۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

!!!

روی چمنها دراز می‌کشم  چشام خیر به آسمان ، قسمت لذت بخشش باد و‌ قطره های ابین که به صورتم میخورن و قسمت بدش احساس تلخ بیهودگی من نسبت به زندگی‌ ، کلمات و ادمهاس ..
چقد سخته که نتونم جوری خودمو واست بگم که بفهمیم ، و چقد تو این چند روز نخواستی که منو بفهمی ،

دلم می‌خواد به همه چیز دهن کجی کنم ،  به خودم ، به همه ، به این خنده های مسخره که انقد منو احمق جلو داده !

من ضعیفم قبول ولی‌ اگه این ضعف من باعث بشه تو راجع به خودمون باهام صحبت کنی‌ ، باعث شه حواسم پرت بشه از این خلقیات مالیخولیایی، من دوس دارم این ضعف رو !

+دوستت دارم ، عزیِزِ همیشه و هنوز ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

جدایی



بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ......
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخند های زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو! 


عاشقانه
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب، تلاش می کند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو!


بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقه های اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد 
دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
ای تکسوار و ای شاهزاده من
اما ... من
از مهر خود بیمناکم
از احساس خود نیز
که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
پس بنام عشقی آسمانی
که چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشید در چشمانمان درخشید
و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پایدار بماند
و تا زندگانیش دراز باشد
برو! 


امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هام نیست
از گرمی ان گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
نجره ها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
اتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال
وشکوفه های شب بو احضار کنم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
گل با بوی خود چه میکند؟
گندم زار با خوشه؟
با تو سر به کجا گذارم؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهام
موسیقی صدام
توازن گام هایم می بینند
تو که قطره بارانی بر پیرهنم
دکمه طلایی بر استینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه لبم
با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟
مردم از عطر لباسم می فهمند
معشوق من تویی
از عطر تنم می فهمند
با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را
از انبوه گل بر لبم بوسه ی تو را
چه طور می خواهی قصه ی عا شقانه مان را
از حافظه ی گنجشکان پاک کنی؟
و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟

نزار قبانی


+ حافظ را با صدای تو دوست دارم . دوستت دارم را . نامم را.
+ دل تنگتم .




ایزابل