۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

خارج شدن از شبکه ی اجتماعی مثل مُردن میمونه. اینکه دیگه نیستی و نمیدونی در غیاب تو چه اتفاقایی می افته. دوستات چه حرفایی میزنن و حتی راجع به تو چه فکری میکنند.دیگه فرصت این نیست که ظاهر زندگی بقیه رو با باطن خودت مقایسه کنی و نتیجه های عجیب غریب بگیری. فرقش اینه که شانس زنده شدن دوباره در این حالت وجود داره. یک بار امتحانش کردم ، این حس لعنتی باعث شد کمتر از 1 ساعت برگردم و ببینم تو این مدت کم چه اتفاقایی افتاده. ولی اینبار تصمیم کبری میخوام بگیرم. میخوام تو زندگی 25 ساله ام واسه 1 بار هم شده مثل کبری تصمیم قاطعانه بگیرم و پاش وایسم. حالا نه اینکه تصمیمم خارج شدن از یک شبکه اجتماعی ، نه ! تصمیمم بزرگتره. ولی این میتونه شروع خوبی باشه واسه اینکه همه آدمای دور و برم رو تا جایی که میتونم نادیده بگیرم . این میتونه خوب باشه ، فقط خودم و خودم و خودت . شاید فکر کنی خیلی احمقانه ست که به همچین چیزایی متوسل میشم تا بتونم از عهده چیزی که میخوام بربیام. ولی من هم همینقدر احمقانه ام و در همین حد به رفتارهای احمقانه نیاز دارم ..
چقدر این روزها به حرفهایی بغلی نیاز دارم نه هیچ جور دیگه ای و چقدر ندارمت این روزها.


12 فروردین سال 91

فکر میکنم وقتش رسیده بیشتر به خودم اهمیت بدم. به تمام علایقی که داشتم. درسته خیلی کوچیک بودن مثله تموم کردن یه کتاب شعر ، یا رفتن به شهر کتاب و چرخیدن بین کتابها هر هفته.
اگه شروع نکنم فقط چند ماه دیگه ، نه حتی خیلی زیاد ، به این نتیجه میرسم که آدمش نیستم و این از هر چیزی بدتره که بفهمی آدمش نیستی و هیچوقت هم نبودی و تمام مدت داشتی خودت رو گول میزدی.
میخوام یکم بیشتر به اینجا برسم، میخوام با خودم رو راست تر باشم. وقتشه که خودم رو سرپا نگه دارم . وقتشه از این پاها استفاده کنم و از این دستها . اونجوری که همیشه میخواستم .

تا میرسم حس میکنم ، لحظه برگشتن شده !