۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب ِ جهان بگریزم

سید علی صالحی


به یک جایی میرسی که میخواهی چیزی که بیخود کش پیدا کرده ، فقط  تمام شود. بد و خوب تمام شدنش هم فرقی به حالت نمیکند. فقط میخواهی به اون آخر خط برسی . میخواهی بزنی به سیم آخر بس که در برزخ و بلاتکلیفی به سر میبری . بس که اهمیتی که میخواهی نمیبینی .دیگر حتی فکر نمیکنم به  بد بدخت شدن یا خوشبخت شدن ، حتی به بدبختی و خوشبختی تو هم فکر نمیکنم تنها به تمام شدن فکر میکنم . اینکه برسم به  ته خط و بعد از اون تصمیم بگیرم . خیلی وقتها آدم تا به ته خط نرسد نمیتواند تصمیم بگیرد. از درست یا غلط بودن تصمیم نمیگویم فقط از گرفتنش حرف میزنم. میخواستم این کار را "خوب" تمام کنم برخلاف بقیه کارها ، برخلاف بقیه تصمیم هایم . اما همراهم نبودی و نگذاشتند. و چیزی را که حذف کردند و تو تماشا کردی  "خوب" بودنش بود.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

آدم مرض داشته باشد یعنی من.بخواهد الکی الکی به خودش استرس وارد کند یعنی من. شاخ و دم هم ندارد. به جای اینکه گزارش پروژه که ددلاینش تا شبه رو تموم کنم باید برم تو دانشگاهها بگردم دانشگاه مناسب برای اپلای پیدا کنم . اونم واسه اپلایی که همه ش رو هواست. آدم دل به کار ندهد همین است. من است. من خدای انجام دادن کارهای درست در زمانهای اشتباه و کارهای غلط در زمانهای درستم !
  وقتی میخواهی و میخواهی و نمیشود و باز از رو نمیروی و باز میخواهی میخواهی بیشتر ، اما باز هم به در بسته میخوری که دیگر خواستن تو فایده نداردو اصلا شاید هم خیلی مهم نباشد ولی همچنان دست بردار نیستی و ادامه میدهی به این حسهای درونی ولی باز هم جواب مثبتی نمیگیری دیگر آب از سرت میگذرد.راستش همیشه خواستن خوب نیست و ادامه اش توانستن نیست. گاهی این خواستن زجر است،تنها درد است ، فلج کننده است. انگیزه هایت را میگیرد. تو بدل میشوی به یک مرده نه جسما، روحا! میترسی ، بیشتر از هرچیز از ، از دست دادن میترسی. اینکه بیشتر شود. هر روز به این فکر میکنی که چه چیزهایی در حال از دست رفتن هستند و دیگر هیچوقت چیزی جایشان را نخواهد گرفت.
هیچ چیز مثل سابق نمیشود و تنها کاری که از دستت برمیآید این است که برای جلوگیری از  بدتر نشدنش سعی میکنی سکوت کنی . از این میل لعنتی چیزی نگی. از ناراحتی که مثل خوره افتاده بر روی وجودت. از نادیده گرفته شدن. از مردن احساسات، از بی تاثیر بودن جمله امید داشته باش. از نشنیدن جمله کنارت هستم.
 همه چیز نابود شده، حتی تو !

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

گدایی همه جورش بده. گدایی عشق از همه بدتر.
ای کاش حال من هم به اندازه تو، مثل تو بد بشه تا دوری و نبودنت واسم بهترین گزینه موجود باشه. 

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

از سری شبهای تنهایی


ادم همیشه فک میکنه که برای خودش اتفاق نمیوفته. که موردِ خودش جاودانی میشه. وقتی یکی از نزدیکات، میاد پیشت و گریه میکنه و تو در جریان بودی که چقدر همدیگه رو دوس داشتن و چقد بهم نزدیک بودن و میاد با گریه میگه نمیدونم چرا اینجوری شد با خودت میگی حتما در اون حدی ک ه من فکر میکردم نبوده یا حتما عمیق نبوده .
اما حالا میفهمی نه. با همه عمقی که داشته باشه ، حتی اگه از خیلی چیزا گذشته باشی واسش . حتی اگه بدترین دیوونه بازیها هم انجام داده باشی. حتی اگه کارهات در حد یک شعبده باز بوده باشه تا بخوای همه چیز رو کنار هم نگه داری نه حتی شل و ول، بلکه خیلی محکم ، خیلی قوی. جوری که همه بهت بگن ایول تو حرف نداری . جوری که عشق رو با تک تک سلولهات حس کنی.
اما ممکن یه روزی برسه که دیگه وقتی میگی اجی مجی، خرگوش از توی کلاه در نمیاد. یه روزی که میگی چی شد؟ چرا از دست رفت . چرا حس زنده بودن دیگه نیست... اونروز باید رفت. باید جلوی تشویق تماشاچیا که از روی تحقیر در نیومدن خرگوشس، خم شد تعظیم کرد، احترام گذاشت و رفت پشت پرده گریه کرد . انقدر گریه کرد تا خوابت ببره . خواب عمیق و وقتی پاشدی به این نتیجه برسی که شعبده بازی بسه ، شاید آدم شعبده بازی نبودی یا شاید خرگوشت دیگه تحت تاثیر اجی مجیهای تو نیست که باید بری چیزی باشی غیر از شعبده باز . باید بپذیری که برای تو هم ممکنه اتفاق بیفته . باید یاد بگیری چجوری باهاش مواجه بشی.