۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

بعضی زمانها رو دوست داری کش بیاری. و حظ برده شده رو بیشتر و بیشتر کنی. 
مثل وقتیکه 5 تایی توی ماشین نشستیم و داریم از عید دیدنی برمیگردیم خونه و یهو - واقعا یهویی و ناگهانی- یاد خاطرات بچگی میوفتیم. خاطراتی که حتی قسمتهای تلخش هم الان دیگه شیرین به نظر میان.
بالا رفتن از صندوقی تو حیاط خونه که نفهمیدیم چرا اسمش صندوق جادویی بود و دید زدن خونه همسایه از اون بالا. جا شدنمون توی درب چرخ خیاطی مامان و تاب تاب بازی کردن اون تو. اوج خلاف بچگی که بدون اجازه مامانت با دوستت،قبل از مدرسه سری به نوشت افزاری پژوهش، تو پاساژ اون دست خیابون زدی.
و ... .
مسیر طولانی نیست ولی اونقدری هست که چند تا خاطره تعریف بشه و خنده های بلند فضای ماشین رو پر کنه. مامان همیشه انقدر میخنده که صورتش سرخ میشه و ما رو همراهی میکنه . اما بابا ساکت میمونه و خودش رو سفت میگیره که نخنده ولی چال روی لپش و گوشه چشم جمع شده ش رو میشه از صندلی عقب هم دید.
این از اون زمانهاست که دوست داری کِشِش بیاری اما وقتی تموم میشه و میرسی خونه و هر کی میره تو اتاق خودش با خودت میگی که شایدم همه لذتش به همون کوتاه بودنش بوده.

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

بخشی از حرفهای رو دل مانده

1.
باید بنویسم . راه دراز است و باید کنار همدیگر باشیم. کدام کنار همدیگری ؟ راستش من با تو راحت نیستم . این رو فهمیدی؟ حرفی نمیتونم بزنم. خواسته ای نمیتونم داشته باشم. چون تو دیگه نمیشنوی. برایت راحت شده اونجاهایی که به گوشت زیبا نیست رو رد کنی و بقیه را نگه داری. برایت راحت شده که در جواب حرفهای من کنجکاوی نداشته باشی. سوال نداشته باشی. برایت راحت شده که اهمیت ندی.  برای تو حذف کردن حرفها که هیچی ، حذف کردن من هم ساده است. من نمیتونستم به مامانم بگم ، دلم نمیخواد به کسی بگم بیاد خواستگاریم . من دلم نمیخواد خواسته شدن رو از کسی بخوام. من دلم نمیخواد هربار که چیزی به کسی میگم عذری برای انجام ندادنش داشته باشه. دلم نمیخواد با در بسته مواجه بشم. من دلم میخواد خواسته بشم. دلم میخواد یک روز که از خواب بیدار میشم و کارهای معمول روزانه م رو میکنم تو بهم زنگ بزنی و بگی امروز میخوام با مامانم صحبت کنم نظرت چیه . من دلم میخواد آدم حساب بشم. من رنجیدم .  و دیگه نمیخوام بیشتر از این برنجم . میخوام با این حد از غمی که توی قلبم هست زندگیم رو ادامه بدم . توان بیشترش رو ندارم . توان تحقیر شدن بیشتر. ولی به جای همه این حرفها به مامانم شرایط رو توضیح میدم و ازش میخوام یکم دیگه صبر کنه . و بهش میگم ما نگرانیهاش رو میفهمیم ولی کاری نمیشه کرد و با توجه به این شرایط، الان درست نیست.
2.

رفتیم بیرون . تو چهره اونها شادی بود. میخندیدن و از خاطراتشون میگفتن. برای همراهی میخندیدم. بعضی وقتها باز باز و بعضی وقتها فقط یه لبخند. بذار صادق باشم . من میخواستم که گریه کنم. اما به جاش خنده های زور زوری میکردم.به تو گفته بودم پریود شدم و مجبور بودم با دل درد، مسافت زیادی رو پیاده برم و از همه بدتر دهنم قفل شده بود . حس میکردم تو اون جمع تنهام. حتی اونجا که داستان "زندگی در پیش رو" گفته شد من رغبتی نداشتم که اسم داستان رو بگم که حتی بگم از محبوبترینهایم همین رمان است. چقدر بد بود و چقدر معذب بودم. من چم شده ؟؟؟ خورده ای به کسی نمیگیرم. تمام اون شب رو وقتی برگشتم خونه، گریه کردم. میدونی چرا ؟ چون من حتی با تو راحت نیستم . که سختم میشه حرف دلم رو به تو بزنم . که توی تاکسی میخواستم زودتر برسم تا از تو هم دور بشم . که جدیدن برای هر حرفی بیش از هزار بار باید در دهنم بچرخونمش و آخر چیزی برخلاف اونی که تو دلم بوده بهت بگم . که هرچی میگذره بیشتر به نتایج عجیب و غریب ولی به نظر منطقی میرسم !

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

جمشید دانایی فر !

گاهی اوقات دلت میخواهد به معجزه ایمان داشته باشی.
که شاید اونی که رفت بیاد . که اصلا رفتنی نبوده . همه ش شوخی بوده. همه ش شاخ و شونه کشیدن بوده. که تنها یک تلنگر بوده.

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد ، انصافانه است ؟؟؟

الان وارد سال 1393 شدیم. دقیقِ دقیقش که الان نبود در واقع یه 6، 7 ساعتی هست که این اتفاق افتاده. راستش تمام دیشب به این فکر میکردم که چیزکی در وبلاگمون بنویسم تا دلمون رو خوش کنم. همیشه این افکار موقعی که شارژ تمامی ادوات الکترونیکی تمام شده یا من دور از هر گونه قلم و کاغذی هستم و یا هر دو باهم رخ میده به ذهنم میرسن. این میشه که لیست مواردی که میخواستم بنویسم از دستم در میره و شرایط که جور میشه تمام اون حرفهای دل، تو یه سوراخ سمبه ای خودشون رو قایم میکنن.
اما بالاخره الان که یک فرودین شده و 6 ساعتی هم هست که سال جدید شده من باید چیزکم رو بنویسم.
قطعا سالهای بدتری هم خواهد آمد چون اتفاقهای بد همیشه جایی پس ذهنم هستند، بدترینهایشان رو میگویم. اما امسال هم، خوب نبود.
هرچند تمامی تلخی اش به اینکه تو در آخرین روزها در گوشم زمزمه کردی "تو آرزوی من هستی و همیشه بودی" در شد. اینکه به چشمهام نگاه کردی و گفتی " دوست داشتنی هستی خیلی" . اینکه این نجواها در زمانهای خوبی ذهنم را نوازش داد و جانم را آرام کرد.
حالا که کنارم هستی، حالا که نوید روزهای بهتر را برایم دادی ، حالا که امیدوارترم، امسال را برای عشقمون نامگذاری میکنم.   اینکه انصافانه باشد. واقعا باشد.
امسال رو سال "با تو نغمه زندگی رو از سر خوندن" میذارم و میخوام بهترینها رو با هم بخوونیم بهترینم.

+عنوان از رادیو چهرازی
++دوست داشتم تو سال جدید یه دستی به اینجا بکشم و نو ش کنم. ولی تلاشهای زیادم تا این لحظه حاصلی نداشت. روزی دیگر!