بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ......
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخند های زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو! 


عاشقانه
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب، تلاش می کند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو!


بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقه های اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد 
دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
ای تکسوار و ای شاهزاده من
اما ... من
از مهر خود بیمناکم
از احساس خود نیز
که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
پس بنام عشقی آسمانی
که چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشید در چشمانمان درخشید
و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پایدار بماند
و تا زندگانیش دراز باشد
برو! 


امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هام نیست
از گرمی ان گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
نجره ها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
اتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال
وشکوفه های شب بو احضار کنم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
گل با بوی خود چه میکند؟
گندم زار با خوشه؟
با تو سر به کجا گذارم؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهام
موسیقی صدام
توازن گام هایم می بینند
تو که قطره بارانی بر پیرهنم
دکمه طلایی بر استینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه لبم
با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟
مردم از عطر لباسم می فهمند
معشوق من تویی
از عطر تنم می فهمند
با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را
از انبوه گل بر لبم بوسه ی تو را
چه طور می خواهی قصه ی عا شقانه مان را
از حافظه ی گنجشکان پاک کنی؟
و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟

نزار قبانی


+ حافظ را با صدای تو دوست دارم . دوستت دارم را . نامم را.
+ دل تنگتم .




ایزابل

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

...

ساقه‌ی نیشکری هستم
له ‌شده، خرد شده، نخ‌نخ شده
که دیگران هنگام راه رفتن لگدمال‌اش می‌کنند...
اگر از قضا بر سر  راه‌ات
در زیر  پاهای خود
ساقه‌ی نیشکری له شده، خرد شده، نخ‌نخ شده
حس کردی،
ممکن است سبک‌تر قدم برداری؟
شاید که قلب  من باشد...

(کاخ ژاپنی/ژوزه مائوره ده واسکونسلوس)


ایزابل

مرد من


به قول یکی‌ حرفهای ناراحت کنند ۲دسته ن ، دسته اول رو  دل آدم سنگینی‌ می‌کنن ، دستهٔ دوم روی روح. دسته ی اول رو می‌شه استفراغ کرد و از شرشون خالص شد ، ولی‌ دسته ی دوم مثل خوره میفتن به جونت و مثل یه نقطه ی سیاه میشینن تو یه جای نا معلومه وجودت ...
"... بذار فک کنم از اساس نداری ، تا اینکه تظاهر به داشتنش میکنی‌ .."
"... اینکارت واسم ارزشی نداره .. "
"... ارزشی برای این مسیل قائل نیستی‌ انگار .."
و ...
میدونی‌ این جمله بندی های مردانه ات آزارم میده ، این مدل حرف زدنای منطقیت !
یاد دخترو پسری افتادم که عکسشون افتاده بود تو قهوه‌ٔ مونده ته فنجونم ، دست در دست هم ...
بعضی وقتا تا قشنگی‌ بعضی چیزا می‌خواد بشینه تو ذهنت یه چیزی سریع خرابش میکنه. یه کار اشتباه که ازت سر میزنه و لبخند روی لبتو میخشکونه و یه بغض می‌شه تو گلوت ..

+جای خالی‌ خدا کاملا" محسوسه .. تنهام نذار !
+وقتی‌ از مردی ناراحتید فروغ بخونید . 


ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

...



سخن از پیوندِ سستِ دو نام 
و هم‌آغوشی در اوراقِ کهنه‌ی یک دفتر نیست 
سخن از گیسویِ خوشبختِ من ‌است 
با شقایق‌هایِ سوخته‌ی بوسه‌ی تو. . .


(تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد)




ایزابل

۱روز ابری


و باز هم قصهٔ تکراریه لجنزاری به اسم دانشگاه !
ایستادم جلوی آینه !
-ببخشید خانم می‌تونم یه سوالی ازتون بپرسم ؟
با یه لبخند و حرکت ابرو نشون میدم که میتون سوالشو بپرسه ..
-می‌تونم بپرسم چه غلطی داری میکنی‌؟ خسته نشدی؟
پشیمونم چرا گفتم بپرسه ،
رضا یزدانی داره اون پشت داد می‌زنه،خوبه ، می‌تونم از جواب فرار کنم ، میرم تو حس آهنگ ، زیر لب میخونم و چنتا از ابروهامو میکنم ..
"واسه تو شوخی‌ بودیم ما ،،، خیلی‌ تلخ سرنوشتم ،،،"
ولی‌ ول کن نیس ، ذول زده تو چشمم !!!
خیلی‌ خوب !
-هیچ غلطی ، دارم گند میزنم! خوب که چی‌؟
-هیچی‌ خواستم یادآوری کرده باشم که قرارمون این نبود
"پس چرا با تو غریبس ،،، نسل بی‌ خاطره ی من ،،،"
-من ادعام همیشه زیاد بوده ، تو زیاد جدی نگیر ، بذار اهنگمونو گوش بدیم بابا!
با یزدانی شروع می‌کنم به خوندن !

"می‌گذره این روزا از ما ،
 ما هم از گلایه هامون ،
 عادی میشن این حوادث ،
 اگه سختن ،
 اگه اسون ،
 توی پاییز مجاور ،
 وسطای ماه آذر ،
 شد قرارمون با هم ،
 بزنیم به سیم آخر"

تموم شد. حیف !
من موندم و آدم تو آینه و یه موچین تو دستم.

+باز خل شدم ..

ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

حتی اگر نباشی ...


می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور


+ دلم تنگه زیاد ...


ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

"...خم شو شاخه نزدیک "

"...


"کلماتم را در جوی سحر میشویم
لحظه‌هایم را در روشنی باران ها
تا برایت شعری بسرایم روشن
تا که بی‌ دغدغه ، بی‌ ابهام
سخنانم را در حضور باد
- این سالک دشت و هامون -
بی‌ پرده بگویم
که تو را دوست میدارم
تا مرز جنون "




خوبترینم روز تولدت روزی که خدا به قول خودش عمل کرد و فرشته ی نجات منو آفرید .. 
تولدت مبارک ، اول به من ، دوم به تو ..


..." 




یادته ؟!
۵ سال گذشته ، زود گذشت به نظرم.. مثل امروز هوا ابری و بارونی‌ نبود ، مثل امروز انقد بهت نزدیک نبودم ، مثل امروز انقد روی باهم بودنمون حساب نمیکردم ، مثل امروز انقد مال من نبودی ،انقد مال تو نبودم! اما مثل همین امروز پر بودم از دوست داشتنت ، خواستنت ، مثل امروز حاضر نبودم از داشتنت بگذرم ..


ای کاش فردا‌های امروز مثل فردا‌های ۵سال پیش نباشه ، خیلی‌ بهتر، بهتر ، بهتر و پربارتر !


+بهت افتخار می‌کنم، به داشتنت ..
+تولدت مبارک عزیزترین رویای شبهای بی‌ خوابیم....




ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

بدون شرح !



هیچوقت آدم مهمی‌ نبودم ،حرف مهمی‌ نزدم ، آدمی‌ با حرفهای کسل کننده و تکراری ، یخ و بیمزه ..
کارهای بزرگی‌ هم نکردم و یا حتی کارهای کوچک دوست داشتنی…
هیچوقت زیباترین ، بهترین ، باهوشترین ،خوش  صحبت ترین، پولدارترین نبودام ..
همیشه آدم معمولی‌ بودم . خیلی‌ معمولی‌ .
اما توی خیالم ، توی تنهاییم ،من همون بهترین، مهمترین ، زیباترین ، باهوشترین و ،،، دختریم  که تو عاشقش شدی...
و لبخندی از سر ذوق همهٔ وجودمو پر می‌کنه . بسکه این نتیجه گیری ذوق آوره !
عشق حس ترسناکی که آدم رو تا سر حد جنون میبره و من بین همهٔ این حس‌ها خوشبختم و بسیار خوشبختم .

+ بعد از تو من لوس شدم ، بس که کم طاقت و زودرنجم ، تو منو بد عادت کردی ..
+ دوست دارم

ایزابل 

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

" رنج زن بودن ... "




دیه اش نصف دیه توست
و مجازات زنایش با تو
برابر
می تواند تنها یک
همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن
چهار همسر هستی
برای ازدواجش – در هر
سنی – اجازه ولی لازم است

و تو هر زمان بخواهی
– به لطف قانونگزار -  می توانی ازدواج کنی

در محبسی به نام
بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو
محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای
نوزادش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو
نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و
تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه
جا می پرسند نام پدر ؟

و هر روز، او متولد
می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و بعد می میرد

و قرنهاست که او عشق
می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش

به جای گذشت زمان ،
جوانی برباد رفته اش را می بیند

و در قدمهای لرزان
مردش

گامهای شتاب زده
جوانی برای رفتن

و دردهای منقطع قلب
مرد

سینه ای را به یاد او
می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد ، رفتن و
فقط رفتن را در دل او زنده می کند

و اینها همه کینه است
که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او


دکتر علی شریعتی





۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

لرزش دست هامان بیهوده نیست





حرم نفسهایت
کنارم نیست
صدایت
نزدیک نیست
دستهایت
در دستانم نیست
آری
لرزش دست هامان بیهوده نیست
اما
اما هیچ غباری  
از تو بر خاطر من نیست


شتاب تو در این رابطه ، همیشه مرا تنها گذاشته ، شتاب برای رسیدن به آینده و گذار از وضع کنونی ، شتابی بدون توجه به شرایط برونی  ...

ایزابل نازنینم ، اتفاق رخ داده ،  درون تو ، اتفاق کمتر فکر کردن توست ، اتفاق تلاش ناخودآگاه توست برای تن دادن به این وضع ، می دانم برای جنگ با این وضع تلاش می کنی ، ولی این تلاش دارد مرا از تو دور می کند و این وضعیت را تثبیت ...
من همانم که بودم ، اما تو نه ، وقت روزانه ات اشغال است ،ریز تلاشی نمی کنی که مرا بگنجانی ، من را در گوشه ی نه چندان پیدای ذهنت نشاندهای و به جنگ آینده رفته ای ، کمی منصف باش ، من را رها کرده ا ی و به سال آینده میاندیشی ، من را در سرمای اکنون تنها گذاشته ا ی و به گرمای سال بعد و آینده مان میاندیشی ، لحظه هامان را درنمی یابی ، و جانکاه تر از همه ، مقابل این وضعیت درونینمی ایستی و پس از تمام شدن صبرت خود نسبت به این وضع روبروی من معترض می شوی...  تسلسل تلخی ست ، خود می دانی کهپیوستگی این تکرار همه چیز را عادی میکند ...
آری ، به راستی موافقم که این آشفتگی ذهن و روح آدم راپوسیده می کند ...
نه حرف های تو زیاد شده و نه گوشهای من کوچک ، من همیشه با تو حرف می زنم ، اما تو آنچه را که بخواهی میشنوی ، دستهایت را از روی چشمهایت برداشته ای و بر گوشهایت گذاشته ای ...
زندگیت را با استرس آینده تباه مکن ، فردا فرزند امروز است


جاناتان






۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

yesterday...

 چند روزه با این آهنگ خیلی خوشم ، خیلی دوستش دارم .. گفتم اینجا هم بنویس تا بعدا" بدونم که 9 روز مونده به سال 89 تو چه حال و احوالاتی بودم ، تو هم بدونی ! 

 Yesterday,  
All my troubles seemed so far away, 
Now it looks as though they're here to stay, 
Oh, I believe in yesterday. 


Suddenly, 
I'm not half the man I used to be, 
There's a shadow hanging over me, 
Oh, yesterday came suddenly. 

Why she 
Had to go I don't know, she wouldn't say. 
I said, 
Something wrong, now I long for yesterday. 

Yesterday, 
Love was such an easy game to play, 
Now I need a place to hide away, 
Oh, I believe in yesterday. 

Why she 
Had to go I don't know, she wouldn't say. 
I said, 
Something wrong, now I long for yesterday. 

Yesterday, 
Love was such an easy game to play, 
Now I need a place to hide away, 
Oh, I believe in yesterday. 

Mm-mm-mm-mm-mm-mm-mm 

(beatles)

ایزابل

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

« هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد ... »

همیشه میدانستم گوشهای جاناتانِ من خیلی بزرگ است و از این بابت خیلی خوشحال بودم که بهترین جاناتانِ دنیا مال خودِ خود ِ من است .  
اما چه شد ؟ گوشهایش کوچیک شد ؟ نه!‌ مطمئنم که این نیست ! 
حرفهای من انقدر زیاد شد که دیگر حتی گوشهای به آن بزرگی هم جایی برایشان نداشت ؟ شاید هم رنگشان تغییر کرد !! نمیدانم ! 
چه اتفاقی داره بر سر ما می افته ؟ چه چیزی داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه ؟ چشمهای من ؟  
این چیه که توی گلوی من هی بزرگ و بزرگتر میشه و میخوام ازش بی تفاوت بگذرم ولی انقدر بزرگ شده که داره از جاهای دیگه میزنه بیرون . 
من دلم گرفته ،‌خیلی گرفته . بغض سنگینی یه جایی همونجاهاست ولی عجیب دیگر کم گریه می کنم ،‌عجیب دیگر کم فکر میکنم ،‌عجیب دیگر میخواهم هر چه شد با همان سرگرم باشم تا اتفاق بعدی . 
نترس‌!  
اتفاقی نیفتاده فقط کمی دل من گرفته ،‌ خیلی درد میکند . میزند به دستم . هرچه دارم میریزد و من لجم میگیرد از این همه دلگرفتگی ،‌از این همه غصه که روی قلبم است و میزند به دستم و همه چیز را میریزد و حال من که خوب نمیشود . میخواهم داد بزنم. و قتی دنیا به کامم نباشد اینجور میشوم . میدانم گفتن نداشت ! 

جاناتان ِ عزیزم ،‌این چیزی که بر ما میگذره اسمش را نمیتوان دوستی گذاشت ،‌یعنی واقعا" دنیای دوستی ما ،‌دنیای من و تو ِ‌ما ،‌دنیای فداکاری ، صبر ،‌عاشقی ِ‌ما اینهمه سرد بود همیشه ؟ نبود دیگر ! 

من احساس پوسیدگی دارم !‌ شاید عیب از درون سیاه من است ،‌باز هم نمیدانم ! ولی هروقت  به اینجا  میرسد هر دو مقصریم ! کسیکه شروع کرد ،‌کسیکه آن را ادامه داد و کسیکه اعتراضی نکرد . 
من خسته ام!‌از اینهمه دوری ،‌اینهمه ضدحال ،‌اینهمه یکنواختی ،‌اینهمه خواستن ها رفتنها و نرسیدنها ،‌از اینهمه با هم نبودن ،‌از اینهمه یواشکی ،‌از اینهمه متهم شدن به سیاهی ،‌از اینهمه تنها گذاشته شدن . من خسته ام و نمیدونم در درون تو چه میگذره ؟ اصلا" در بیرون تو چه میگذره ؟ 

نذار بین ما دیوار ضخیمی بوجود بیاد ،‌نذار همه ی اینا عادی بشه ! من گوشهای جاناتان خودم  و حرفهای دلگرم کننده اش را میخواهم ،‌حتی یک جمله . نه اینکه برای فرار از همه ی اینها ،‌من رو به منفی بافی متهم کنی ،‌به نامیدی و سیاه بینی ! 

فقط باهام حرف بزن ،‌ همین ! خودت رو بذار جای من !‌جای دختری که ترسیده نه بخاطر تو ،‌به خاطر همه ی زشتی های زندگی !‌باور کن دستهام رو از روی چشمهام برداشتم ولی فایده ای به حال دلم نکرد ! 

پ.ن : دوستت دارم . کنارتم اگه تو بخوای !! باش ! 


ایزابل

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

اولین دیدار



همیشه در اولین ها
نه یک گام
نه چند گام
بسیار بیشتر از ذهن و توان عاطفی من
گستره ی بکر عشقمان را یافته ا ی
آری معشوقه ی من
این مصاف نه به انصاف است ...

اینک ، پس از تمام این سالها ، دیگر مرا نیک می شناسی ، من نیز تو را ، به نیکی و یگانگی ، به قدر استواری مهرت در درونم ...  
به یاد اولین مشترکمان ، اولین دیدار ؛
------------------------

" آخرین عشق ،
اولین دیدار "


بعد از ظهر این آدینه ی سرد پاییزی
یادبودی خواهد شد
و سرآغازی
بر قصه ی پر راز چشمهایمان
بر نخستین " دوستت دارم " من به تو
که اینگونه
-         

غریبانه و پاک 
-

در شریان یک یک لحظه هایم جاری شده ای
و حیات لحظه هایم را معنایی دگر بخشیده ای ...
ای رساترین ندای درونی
کاش مرا بر دوست داشتنت
توان فریادی بود ...
کاش نبودند نهیب های درونی شرم و حیا
-         

که اگر اینگونه بود  -

کوچکترین غفلت لحظه ها مرا بس بود
تا در میان بازوانت خاک شوم ...
آن هنگام که
صادقانه ترین احساساتم در جام کوچک واژه ها نمی

گنجند

و زبان و کلام
به ناتوانی تمام
-         

در انزوای سکوت 
-

رسالت خویش را از یاد می برند
در چشمانم آیا خواهی نگریست
تا زمزمه های دلداده گی ام را
در این سکوت لبریز از خواستنت بشنوی ...
کاش انگشتان ظریفت را در میان دستانم بگذاری
تا گرمای سیال وجودت
ساحلی باشد
بر امواج متلاطم و ناآرام ذهن پریشانم ...

این کاغذ ، این خطوط ، این شعر
یادبودی خواهند شد
از نخستین باری که
معصومیت بارور شده ی چشمانم
-         

در سایه ی پر غرور عشقت  -

دوستت دارم را
بی کلام
برایت نجوا کرد ...

آری ؛
این نخستین باری ست
که احساس غریب " بودن " را
از انعکاس خویش
در چشمان زیبای تو درک می کنم
ای عزیزترینم ،
بگذار تا چنین درکی از " بودن "
تجربه ی ناتمام زندگیم باشد ...


پاییز سال 1385
جاناتان