۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

"زندگی یعنی تو ، آن چه را باید می فهمیدم : فهمیدم"



"...
دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .

همه آن دم است .
..." 
دست‌هایت را دوست دارم گرمایشان را  ، انگشت‌هایت را هم ؛ وقتی‌ یکی‌ در میان  بین انگشت‌هایم میزاریشان ، و بعد به دست هامون نگاه میکنی‌ که چه سفت به هم گره خورده اند  و لبخند شیرینت رو تحویلم میدی !
+احساس نیاز افتاده انگار ...


ایزابل

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

"آغوشَ‌ ت … رودِ آرامی‌ ست؛ …به دریا نرسیده … مرا غرق خواهد کرد"


امروز فهمیدم که نمیتونم از کلمات به ظرافت تو استفاده کنم ، فهمیدم چقد زشت ، زننده کلمات رو به بازی میگیرم تا بتونم اونی‌ رو از توشون در بیارم  که لبخند بذاره رو لبات ، باعث بشه قلبت یکم تندتر بتپه ، درست همونجوری که تو باهاشون بازی‌ میکنی‌ ، با لحن خاص خودت چیزی رو از توشون در میاری که میتونه ساعت‌ها من رو با تپش قلبم سرگرم کنه ، من رو زیبا کنه ..

+ دوستت دارم و این تنها جمله ی عاشقانه‌ای که خیلی‌ خوب بلدم .. 


ایزابل

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

دلتنگی

"دلتنگی خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت می کند اندوه
...
"
شمس لنگرودی


+دلتنگتم ...


ایزابل