همینجوری که زیر دوش حمامی همه چیز رو با خودت مرور میکنی، یکی یکی ، سعی میکنی هیچ چیز رو از قلم نندازی و بعد به نتیجه همیشگی میرسی که همه مشکل ها در تنبلی ات در نصفه نیمه بودنت خلاصه میشوند. اما یک چیزی را پیدا کرده ای که همه نصفه نیمه بودن ، این ناتمام بودن و گذاشتن را به آن بچسبانی . و این خیلی بد است چون دست بریدن از دلیلی که کارت را راحت کرده واقعا سخت است ، اما باید با ترسها روبرو شد و من میخوام این کار رو بکنم .
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه
۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه
در این لحظه دلم سخت گرفتست . چقدر از این نداشتنت دلگیرم . ای کاش نمیدیدمت ، ای کاش همین روند ادامه داشت ، ای کاش نمک روی زخمم پاشیده نمیشد.
خیلی خسته ام . دلم میخواهد سرم را زمین بگزارم و به هیچ چیز فکر نکنم . به اینکه یک فردایی که بیدار میشوم قرار نیست تو را ببینم ، قرار نیست جلوی آینه بشینم و چشمهایم را خط خطی کنم با ذوق نه از سر عادت.
به اینکه صبح بعد از بیدار شدن باید آنقدر به قاب پنجره زل بزنم تا نداشتن هایت ، نبودنهایت باورم شود و بعد برای روال عادی زندگی از تخت بلند شوم .
ای کاش تصویر داشتنت برای من خیلی پررنگ میشد وزنه روزهای خوب و رنگی واضحتر میبود.
حسین ! ای کاش برای داشتن دستت همه وجودم نمی لرزید.
دوستت دارم... هرچند دور ، هر چند دردناک باشد همه چیز .
خیلی خسته ام . دلم میخواهد سرم را زمین بگزارم و به هیچ چیز فکر نکنم . به اینکه یک فردایی که بیدار میشوم قرار نیست تو را ببینم ، قرار نیست جلوی آینه بشینم و چشمهایم را خط خطی کنم با ذوق نه از سر عادت.
به اینکه صبح بعد از بیدار شدن باید آنقدر به قاب پنجره زل بزنم تا نداشتن هایت ، نبودنهایت باورم شود و بعد برای روال عادی زندگی از تخت بلند شوم .
ای کاش تصویر داشتنت برای من خیلی پررنگ میشد وزنه روزهای خوب و رنگی واضحتر میبود.
حسین ! ای کاش برای داشتن دستت همه وجودم نمی لرزید.
دوستت دارم... هرچند دور ، هر چند دردناک باشد همه چیز .
۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سهشنبه
الان دلم میخواد داد بزنم ، فریاد بزنم . بلند بلند گریه کنم . بعد یهو یه بغل بیاد نزدیکم ، دست هم داشته باشه .بعدش شونه هام رو بگیره ،آخرشم هم من از این همه محبت سرمو بزارم توش و راحت و بی صدا گریه کنم . اون دستا هم حلقه شن دورم.
راستش وقتی ادم همش حرفهاشو بخوره و همون دو کلمه حرفی هم که به ذهنش میرسه مجبور بشه تایپ کنه همین میشه . همین که دیگه حرفای تو سرش به زبونش نمیرسن و راهشون رو به سمت گلو کج میکنن میشن یه غده اونجا. که دیگه حتی صدای یه دوست هم نمیتونه کمکی کنه و از حجم اون غده توی گلو چیزی کم کنه. تنها یک بغل و یک جفت دست میتونه کمک کننده باشه .
اینجا بدترین ثانیه ها دارن میگذرن. با بدترین موسیقی زمینه ممکن؛ نبودن تو !
روزی که میخواهی شوت کنی زیر همه چیزهای لج در آمده ات ، حرفای نصفه نیمه ات ، همه دق و دلی ات رو با این شوت جبران کنی اما حتی زمان مناسبی هم برای این شوت نداری. که حتی برای شوت کردن هم باید صبر کنی. در عوض همه اینها نفس عمیق همچنان موجود است. نسیم خنک و چای سبز و شعر هنوزم است . اما دلت میگیرد وقتی میخواهی تنها دل خوشی زندگی ات را عوض کنی. که حس میکنی چیز اضافه ای هستی آن طرف. که نه تسکین که عذابی.
درسته ، یک روز هم میرسد که دوست داشتن بهانه ای برای همه چیز نمیتواند باشد. یک روز که تو تمام قواعد زندگی من را بهم ریختی.
۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه
قاب پنجره هم دیگه همون تصویر اروم کننده قبل رو نداره . ماه هم خودش رو از من مخفی کرده. دیگه فقط اینجا واسم مونده.
تا بتونم خودم رو خالی کنم. راستش اینجا هم نمیشه زیادی چرت و پرت نوشت و حرف دل زد. نمیشه به زمین و زمان فوش داد نه از اینجانب که ممکن کسی اینجا رو بخوونه نه. که تنها خواننده ای هم اگر داشته باشه فقط تویی. بیشتر از این جهت که خوندن این چرت و پرتها بعد از گذشت زمان برای خود من سخت میشه. عذاب اوره . اینکه ببینم خودم رو به چه مصیبتی انداختم که بخوام این چرندیات رو بگم.
به بن بست رسیدم از همه نظر. دلم میخواد هر چه سریعتر به اخر خط برسم . همین. وقتی به اخر خط میرسی میتونی تصمیم بگیری . میتونی دوباره بلند شی و بدترین حس دنیا بلاتکلیفی و معلق بودنه .
خسته ام . بیشتر از هروقت دیگه ای در زندگی.
اشتراک در:
پستها (Atom)