۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

عصر جمعه در خیابان آزادی منتظر ایستاده‌ام . همانجا که تابلوی بزرگ تبلیغاتی راه اندیشه نصب شده. البته همانجا که نه، روبرویش. آهنگ بعدی شروع به خواندن می­کند. از آناتما ست. Dreaming Light. کار خود را می­کند. گرمم شده، عصبی هستم. بغضم را می­خورم. راستش بعضی وقتها در یک لحظه خیلی خیلی معین، آدم نیاز به یک بغل دارد. برای من همان لحظه که آناتما داشت در گوشم میخواند و من به تابلوی راه اندیشه نگاه میکردم رخ داد. اینکه بتوانم بغض لعنتی‌ام را یکجای امنی که حس کنم مخفی هستم رها کنم، اینکه چون خودم کسی را نمیبینم پس کسی هم من را نمیبیند. اما لزوما نیازها برآورده شدنی نیستند. حتی اگر به همین سادگی باشند.

بعد آمد. من داشتم فکر می‌کردم. به همه چیز. به پایان نامه که باید می‌نوشتمش و هنوز یک صفحه هم تمام نکرده بودم. که هر وقت در حال تایپ کردن هستم حس آدم شب امتحانی را دارم که باید دو کتاب رفرنس کلفت را حفظ کند ولی هیچ کاری نکرده. اینکه همه افراد دیگری هم که شرایط پایان نامه­شان مثل من است، وارد کاری نشدند که هیچ آگاهی و تجربه ای نسبت به آن ندارند. یک کار تمام وقت با روزی 8 ساعت و 50 دقیقه زمان کاری. قلبم درد می‌کند. می‌زند به دستم. اما مهم نیست. او آمد. میپرسد "کجایی؟" جوابی ندارم. باز هم می‌پرسد. همیشه میپرسد "کجایی؟". منظورش از کجایی حتما یک مکان ذهنی ست که فکر می‌کند در آنجا گیر کرده‌ام. شاید نمی‌داند وقتی او کنارم است، وقتی او می‌آید، هیچ مکان ذهنی دیگری ندارم به جز خودش. او حتی نمی‌داند کیفم را قبلا هم استفاده کرده­ام و نو نیست. برای کیفم تبریک می‌گوید اما یادش رفته که قبلا هم تبریک گفته. بعد فکر می‌کنم که او برایم خیلی وقت است نامه عاشقانه طولانی یا حتی غیرعاشقانه ننوشته است. او حتی کمتر، حرف عاشقانه ای می‌زند. او برایم شعری نخوانده است. مدت طولانی‌ست که این کار را نکرده. او حتی وقت زیادی هم ندارد که برای من بگذارد که جدیدا من هم وقت زیادی ندارم. از شبانه‌روزمان 3 4 ساعتی را در حالت هوشیاری در خانه می‌گذرانیم که در آن زمانها هم خبر زیادی از هم نداریم. کل زمانی که در یک هفته با هم می‌گذرانیم به زور به 20 ساعت می‌رسد و این یعنی حتی کمتر از مدت زمانی که قانون کار تعیین کرده، کمتر از 44 ساعت. او نیست، کم هست. ولی همان زمان کوتاه هم برایش یک روند همیشگی دارد. و برایش بهتر است که روند همیشگی داشته باشد. او از من انتظاری ندارد. همینکه ناراحت، نامید و بی­انگیزه­ش نکنم برایش کافیست. که من همینکار را به سختی می‌توانم انجام دهم. که شاید حتی از نظر او نمی‌توانم. او دیگر سختش است که به حرفهای من گوش بدهد. حتی اگر بخواهد. راستش من قبول ندارم خواستن توانستن است. بعضی اوقات، یعنی از یک نقطه‌ای به بعد در زندگی، خواستن فقط نامیدی و بی­انگیزگی و سرخوردگی‌ست. او خیلی وقت است که شعر عاشقانه‌ای نخوانده که من را برایش تداعی کند. شاید هم خوانده اما برای من از آن شعر چیزی نگفته. او خیلی عجیب است. او شبیه هیچیک از آدمهای عاشقی که در کتابها، فیلمها، آدمهای دور و برم دیده­ام نیست. او خیلی راحت منتظر می­ماند. نه اینکه مثل من با دیدن تابلوی راه اندیشه بغض کند و اگر آهنگش روی دور دوم برود این پتانسیل را داشته باشد که بغضش را بشکند. او عجله­ای ندارد اما مدام ساعتش را نگاه می­کند. اما من عجله دارم، میخواهم سریع این متن را بخواند و سریع هم واکنش نشان دهد اما ساعت را نگاه نمی‌کنم، خیلی وقت است ساعتم را گم کرده‌ام. برای من یک ساعت یک سال میگذرد. برای او یک سال یک ساعت.  اما با همه اینها او مرا دوست دارد. از اینکه دستم را میگیرد و میپرسد کجایی میفهمم. از اینکه دستش را دور کمرم می­اندازد و همه چیز را شوخی می­گیرد و لحن صدایش را عوض می­کند میفهمم، از سکوتهای خیلی خیلی طولانی ­اش، از آن نگاهش می­فهمم و از خیلی چیزهای دیگر و دلم پر از بغض می‌شود. میخواهم هدفون را از توی کیفم دربیارم و آهنگ آناتما را گوش کنم. ولی اینکار را نمی‌کنم. آدمیزاد حتی گاهی اوقات خواسته‌های ساده خودش را هم نمی‌تواند برآورده کند. چه برسد به خواسته سخت دیگری مثل جواب دادن به سوال "کجایی ؟"
من او را دوست دارم.