۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

گفتی "...همه چیز رو درست میکنم و دیگه اون حرفا رو بهت نمیزنم." و این واسه من بیشتر از هر چیز دیگه ای ارزش داره. هیچی به اندازه وقتی که تو منو مطمئن کنی لذت بخش نیست. 
جوابی نداشتم بهت بدم، فقط لبخند و گریه بود. بعضی جوابا رو نمیشه نوشت، نمیشه گفت ، نمیشه خوند و نمیشه شنید. فقط باید نشون داد و فقط باید دید. بعضی جوابها فقط از جنس آغوش هستن. 


۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

"مهشید : نه! عوض نشدم .. تو رو دیگه دوست ندارم."*
"حمید: مهشید... یعنی ... همه ی اون ... زمزمه ها، زندگی ها ، عشق ها ، همه دروغ بود؟ "*
آدم ها عوض نمیشن ، دوس داشتنشون عوض میشه . 

*فیلم هامون

کندی کراش ساگا !!!

این روزها من کندی کراش بازی میکنم. بازی آنلاین در فیسبوک. پر از آبنبات با شکل های مختلف که وقتی قرار بترکنند صدای جالبی میدن. صدایی که وقتی یه آبنبات زیر دهن آدم میشکنه. یه وقتهایی هم صدای باز کردن پوستشون میاد. صدا توی این بازی خیلی مهمه. نه اینکه اصلا در برد و باخت بخواد تاثیر بزاره ولی برای من وقتی با صدا بازی میکنم انگار اصن تو حال دیگه ای میرم. راستش تمام این مدت چیزی که بیشتر از همه کمکم کرد این بازی بود. بازی که تعداد جونهای محدودی داره. وقتی تو مراحل اولی فرقی نمیکرد چند تا جون داشته باشی چون به قدری ساده بودن اون مراحل که خیلی راحت میومدی بالا و ممکن بود اون موقع اصلا فکر کنی چه بازی مسخره ای و مال گروه سنی الف هست گویا. اما همین که میومدی بالا اهمیت جونها بالاتر میرفت. وقتی تمام میشد یا باید 20 دقیقه وایمستادی تا جون بهت داده بشه یا اینکه از یکی از دوستات که اونا هم تو بازی بودن درخواست جون میکردی. اوایل درخواست میدادم ."آی به من جون بدید میخوام این مرحله کمرشکن رو بگذرونم" . اما کم کم ترجیح دادم که زمان بگذره و جون خودش بیاد تا اینکه بخوام درخواست بدم .
خیلی خنده دار و مسخره است ولی این بازی واسه من همه چیز شد. درست وقتی فکر میکردم که میتونم برنده بشم که هنوز کلی حرکت میتونم بکنم و تنها لازم بود 1 حباب رو بترکونم میسوختم و اونهمه حرکت برای اون یه حباب لعنتی که تو گوشه ترین خونه جا مونده بود کافی نبود. و وقتی فکر میکردم حتما میسوزم چون تنها زیر 5 تا حرکت واسم مونده و کلی آلبالو و فندوق که باید به خط آخر برسونمشون ، یکی از اون آبنباتهای خفن که کارهای خفنتر میتونه انجام بده از ناکجا کنار یه آبنبات مناسب قرار میگرفت و میتونستم برنده بشم .
مرسی کندی کراش . تو نه تنها وقت من رو گذروندی، که به من خیلی درسها هم دادی . تو حتی من رو به خودت معتاد و وابسته هم نکردی. هر وقت میخواستم بودی و بیش از حد باهات وقت میگذروندم آلارم دادی. 
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد ...

صبح با گریه شروع میشه . شب با گریه تموم میشه.

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

این هم جمعه 5 م .
تو نبودی  و من همه بار رو تنهای تنها به دوش کشیدم . که من دیگر توان حرف زدنم با تو نیست .
دوستت دارم و این سخت ترین و دردناکترین قسمتش هست .
وقتی حتی صدای ماشینهای نوبنیاد در چهارراه پارک وی زجر آور میشود. وقتی میدان تجریش غم بارترین میدان دنیا میشود و وقتی خیابان ولیعصر را توان قدم زدن نیست. اینکه هر صحنه و هر حرف جلوی چشمهایت می آید و همه اینها در حالیست که انگار به فراموشی دچار شده ای .این تناقض بزرگ ، این فراموشی در کنار همه این صحنه ها زجر آورترین قسمت زندگی میشود. 
مانده ام.
به اینکه کجا دلم صاف نبود.
کجا نیت ام جز دوست داشتن بود.
حال الانم را هیچ چیزی طبیب نیست .
از تو ناراحتم . حالا که فکر میکنم بدجور هم ناراحتم. یکجایی از قلبم بدجور جراحت خورده . اینکه رفتی ، برنگشتی و هر کس آمد چیزی گفت و راهنمایی کرد و رفت . برگشتم. اما تو برنگشتی.
جراحت خوب میشه ولی جای زخم میمونه .

آدم‌ها می‌آیند
زندگی می‌کنند
می‌میرند
و می‌روند
اما
فاجعه‌ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می‌شود
که آدمی می‌ميرد
اما
نمی‌رود
می‌ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته ‌نشین می‌شود
که تو می‌میری در حالی که زنده­‌ای
و او زنده می‌شود در حالی که مرده است

از مزار که بازگشتی
قبرستان را به خانه نیاور 

                                                                      آزاده طاهايي 

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

یک چیزهایی هم برایت سخت میشود؛ اینکه هر کی میرسد میخواهد راهنمایی و نصیحت کند. میخواهد از عشق و مزایایش بگوید . از خودشان و رابطه های که دارند یا داشتند حرفها میزنند و قصه ها میگویند و تهش نتیجه میگیرند و درس اخلاقی مورد نظر رو هم برای تو تکرار میکنند که خدایی نکرده منظور اینهمه داستان سرایی رو از دست نداده باشی. آخر کسی که نمیفهمد فرمول همه رابطه ها یکی نیست باید حرفهایش را جدی گرفت ؟
اینکه برای من از گذشت و مهربانی در عشق بگویند . از آنطرف منطق 2 زاریشان را هم اضافه کنند. زور دارد. سنگین است. همان تو خوبی . اینکه کسی جرات ندارد، نمیتواند، نمیخواهد، خلاصه نمیدونم چرا و چی میشه که حرفی زده نمیشه ، سوالی پرسیده نمیشه .
هرچند این رفتارت رو دوست ندارم ولی ای کاش ای کاش ای کاش منم مثل تو بودم که  توی خودم میرفتم و در نمیامدم. همانجا میماندم و توجهی هم نداشتم که بالا خارج از من چه اتفاقها در حال رخ دادن است . همانجا درون من میماندم و در نمیامدم . 

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

نیومدم سراغت که...
نیومدم ذکر مصیبت بگم که دلت بحالم بسوزه
دلم واست تنگ شده بود !
دلم ، همه ساسون هاشم که بشکافم بازم واست تنگ میشه

+ تئاتر "ترانه های قدیمی"

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

چند روز اول زیاد فکر میکردم . به اینکه حق با کیه ؟ به اینکه چرا خدافظ بدون تعیین وقت ؟ چرا حقیقت من برای تو انقد سخت اومد ؟ چرا فهمیدن دلتنگی من انقد برای خسته کننده بود ، چرا نادیده گرفتن من برای تو انقدر عادی شده بود، چرا انقد توی مغزت از ناراحتیم خوندم  و هزار تا چرای دیگه .
برای بعضی جواب پیدا میکردم ، برای بعضی نه . برای بعضی هم به جوابهای خیلی متناقض میرسیدم . در آخر هم دیوونه و از خود بیخود شروع میکردم به زار زدن . وحشت میکردم از زندگی بدون سر و ته. از این عاشقی تخیلی و توهمی که تو برایم یک بت شدی . که بهت گفتم دوستت دارم ، که بهت گفتم با هم باشیم ، که گفتم سطح بالاتری رو داشته باشیم ، تلفنی حرف بزنیم ، که گفتم بیرون بریم ، که گفتم نرو شهر دیگه ، که گفتم بیا باز هم بالاتر بریم ولی اینبار جواب نداد. اینبار نشد. مقاومتت بیشتر از همیشه بود. از خودم وحشت کردم، از احساسم.
فکر کردن مثل خوره میمونه ، به جون آدم میوفته و آدم رو داغون میکنه ، مخصوصا وقتی تنها باشی.
اما کم کم همه این سوالها و فکرها برام بی اهمیت شدند. چه اهمیت داشت که دلم تنگ بود و تو کاری نمیتونستی بکنی که دل خودت هم تنگ بود. چه اهمیتی داشت که راحتی من در اولویت بود برایت، حتی به ازای نابودی من . و اصلا الان برای چه باید از چیزهایی که دیگر اهمیتی نداشت صحبت کنم . به قول خودت خروجی مهم است .
تنها نکته مهم این بود که نبودی ، نیستی و تمام آن چیزهایی که با عشقمون ساخته بودم با خودت بردی . تنها این بود که میخواستی من رو ناراحت کنی ، از آمدن و رفتنهای مجازی ات میشد فهمید. من هم بستم ، اینجارو . دلیلی نداشتم که بخوای عمق ناراحتیم رو بفهمی. حس اینکه پیروز شده باشی ناراحتم میکرد. اما دیدم فایده ای نداشت . من از همه آدمها غریبه تر بودم که باید بسته میشدم ، باید حذف میشدم ، باید نادیده گرفته میشدم .
راستش تو بردی ، تو پیروز شدی ، من ناراحتم، از زندگی. از تو و از خودم . تا دیوانگی فاصله ی کمی مونده . اما خسته تر از اونم که بخوام کاری کنم . مبارکت باشه .
 ای کاش میشد از زندگی انصراف داد. 
بغض راه نفس رو بسته .
آدم اینجور قوی میشه . اینکه هی بغض کنه و هی اتفاقی نیوفته. اینکه هی با هر بغض یکجای روحش زخم بخوره . راسته که تو اون فیلم گفت" زخمای آدم سرمایه هاشن". نباید اونارو با کسی شریک شد.
بغض راه نفس رو بسته .
این روزها رو باید خوابید. راهی جز این نیست برای گذراندشون. در خوابها بیشتر دیده میشوی . در خوابها بیشتر هستی.

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

همراه همیشگی این روزهایم دست درد و پادرد و کمر درد و سردرد، چشم درد و کلا درد است. گلویم درد میکند از حجم بغضهای جمع شده و بدتر از همه روحم که زخمی و پردرد شده. اگر میخواهی بدانی واقعیت این است که حالم بهتر از این نمیشود. هیچوقت حالم بهتر از این نخواهد شد. مثل وقتی که بعد از یک خواب بعد از ظهر بد موقع، یا بعد از بیدار شدن از خواب در خانه و تختی که برایت آشنا نیست ، دچار میشوی. اینکه زمان و مکان رو گم کرده ای و گیجی . هرچند اون گیجی کوتاست، اما همون زمان کوتاه الان درچرخه تکرار افتاده.
راستی یکی از اون روزهایی هم که پیش تو بودم به همین حس دچار بودم. اینکه صبح با تعجب بلند شدم و منگ بودم از جایی که هستم. اما وقتی تورا کنارم دیدم این زمان کوتاه به لطیفترین حس ممکن تبدیل شد ، آرامش. 
راستش حالم خوب نیست و حوصله توضیح دادن ندارم. تو نامنصف ترینی . 

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

یک حالتی آدم میرسه که حرف برای گفتن زیاد داره ولی انقدر توی مغزش پیچ میخورن و ولوله دارن که نمیتونه اونها رو تا دستاش برسونه . و حالت دیگه اینه که مخاطب حرفهات رو گم میکنی . نمیدونی باید برای چه کسی اصلا حرف بزنی . و بعد ته همه اینها اینه که هم راحت میتونی حرف بزنی و بنویسی و هم مخاطبش هست ولی دلش موجود نیست . راستش آدم باید وقتی شروع کند به تخلیه که دلش هم باشه. 
فکر کنم خیلی مصمم هستی . و از اون موقع هاست که رگت گیر کرده که اگه تا ته نرم ح س ی ن نیستم ، ایده آلم نیستم .
ممنون . همینطوری ادامه بده . من کنارت هستم :) 

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه



چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند،
نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام . به خاطر این روزها از تو بدم می آید . می توانستیم با هم خوشبخت باشیم!

لیدی ال / رومن گاری
میدونی ؟
یه مواقعی تو زندگی آدم هست که "بی حس" میشه . به معنی واقعی کلمه "بی حس". و این "بی حس " بودن ربطی به رفتارش نداره . گریه میکنه . طولانی زیاد ، انقدر که چشماش پف کنه و نتونه نفس بکشه . میخنده به قدری که اشک از چشماش سرازیر میشه و دل درد میگیره . عصبانی میشه به قدری که میزنه زیر همه چیز و هر چی دم دستش میاد پرت میکنه و ... . اما با همه این عکس العملها کاملا از حس خالیه . از حس ناراحتی، خوشحالی، عصبانیت ، امید، نامیدی و هر حس دیگه ای .
در صدا کردنِ نامِ تو
یک «کجایی؟» پنهان است
یک «کاش می‌بودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمی‌رفتی»
من نامِ تو را
حذف به قرینه‌یِ این همه دلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...

                                                                       علیرضا روشن.


دیشب خواب تو رو دیدم. ای کاش میشد لحظه لحظه اش رو حفظ میکردم. این روزها معلوم نیست چه جور در حال گذشتن هستند. انگار زمان میگذره اما من ثابت ایستاده ام .  مثل یک طوفان از کنار من میگذره و من با تمام قدرت خودم رو بغل کرده ام که از بین نرم. لعنت به زندگی با همه ابعاد و زوایاش که همیشه به خودش ادامه میده حتی اگر تو همراهیش نکنی.