۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

نمیدونی قاطی شدن هورمونهاست ؟ یا چیز دیگری که انقد به تنگ اومدم.
فیلمی نمیبینم . کتابی نمیخونم . آهنگ درستی گوش نمیدم . چیز جدیدی یاد نمیگیرم. حرف قشنگ نمیزنم. حرف قشنگ به گوشم نمیخوره. 
میگن بعد از اینکه 1 مدت از کسی دور میشید و دوباره نزدیک ، شاید چیزهایی که تو دوری بهشون فکر کردی بیشتر  بیاد جلو چشمات و بفهمی که چقدر درست فکر کردی . میگن اینکه 1 نفر رو راحتتر بتونی فراموش کنی و دوست داشتنت رو بِکُشی اینه که بعد از یه مدت طولانی دوباره ببینیش. 
تو در این پروسه ای ؟
اگر روزی دختری داشتم بهش دوست نداشتن رو یاد میدهم. عاشق نشدن. چون این دنیا با آدمهاش جای عاشق شدن نیست. 

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

راستش شاید عاشق یا معشوق در مراجعه باشند ولی اینکه "عشق همیشه در مراجعه است" یک دروغ محضه . باید مواظب بود ، خیلی خیلی خیلی .

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

به نظر من همه چیز زندگی در همین "دوست داشتن" ها خلاصه میشد. تنها با همین حس میشد برای این زندگی انگیزه پیدا کرد و شاد بود. همین که یک نفر در زندگی ات باشد که دوستش داشته باشی با تمام قلبت و بخواهی از روی همه چیز بپری که ساعتی کنارش بنشینی و چیزی بخوری و حرفی بزنی. اصلا هیچ کدام از این کارها را نکنی و فقط کنارش باشی. ولی زندگی جور عجیبی ست. یک زمان فقط همین دوست داشتن برایت کافی ست. پر از حس های خوب میشوی . اما از یک جایی به بعد دلت "خواسته شدن " را میخواهد. تنها با "دوست داشتن" انگیزه نمیگیری. نمیتوانی از جایت بلند شوی و برای زندگی ات برنامه ها بریزی و همه چیز را جلو ببری. دلت میخواهد جایی ، در زندگی کس دیگری مهم باشی، قلبش برای تو بتپد ، تو را فراتر از هر چیز دیگری بخواهد که با تو آرامش بگیرد . و همین خواستن او به تو برای زندگی ات امید میدهد ، انگیزه میدهد. 

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

وقتی کسی رو همه ی زندگیت میکنی ،  همه چیز رو در اون خلاصه میکنی . شادی ها و ناراحتیهات ، عصبانیتهات و آرامشت همه و همه به اون برمیگرده و اونوقته که میفهمی تنهاترین آدم روی زمینی. چون یک آن به خودت میای و میبینی که کنارت نیست . که زندگی همه چیزی که در نبودن اون در جریان هست و ادامه داره.

ضدحال!

تو زندگی مخصوصا این روزها،  از ضدحالهای پشت سر هم گریزی نیست. خوشی ها لحظه ای و اون چیزی که بیشتر ماندگار میشه غم و ناراحتی هست . یعنی باید چند ماه، چند روز ، اصلا حتی چند ساعت پشت سر هم خوش بود ، از ته دل شاد بود که بشه این غم های تلنبار شده روی هم، این ضدحالها رو جبران کرد. 

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

این وقت شب ، میخواستم بخوابم . اما باید مینوشتم قبل از اینکه جزییات یادم بره. تا همین الان پای اسکایپ بودم. حق با تو بود باید برای همه گزارش میدادم . این حس بزرگ رو. من نه مثل تو، تمام شهر رو خبر کردم که یار رفت ، که تنها ماندم، که غصه دارم . شاید هم خبر نکردم اما نمیدونم چی شد که همه فهمیدن. راستش من آدم هوچی هستم.
دیروز تولدم بود. 26 سالم تمام شد .
صحنه اول: وقتی از خواب بیدار شدم به سقف خیره مونده بودم . راستش شاید 1 روز که دوباره کنار هم دراز کشیدیم از دنیای سقف برایت داستانها گفتم . این که چطور میتواند ساعتها تو رو در رمز و راز خودش نگه داره و تو عاشقانه ترین داستانها و رویاهات رو توش میبینی . و من در سقف دیروزم تو رو دیدم و خودم رو. اینکه کنار هم هستیم و حرف نمیزنیم. که هرچه فکر میکردم نمیتونستم حرفی پیدا کنم که سناریو سقفم رو بسازم. نامید بلند شدم و دوشم رو گرفتم. 
صحنه دوم: اتوبان چمران ، گوشی زنگ میخوره ،بعد از 41 روز اسم تو روی گوشی من افتاد و شنیدن صدات ... و بعد بغض بود و امید نعمتی که میخووند : " توصبح روشن سپیدی.. بی تو دلم شوری و امیدی... دیگر به دنیا ندارد "
صحنه سوم : میدان تجریش ،  از دور دیدمت ، نیمرخ ! و تازه فهمیدم تمام این مدت چقدر ناراحت بودم ، چقدر آدم دیگه ای بود و چقدر به خودم دروغ گفنم و اذیت کردم خودم رو. 
و صحنه چهارم: "آن دست که بالاتر از آن دستِ دگر نیست / دستی ست که جا در کمر یار نماید. "*

* شعر از حزین لاهیجی

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

لحظه !
زندگی معنی لحظه هاست . اینکه در هر کدوم از اونها چه تصمیمی میگیریم و چه کار میکنیم و کدوم یکی راه رو انتخاب میکنیم. اینکه همچنان به بازی که راه انداختیم و نقشی که دوستش نداریم ولی از جهت تنوع انتخاب کردیم ادامه بدیم یا اینکه برگردیم به همون آدم واقعی خودمون. ولی لحظه سرنوشت ساز اون وقتیه که میشه همه اتفاقها رو به یه بازی تبدیل کرد یا اینکه برای همیشه بار 1 فاجعه رو با خودمون حمل کنیم . مهم اینه که اون لحظه سرنوشت ساز رو بشناسیم و تصمیم بگیریم. چون بعد از اون لحظه دیگه چیزی قابل تغییر نیست.