۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

در قفس



هزار مرغ دریایی
 در سینه‌ی من گرفتارند
 اگر
 این پنجره باز شود

سارا محمدی اردهالی

جمعه !

یکی از بدترین اتفاقا خراب شدن هدفون یا گم شدن اونه. خیلی دست و پای آدم رو میبنده. برنامه ای رو که واسه خودت ریخته بودی، خیلی مصمم بودی حتما انجامش بدی، میتونه در دقیقه 90 بهم بریزه. آخه آدم پاشه تنها بره تو خیابون، پیاده روی، بره کوه، کتابفروشی ، کافه ، تنهای تنهای، بدون اینکه حتی آهنگی توی گوشش بخوونه . نه دیگه واقعا نمیشه . هر جور فکر میکنم نمیشه. با این وضع باید بشینی تو اتاقت ،تو اینترنت بگردی ، از توی اسپیکر آهنگ گوش بدی. تو آینه نگاه کنی و بری تو  فکر. بعدش ابروهای تا به تا وخرابت تو رو از افکار همیشگیت در بیاره. به چرخیدنت توی اینترنت ادامه بدی . فکر کنی "کاش یه فیلم خوب داشتم الان میدیدم ، یا اینکه یه کتاب کوتاه دم دستم بود ." به خودت فحش بدی چرا فرانی و زویی رو جا گذاشتم که الان نتونم بگیرمش تو دستم. بعد خودت رو آنلاین میکنی شاید یکی پیدا بشه که بتونی  باهاش از همه چیز حرف بزنی ، در واقع از همه چیزو هیچی  و حالت رو خوب کنه.

اما خب، کسی نیست.
دوباره کلی فحش به خودت میدی که اگه به جای اینکارا نشسته بودی پای مقاله هات یا تمرینات رو انجام داده بودی نه به وضعیت روحی الان میرسیدی نه اینکه اینهمه کار تلنبار شده داشتی . اما چه کار میشه کرد. بیحوصلگی بیماری بدیِ. فلجت میکنه ، نمیذاره شاد باشی یا ناراحت. نمیذاره بخندی یا گریه کنی . نمیذاره حرف بزنی یا سکوت کنی. نمیذاره ...

اینه که بین همه کارهایی که میخواهی انجام بدی و نمیدی ، و کارایی که نمیخوای انجام بدی و خود بخود توشون افتادی، دست و پا میزنی، انقد میزنی که وقت خواب برسه، اون وقت بهت زنگ بزنه، فک کنی چقد حرف هست که بخوای بزنی، چقدر درد هست که از صبح آماده کرده بودی بهش بگی ولی وقت نبوده. اما صداش لالت میکنه. تر جیح میدی با گرمی صداش آروم بگیری.حیف که تنها حس لذت بخش یک روز بیحوصلگی هم تموم شدنیه.

میخوابی.خیلی زود.
با این امید که شاید که فردا روز بیحوصلگی نباشه. 

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

پاییز امسال هم تمام

امروز روز خوبی نبود. از آن روزها که فکر میکنی هیچکس توجه خاصی بهت نداره. خنگ فرض میشوی .هیچکس بابت هیچ مساله ای از تو نظر نمیخواهد.. حتی مساله رو به تو پشت میکنند. بعد احساس نادیده گرفته شدن میکنی.دوست داری بزنی بیرون .گریه کنی ، برای خود خودت ...یا یک چیز کاملا متضاد نیاز داری یک نفر همان موقع به تو زنگ بزند، فرشته ی نجاتی چیزی. کمی خودت را برایش تخلیه کنی.
همیشه این حس برایم از بدترینها بوده. دوست داشته نشدن، نادیده گرفته شدن ، کنار گذاشته شدن.
مجبوری بمانی و جو را تحمل کنی .
تو حال و هوای خودت هستی و با غم و غصه های مسخره ات درگیر، که چند خبر جانانه شوکه ات میکنند و از خودت بیزار...
برنامه ام این بود که برای آخرین پست پاییز امسال بنویسم از اینکه عجب پاییز دل انگیزی بود امسال . پاییزی که سالهای بعد میگوییم همانی که برف بارید. همانی که پر از امید بودیم ، تو در کنار کارون، من در بلوار کشاورز. همانی که خالی بود از هر دعوایی و پر بود از هر چه مهربانی دورادور. همانی که بیخبر همدیگر را دیدیم و کمتر از همیشه. همانی که آخرین پاییز جدایی بود..  یکی از بهترینهایش.


نمیدانم ، شاید هم همان پاییزی که در آخرین روزش خبر مرگی انقد برایم شوکه کننده بود و عجیب ، که دوباره یادآوری کرد تمام شبها نیازی نیست یلدا باشند تا بلند ترین شب سال شوند...

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

در خلوت ِ تو شهر ِ بزرگ من بنا می شود ...

*فانتزی :
پاییز باشه
از آن سردهاش که سوز بدی داره
ساعت از 9 رد کرده باشه
جوری که تاکسی به سختی گیر بیاد
باهاش باشی
یه تاکسی نگه میداره و فقط جای یک نفر هست
میپرسه : دو تایی جلو میشینید ؟
یه نگاه رد و بدل میشه و
بله میشنیم
صندلی جلو جای کمی داره
دستشو میذاره دورت
می چسبونتت به خودش
گرم میشی ...

*واقعی :
هوا سرده
سگ لرز داری
آخرین ماشین خطی میاد
میشینی جلو دستتو میگیری جلو بخاری ماشین
هنوز کامل گرم نشدی
راننده میگه :
خانوم ببخشید شما میری عقب، دو نفر جلو بشینن ؟
میری عقب ، میری تو فکر و خیالای خودت ، میری تو فکر مسیرای جماران تا جمشیدیه
میچسبی به در 
یه نگاه به دو نفر جلو میندازی و لبخند میزنی ...

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

عادت کرده ایم
من
به چای تلخ اول صبح


تو
به بوسه ی تلخ آخر شب

من
به اینکه تو هربار حرف هایت را
مثل یک مرد بزنی

تو
به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم

عادت کرده ایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد
و یک روز آنقدر صبح می شود
که برای بیدار شدن
دیر است.

                                          
                                  لیلا کردبچه

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

...

باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد ....
به دنیا می گویم .... خداحافظ !
 گروس عبدالملکیان

باز هم باران .
ای کاش میشد به دنیا خداحافظ بگویم . 

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

یک روز بارانی پاییزی

میبینی ؟
نه خوب معلوم است، نیستی که بخواهی ببینی ..
بهت میگویم .توانایی تکلم را از دست داده ام . اوایل فکر میکردم نه انیطور نیست ، برایش دلایلی پیدا میکردم ، اما هر چه گذشت بیشتر فهمیدم که کلمات به راحتی مثل سابق خارج نمیشوند. حتی یک جاهایی حس میکنم، به شدت حس میکنم که باید چیزی بگم حتی خیلی چرت و پرت ، حتی به اینکه چه میگویم هم فکر نکنم و راحت بگذارم هر چه میخواهد خارج شود ولی باز موقعی که میخواهم دهان باز کنم با خودم میگویم ضرورتش چیست ؟ حالا همین 2 کلمه را هم نگویم چیزی از دنیا که سهل است از خودم هم کم نخواهد شد . اصلا چرا باید به اعصاب دهان و زبانم فشار بیاورم و آنها را مجبور به کاری کنم که ضرورتی ندارد. یک کمی بخواهم بالاتر بروم جاهایی است که باید حرف بزنم خیلی جدی و خیلی ضروری چون اگر از آن بگذرم روی خیلی چیزها خط کشیده ام و چیزی که خیلی مفت میتوانست از آن من باشد -حالا هر چیزی که هست- از دست داده ام .
میدانی قضیه از چه قرار است ؟ تو تمام گوش شنوای منی . هر چه خواستم به تو گفته ام ،زمان زیادی است... شکایتها ، شادی ها ، ناراحتی ها ، همه و همه ... بدون اینکه نگران قضاوت تو باشم ، نگران انتخاب کلمات و چینش آنها نبوده ام . بعد از حرف زدن با تو نشده که به خودم بگویم کاش این را نمیگفتی ، کاش حرف نزده را نگه میداشتی .. میدانی قضیه این است که تو زیادی خوبی و من همه ی خوبی هایی که به آن نیاز دارم در تو میبینم ... تو فرد و اجتماع من شده ای ... 

اما این خوبی تو انگار دارد کار دست من میدهد... تو مرا لال کرده ای و بدتر اینکه من از این لال بودن لذت میبرم ...لذتی زیاد !


+من و بلوار کشاورز جای خالی ات را فریاد میزنیم ...




۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

به دادم برس ...*


...
هنوزم به دستای تو قانعم

هنوز عاشقم با یه زخم عمیق

تو این روز های سیاه و کسل

دلم خیسه از حس بارون شدن

تورو جون هرکی بهش مومنی

فقط امشبو حرف رفتن نزن

تو این روز های سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی بهش مومنی
فقط امشبو

امشبو

امشبو

حرف رفتن نزن


تو این روزهای سیاه و مریض

فقط یه کمی چایی واسه من بریز
.....
.....

.....

چند روزِ که این آهنگ روی تکرارِ ... آخ چی میشد یه کمی چای واسم بریزی ساعتا رو به عقب برگردونی یا نه ، به جلو ببری ، خیلی جلو .. 1 سال ، 2 سال ...


*ترانه ای از رضا یزدانی 


۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد*

میگن اگه میخوای جای خالی رو حس نکنی خودتو مشغول کن ، خوشباش زندگی کن . از صب تا هر وقت که میتونی بمون دانشگاه. روزای بیکاری هم برو با دوستات بیرون بزن به کوه و کمر .. تنها نباش تا به تنهاییت فکر نکنی.

اما انگار واسه من برعکسِ . هرچی بیشتر میشن آدمها ، اتفاقا ، دغدغه ها، تنهایی وکمبودها  هم بیشتر و بیشتر میشن و جای خالیت
از همیشه پررنگتر.از تصور اینکه میخوام وابدم هم میترسم و مدام تو گوش خودم میخونم نه هنوز زوده ، زوده برای وادادن ، برای تسلیم شدن برای عادت کردن .


اینجا همه چیز جوریه که نمیشه با روشهای قدیمی خودم رو تخلیه کنم ، با شب بیداری ، با نشستن زیر دوش آب ، با زل زدن به گوشه ای از سقف ، با آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن . نمیفهمی چه طور میشه که موقع خواب میرسه و یه عالمه کار مونده داری و دلت . دلت که هنوز تکلیفتو باهاش مشخص نکردی و حتی کمکش نکردی تا بغضش بشکنه و راحتتر ادامه بده .


از اینجا بدم میاد چون میخوام خودم باشم و اینجا نمیذاره .خیلی بده اون خودی که همیشه میخواستم ازش فرار کنم انقد الان واسم رویایی و دست نیافتنی شده ، انقد التیام بخش ...



+دلتنگم ، خیلی زیاد . 
* شعر از فروغ


۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

شب تنهایی

خوب این منم ... 25 ساله از اهواز. آواره ، خانه به دوش، در حال آدله گوش دادن ، گریه کردن و تنها .
بله، بالاخره این بغض هم شکست.

11/7/90

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

In a little while ... Surely you'll be mine*

میخوام بنویسم ، میخوام تمام احساسات منفی رو اینجا خالی کنم و با خیال راحت برم . با کلی کرای خوب و مثبت .. اما نمیدونم چی بنویسم .

حس بدیه وقتی هی بنویسی و پاک کنی . انگار کلمات اون خلوص خودشون رو ندارن .. یه جوری الکی کنار هم میان ، اونی نیستن که ته دلتن . شاید باید این قضیه رو به فال نیک گرفت . اینکه فشار هنوز انقد زیاد نشده که بخواد به انگشتام فرمان تخلیه بده . شایدم انقد زیاد که از کنترل خارج شده. ولی از اونجایی که قرار شده تمام چیزای مزخرف و منفی رو همینجا ، توی همین اتاق ، جا

بذارم و برم دنبال کار و زندگیم ،پس همون فال نیک رو میچسبم  ..

در هر حال امشب مهمه و نباید فراموشش کنم .این چهار خط رو محض همین نوشتم. امیدوارم تو هم فراموش نکنی . اینکه این پروسه ناراحت کننده ، این جدایی ،این بغض لعنتی،این دوریِ دوباره باید ارزشش رو داشته باشه . ما باید ارزش رو بهش بدیم. 


+پر از بغضم ، امیدوار بودم بترکه اما اتفاقی نیفتاد.

*قسمتی از ترانه In a little while -U2

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

فوری !

یک تصمیم خیلی ناگهانی و بدون داستان خاصی پشت سرش :
استفاده از جمله " متنفرم ." تحت هر شرایط زمانی و مکانی ، نسبت به هر موجود جاندار و بیجان ممنوع !
وسلام .

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

زندگی باید کرد! ... گاه با یک گل سرخ ... گاه بایک دل تنگ

میخواهم مواد مورد نیازم برای "نوشتن" ردیف کنم. البته اگه بشود اسم این کلمات، که خیلی بیربط کنار هم قرار میگیرند و جمله هایی میسازند بیربط تر ، که هیچ بار ادبی هم ندارند را  " نوشتن "  گذاشت. مهم باربط یا بیربط بودن اینها نیست . اهمیتشان این است که مال "من" اند. وقتی هستند میتوانم خودم را بشناسم تا حدودی . احساسم رو پیدا کنم . هرچه که بوده ، ترس ، ناراحتی ، عصبانیت، سرخوردگی ، خشم، تنهایی ، دلتنگی ، عشق و... .  هر اسمی هم برایشان مناسب باشد از قبیل ناله های از سر بی دردی ، غرهای ناتمام و ...باز هم برای من بی اهمیت است. و اصلا من فقط برای خودم و خودت مینویسم پس دغدغه و نگرانی ندارم. چون همیشه از بدترین و زشت ترین قسمتهای وجودی ام، از تمامی احساساتم زیباایشان را دیدی و  همین نگاه تو همیشه دلگرمی من بوده و به من حس زیبایی داده است. 

از اصل مطلب دور شدیم. داشتم میگفتم، مواد لازم عبارتند از :
1.دلخوری ، ناراحتی، عصبانیت یا هر گونه احساس ناخوشایندی از این قبیل مقدار لازم فقط یک عدد، آنهم کافیست فقط از یک فرد نزدیک باشد، نه هر کسی هم. هرچه این فرد نزدیکتر باشد سوز و گداز متن بالاتر رفته و توانایی تولید کلمات و جملات همافزایش پیدا میکند. 
2.درگیری شدید فکری با موضوع و گریه های بی امان از سر ناتوانی برای حل آن، به مقدار زیاد.

3.نزدیک بودن به زمان پریودی . که خودش میتواند علت اصلی دو مورد قبلی هم باشد. همچنین در این زمان یک نفر، حضورو عدم حضورش ، مورد پسند من نباشد. (البته  قسمت آخر تحت هر زمانی جز مواد لازم به حساب میاد ، اما اگر فرض اولیه برقرار باشد خیلی قضیه رو تند و تیز میکند!)
4.یک عدد آهنگ دپرس و گریه آور در پس زمینه . که عمق موضوع رو مثله یک خنجر نوک تیز مدام تو جای جای اعضا و جوارح فرو کند.
5.هم زدن خاطرات ناراحت کننده قدیمی . که اصلا ربطی به موضوع ندارن و فقط به عنوان چاشنی کار استفاده میشوند . مسلما بستگی به ذائقه داشته و در زمانهای مختلف و موقعیتهای متفاوت عملکرد و جایگاه متفاوتی خواهند داشت.

این موضوع اصلا برایم خوشایند نیست . چرا وقتی ناراحتم احساساتم انقد خالص اند که برای حرکت انگشتانم نیازی به فکر کردن ندارم . خودشان آهنگ خودشان را پیدا میکنند ، مخصوصا اینکه مواد لازم هم فراهم باشد. اما وقتی خوشحالم ، مساله خوشحالی برایم مثل موضوع انشا میماند و باید خودم رو تحت فشار بگذارم تا 2 کلمه خارج شود ، منظورم اینجاست.چرا خوشحالی های من انقد خالص و ناب نشدند.شاید علت اصلی از خلوصشان نیست !!
چرا از اولین باری که خودم را در بغلت رها کردم و تو، تمام  من رو پر از بوسه کردی . از اونروز اینجا خبری نیست؟

یا چرا وقتی خودم رو توی بغلت جمع کرده بودم لبخند شیرینت رو تحویلم دادی و دنیای درون من زیر و رو شد، نیامدم و ثانیه ثانیه اش رو ننوشتم؟
میدانی ؟ حماقت کردم . آدم باید از این چیزها توی وبلاگش بنویسد ،تا همیشه خودش باشد  و از خودش دور نشود . تا بهانه های ساده خوشبختی را فراموش نکند.تا هروقت کم آورد ، هر وقت دلش اول صبح یک بغل بزرگ برای گوله شدن خواست، برود چهار خط بخواند دلش به وجد بیاید کمی آرام بگیرد. شاید هم اینها جای خالی را بزرگتر کنند . نمیدانم . اینهم حکایتِ دل من ؛
تکلیفش با خودش دُرست و حسابی مشخص نیست. فقط این را خوب میداند که الان در این لحظه سخت تنگت است .تنگِ آرام شدن در بهترین جای دنیا ، آغوشت !

+دلتنگتم...








۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

می دانی تنم نبودنت را گریه میکند؟*

خوابت میاد، حق هم داری. میخوام تمرین کنم آدم باشم . یعنی اون چیزایی که از حقوق اولیه ت به حساب میاد رو ازت نگیرم. مثلا همین یکی، که هر وقت خوابت میاد و دوست داری بخوابی ازت نخوام بیدار بمونی برای شنیدن حرفا و دردای تکراری  یا سکوت. گفتم خوابت میاد و جواب دادی آره خیلی خسته م.

بهت  گفتم برو بخواب و ساکت موندم تا جواب بدی ، تا تصمیمو بگیری. خواستم خیلی جوانمردانه عمل کنم اما ته قلبم بلند فریاد میزدم ، نرو ! پیشم بمون ... بذار بینمون سکوت باشه من به همون سکوت هم احتیاج دارم . من به موندنت محتاجم .. من به شنیدن صدای نفسهات، اینکه بدونم هستی، نیاز دارم. گلوم تیر کشید، سوخت و یه درد نشست اون تو ... یه حفره خالی هم پایین ترش!

تو گفتی باشه، میرم میخوابم و صدات هم واقعا خسته بود. راه برگشتی نبود دیگه. بعضی وقتا باید تا آخره خط رفت. پس سریع خدافظی رو انجام دادم. هر چند دیر جواب دادی، اما کلا این پروسه ی زجر آور 2 دقیقه هم طول نکشید. خدا رو شکر!
قطع کردم. نور موبایل اتاق رو روشن کرد، سوزش چشمم رو هم زیادتر .سرم رو گذاشتم توی بالشت و گریه کردم. هرچقدر اشک ریختم راضی نشدم. کم کم سرم رو از توی بالشت بلند کردم  به پهلو خوابیدم، پاهام رو جمع کردم و با دستام، تمامِ خودم رو بغل کردم.  یکم بعد- که نمیدونم دقیقا چقدر بعد بود - صدای گوشیم دراومد، سمس بود. قلبم  تند تند زد.انگار اولین باره. فکرای زیادی کردم.اینکه حتما تو هم خوابت نبرده، حتما تو هم اون حفره خالیه واست ایجاد شده و نمیتونی پرش کنی  یا شایدم از خواب پریدی و اولین چیزی که به ذهنت رسیده این بوده که من چه کار میکنم  و حتما بیدارم. 


چشمام رو به زور باز کردم. مثه کورا دنبال گوشی گشتم. "لعنتی کجایی؟"
می ترسم اگه سریع پیداش نکنم و جوابت رو ندم حتما فک میکنی خوابم و گوشیتو میذاری زیر بالشتت. استرس میگیرم. بلند میشم چراغ رو روشن میکنم. چشمام میسوزه ، سینوسام درد میکنه، نور هم بدترش میکنه. اما همه اینا می ارزه به اینکه گوشیمو سریع پیدا کنم و جوابت رو بدم

و بقیه شب رو تنها نباشم. زیر تخت بود. با بدبختی درش میارم ، امیدم رو از دست دادم به اینکه انقد منتظر جواب من مونده باشی هرچند اصلا سمس از تو نبود . جواب نمیدم. گوشیمو پرت میکنم همون زیر تخت. یه مدت همون جور دراز کش موندم. اونم توی اتاق کاملا روشن.

یه وقتایی میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، مصداق واقعی این زمانای منه. یه چیزی تالاپی میاد اون وسط وقتی که دارم از گریه و غصه خودم رو خفه میکنم . باعث میشه که از اون حالم در بیام. حالا این عدو هم، همین سمس نصفه شبی بود. پاشدم رفتم چند تا مشت آب سرد زدم به صورتم و نشستم پای تلویزیون. بچه های آسمان بود، اون آخراش که علی داره مسابقه دو رو میده.تا آخر دیدمش. باهاش گریه کردم، یه جورایی تقریبا خالی شدم. اما این بار گریه‌م با دفعه قبل فرق داشت. جنسش رو میگم. مهم این بود که دیگه اشکی نبود که بخواد بیاد. تموم شد هر چی اون تو بود. بعد نشستم آنگری بردز بازی کردم.


حالا هم که دارم مینویسم حالم خوبه نگران نباش. اگر هم اینجا ناله‌ی شبگیر کردم محض همینجوری بود. راستِ راستش واسه این بود که بالاخره آدم باید بعد از یه گریه سنگین، یکم چرت بگه و خودشو راحت کنه. یعنی بحث چرخه س که باید کامل بشه. بعدش با خیال راحت و سبکبالی بره بخوابه. 


شب خوش :*



پ.ن: نمیدونم ضرب المثل رو درست بکار بردم یا نه.. تو ندید بگیر! 


* قسمتی از شعر عباس معروفی

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

"در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می‌دارم. در آن دور دست بعید!"

اولین جلسه یوگا رو رفتم .. استاد محترمه با صدای آروم و دلنشینش میگه تمرکز کنید، ذهنتونو آزاد کنید .. عضلاتتون رو شل کنید و... . همه وجود من رو استرس میگیره، به ذهنم میگم : "هووووی آزاد شو ، به چیزی فک نکن." ناگهان در حین اینکه باید ذهنمون آزاد بشه یه حرکت کششی تنفسی هم باید انجام بدیم. بادی تو شکمم پیچیده و تمام حواس و ذهنم رو به این سمت میره که این باد رو کنترل کنم تا مبادا در این فضای آرامبخش که همه تو حس آزاد کردن ذهنشونن حادثه ای رخ بده !!! ها ها ها !

این مرحله سخت تموم میشه. حالا دراز کشیدیم روی زمین، آواز گنجشکا و بلبلا، صدای آب و تکون خوردن برگها توی باد میاد. استاد عزیز همون حرفای راجع به آزاد کردن ذهن و تمرکز روی هوای سرد و گرم بازدم و لذت بردن از تنفس و ... را دوباره تکرار میکنه. بعد میگه از دستاتون ، قلبتون، چشماتون، خلاصه تمام اعضاء و جوارح، تشکر ویژه داشته باشین. من به شخصه از دل و روده و سایر جوارحی که همکاری کردن و نذاشتن اتفاق ناگوار و آبرو براندازی رخ بده تشکر ویژه میکنم.

استاد عزیز:" یه جمله توی ذهنتون پیدا کنید. یه جمله خوب، حتی نه خیلی خاص، اما مخصوص به خودتون. یه جمله فقط و فقط واسه خودتون. یه جمله که حق مطلب رو ادا کنه و باهاش یه تشکر درست و حسابی از خودتون بکنید. بخاطر چیزی که هستید. یه محبت واقعی مثله وقتی که کسی رو دوس دارین و بهش محبت میکنید." به ذهنم فشار میارم، یه جمله، فقط یه جمله ساده ، حتی یه دوستت دارم معمولی همراه با اسم کوچیک تا یکم مخصوص تر بشه.اما هیچی به ذهنم نرسید. در عوض یه قطره اشک گوشه چشمم حس کردم، داغ شدم، چشمم سوخت. صدای بلبلا توی گوشم، صدای آب جاری. دلم خواست پامو بذارم داخلش. همینجوری که نشستم کنارش و یه پام رو گذاشتم داخلش، خودم رو نگاه کنم. بعد با انگشت شستِ اون یکی پام بزنم عکس خودم رو خراب کنم و به خودم ضدحال بزنم. اما راستشو بخوای اینا همه یه تصویر سازی بود. میدونی واقعا دلم چی میخواست؟ دلم میخواست پاشم از اونجا ، فرار کنم ، بدوم ، بدوم ... نمیدونم کجا ، فقط برم ! 
برگشتم. اون قطره اشک رو پاک کردم. وقتی آدم جلوی گریه اش رو میگیره گلوش میسوزه بدجوری هم میسوزه. یعنی یه سوزشیه که از سینوسای دو طرف بینی به سمت گلو میاد ... خواستم بگم حالم این بود !


 میدونی که حافظ رو دوست دارم، با صدای تو...  ظلم اینه که بخوام با سی دی آواز و چهچه بلبلا به آرامش برسم به جای اینکه گوله بشم تو بغلتُ واسم حافظ بخوونی، بعد کم کم چشمامو ببندم و فکر کنم چقدر ذهنم آرومه ، عضلاتم شله ، چقدر رها و آزادم . به این فک کنم که نفس کشیدن ، دم و بازدم در هوای نفسهای تو چقدر لذت بخشه.


کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار  
محمدرضا عبدالملکیان

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

می خواهم به حرف هایت گوش کنم ... لب هایت نمیگذارند *

میگه به چشمام نگاه کن دارم باهات حرف میزنم همش اینور و اونور و نگاه میکنی !نگاش میکنم ، میگه گفتم به چشمام نگاه کن اینجور که تو نگام میکنی نمیتونم حرف بزنم ...

*از علیرضا روشن

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

Hold me, thrill me, kiss me, kill me *

واقعا اعصاب ندارم. میخوام در اتاقمو محکم ببندم جوری که همه بفهمن الان اعصاب تعطیلم، حوصله شوخی های بی مزشون رو ندارم. یه جور که تمام و کامل نشون بده وارد حریم خصوصیم نشید! اما نمیشه. اینجا اتاق که نیست، کاروانسراست. حتی وقتی هدفون میذاری توی گوشِت و صدای آهنگ رو تا ته بلند میکنی که بگی آقا جان نمی خوام صدای مبارکِ شما رو بشنوم نمی فهمن وقتی سرت رو میکنی توی لپتاپت و هر حرفی که میزنن خودت رو میبری به کوچه علی چپ هم فایده نداره. تازه شاکی هم میشن که چرا توجه لازمه رو بهشون نداری!!!! 
ای کاش میشد یه جزیره اختصاصی یا یه چیزی تو این مایه ها داشته باشم تا این جور مواقع فرار میکردم به اونجا ...یا اینکه انقد دور نه!  اقلا یه تماس کوچولو میگرفتم بعدش دم در بود تا از اینجا بزنیم بیرون ، همین الانِ الان ..همین موقع شب... الان که نور چراغا افتاده روی آب ، همین امشب که هوا استثناً خوبه ، همین الان که انقد خستم ... امااا...



 اَه ، لعنت به هر چی اما و اگره ... به هر چی خط کشیدن روی الانِ ...


* عنوان، اسم آهنگی از U2

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

شب بخیر دنیا

شب خوبی نیست. حال من هم خوب نیست.
تمام خاطرات قدیمی ، بغض ها ، آه ها ، تنهایی ها ، نداشتن ها ، کنار گذاشته شدن ها ، کمبود ها ، ... همه رو تازه کردم ، کوکتل کردم و سر کشیدم!


+دلم میخواست صدات رو تو بغلم بگیرم و بخوابم ،حالا که خودت رو نمیتونم.
  

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

احتمال گریستن ما بسیار است ...

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دست هامان خالی
دل هامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم!
از خانه که می آیی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است…
.
.
.
.
 سید علی صالحی

+عصر جمعه نیست ، اما حال من عصر جمعه ایه!

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

شیت !

نمیدونم حکمتش چیه ؟

تا دل خوشیاتو میذاری کنارِ هم، تا سعی میکنی چیزای خیلی خیلی کوچیک که ممکنه به نظر نیان رو جمع کنی ، وقتی در اوج اون حس آرامشه هستی ، یا اینکه بعد از تلاشهای زیاد سعی کردی برسی، چی میشه !؟ چی میشه که یهو یه چیز دیگه که اصلا خوب نیس تالاپی می افته اون وسط و همه زحماتتو هدر میده . همه اون زیبایی شناسی ها رو!

امشب رو می خوابم ، فردا دوباره دلخوشی ها رو جمع میکنم . شاید باید محکم تر بچینمشون روی هم تا انقد سریع وانَرَن ...


+نوشته قبلی مال دیشبه وگرنه امشب من کجا و اون دل و دماغ دیشب کجا !

امشب شب مهتاب، حبیبم رو می خوام ...

سعی میکنم بخوابم تا برنامه خوابیم درست شه. اما سعی بیهوده ایه. یادم رفته چراغ مانیتور رو خاموش کنم، مجبورم بمونم زیر پتو تا از نور محفوظ باشم اما خوب این زیر اکسیژن کمه.نه اینکه فکرکنی انقد گشادم که پا نمیشم خاموشش کنم، این نیس، هوا سرده. نمیتونم از زیر پتو دربیام. علاوه بر این، به خاطر غده تو کمرم از حالت دراز پاشدن واسم سخته ..

آخه یکی نیس بگه تو وبلاگ خودتم که هیچ خواننده ای نداره ،حتی مطمئن نیستم که تو هم دیگه اینجا رو میخونی یا نه چرا دروغ مینوسی ؟؟؟
آره!مشکل گشادی منه.همیشه مشکل همین بوده .حتی فکر میکنم اینکه الان تو اینجا نیستی و اینکه اصلا معلوم نیس کی میخوای اینجا باشی ، تقصیر گشادی منه. گشادی ماله عضو خاصی از بدن نیس ،میتونه هر عضوی رو درگیر کنه ،میتونه جنبه ماورائی و معنوی هم بگیره .یعنی روح و ذهن و روانت درگیرش بشن ..
از اونجایی که تنبلی عمرا بذاره واسه نوشتن، این موقع شب، در حالیکه دارم سعی میکنم بخوابم، لپتاپمو بیارم تو تخت، الان با موبایلمم و از اونجایی که موبایلم داره لو باتری میده باید همینجا تمومش کنم ..



 +وقتی با تو این زیر بودم هیچوقت اکسیژن کم نمیومد!

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

...


هیچ خوب نیستم این روزها ... ولی یه دلخوشی دارم؛ اینکه حواست هست که هیچ خوب نیستم . همون یه جمله ی  "میدونم غم ته قلبتو " واسه من یه دنیا می ارزید و می ارزه ! نگهش داشتم یه جای عمیق از وجودم ...


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

"و چشمانت با من گفتند فردا روز دیگریست ..."

خوشحالم ، به صورت خیلی الکی . از این خوشحالیای نمیدونم برا چی . دارم کامینگ بک تو لایف گوش میدم و دلم رو به فردا خوش میکنم . لیست جدیدی نوشتم. یه لیست ساده تر از لیست قبلی. نگران نباش مورد هفت سر جاشو با همون شماره حتی . شماره هفت.


+صبح که شد دکور اتاقم رو تغییر میدم، برای شروع .

+امروز صبح دیدمت.

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

همه تنهاییم

وقتی‌ چشمای سرخشو دیدم نفهمیدم چی‌ می‌خواد پیش بیاد. وقتی‌ با بغض گفت خسته شدم، هنوز هم نمیخواستم قبول کنم بغض داره ، می‌خواستم حق رو به همون همیشگی‌ بدم ، اما وقتی‌ بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد نفس نفس زد با تمام وجود احساس خفگی کردمو از زندگی‌ ترسیدم.

از تمام بلاهایی که میتونه سر آدم‌ها بیاره .. بلاها یی که بعد از ۳۰ سال هنوز زخمشون تازس .. 

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

ای کاش

بعضی‌ وقتا دلم می‌خواد گند بزنم به حال هردو مون .. دوست دارم از چیزهایی الکی‌ ، اونایی که دیگه وجودشون تکراری شده برای بار هزارم ایراد بگیرم و در مقابل سکوت تو حرص بخورم و این سکوت رو به رخت بکشم .. آخر سر هم بدون هیچ نتیجه‌ای خداحافظی بگم و منتظر باشم تا حال من رو خوب کنی‌ درس مثله الان ...

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

بی عنوان !

این چیزیه که تو دوست داری یا اقلاً اگر هم مجبور به انجامش باشی‌ برات مهم نیست ؛ دوری ،دلتنگی‌ ، صبر ، انتظار و خلاصه اینجور داستانهای دراماتیک ..

اما هرجور که فکر می‌کنم هیچوقت نتونستم باهاش کنار بیام و همیشه آزارم داده ..

 

این رو بفهم ،فهمیدنش سخت نیست .. 

 

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

شب کوچک من ...

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی ست

گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟

در شب اکنون چیزی می‌گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه‌ای
و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دست‌هایت را چون خاطره‌ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لب‌های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد


فروغ ..

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

keep talking

There's a silence surroundiing me

I can't seem to think straight
I'll sit in the corner
No one can bother me
I think I should speak now (why won't you talk to me)
I can't seem to speak now (you never talk to me)
My words won't come out right (what are you thinking)
I feel like I'm drowning (What are you feeling)
I'm feeling weak now (why won't you talk to me)
But I can't show my weakness (you never talk to me
I sometimes wonder (what are you thinking)
Where do we go from here (what are you feeling)
It doesn't have to be like this
All we need to do is make sure we keep talking............