۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

یک روز بارانی پاییزی

میبینی ؟
نه خوب معلوم است، نیستی که بخواهی ببینی ..
بهت میگویم .توانایی تکلم را از دست داده ام . اوایل فکر میکردم نه انیطور نیست ، برایش دلایلی پیدا میکردم ، اما هر چه گذشت بیشتر فهمیدم که کلمات به راحتی مثل سابق خارج نمیشوند. حتی یک جاهایی حس میکنم، به شدت حس میکنم که باید چیزی بگم حتی خیلی چرت و پرت ، حتی به اینکه چه میگویم هم فکر نکنم و راحت بگذارم هر چه میخواهد خارج شود ولی باز موقعی که میخواهم دهان باز کنم با خودم میگویم ضرورتش چیست ؟ حالا همین 2 کلمه را هم نگویم چیزی از دنیا که سهل است از خودم هم کم نخواهد شد . اصلا چرا باید به اعصاب دهان و زبانم فشار بیاورم و آنها را مجبور به کاری کنم که ضرورتی ندارد. یک کمی بخواهم بالاتر بروم جاهایی است که باید حرف بزنم خیلی جدی و خیلی ضروری چون اگر از آن بگذرم روی خیلی چیزها خط کشیده ام و چیزی که خیلی مفت میتوانست از آن من باشد -حالا هر چیزی که هست- از دست داده ام .
میدانی قضیه از چه قرار است ؟ تو تمام گوش شنوای منی . هر چه خواستم به تو گفته ام ،زمان زیادی است... شکایتها ، شادی ها ، ناراحتی ها ، همه و همه ... بدون اینکه نگران قضاوت تو باشم ، نگران انتخاب کلمات و چینش آنها نبوده ام . بعد از حرف زدن با تو نشده که به خودم بگویم کاش این را نمیگفتی ، کاش حرف نزده را نگه میداشتی .. میدانی قضیه این است که تو زیادی خوبی و من همه ی خوبی هایی که به آن نیاز دارم در تو میبینم ... تو فرد و اجتماع من شده ای ... 

اما این خوبی تو انگار دارد کار دست من میدهد... تو مرا لال کرده ای و بدتر اینکه من از این لال بودن لذت میبرم ...لذتی زیاد !


+من و بلوار کشاورز جای خالی ات را فریاد میزنیم ...




۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

به دادم برس ...*


...
هنوزم به دستای تو قانعم

هنوز عاشقم با یه زخم عمیق

تو این روز های سیاه و کسل

دلم خیسه از حس بارون شدن

تورو جون هرکی بهش مومنی

فقط امشبو حرف رفتن نزن

تو این روز های سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی بهش مومنی
فقط امشبو

امشبو

امشبو

حرف رفتن نزن


تو این روزهای سیاه و مریض

فقط یه کمی چایی واسه من بریز
.....
.....

.....

چند روزِ که این آهنگ روی تکرارِ ... آخ چی میشد یه کمی چای واسم بریزی ساعتا رو به عقب برگردونی یا نه ، به جلو ببری ، خیلی جلو .. 1 سال ، 2 سال ...


*ترانه ای از رضا یزدانی 


۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد*

میگن اگه میخوای جای خالی رو حس نکنی خودتو مشغول کن ، خوشباش زندگی کن . از صب تا هر وقت که میتونی بمون دانشگاه. روزای بیکاری هم برو با دوستات بیرون بزن به کوه و کمر .. تنها نباش تا به تنهاییت فکر نکنی.

اما انگار واسه من برعکسِ . هرچی بیشتر میشن آدمها ، اتفاقا ، دغدغه ها، تنهایی وکمبودها  هم بیشتر و بیشتر میشن و جای خالیت
از همیشه پررنگتر.از تصور اینکه میخوام وابدم هم میترسم و مدام تو گوش خودم میخونم نه هنوز زوده ، زوده برای وادادن ، برای تسلیم شدن برای عادت کردن .


اینجا همه چیز جوریه که نمیشه با روشهای قدیمی خودم رو تخلیه کنم ، با شب بیداری ، با نشستن زیر دوش آب ، با زل زدن به گوشه ای از سقف ، با آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن . نمیفهمی چه طور میشه که موقع خواب میرسه و یه عالمه کار مونده داری و دلت . دلت که هنوز تکلیفتو باهاش مشخص نکردی و حتی کمکش نکردی تا بغضش بشکنه و راحتتر ادامه بده .


از اینجا بدم میاد چون میخوام خودم باشم و اینجا نمیذاره .خیلی بده اون خودی که همیشه میخواستم ازش فرار کنم انقد الان واسم رویایی و دست نیافتنی شده ، انقد التیام بخش ...



+دلتنگم ، خیلی زیاد . 
* شعر از فروغ


۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

شب تنهایی

خوب این منم ... 25 ساله از اهواز. آواره ، خانه به دوش، در حال آدله گوش دادن ، گریه کردن و تنها .
بله، بالاخره این بغض هم شکست.

11/7/90