این وقت شب ، میخواستم بخوابم . اما باید مینوشتم قبل از اینکه جزییات یادم بره. تا همین الان پای اسکایپ بودم. حق با تو بود باید برای همه گزارش میدادم . این حس بزرگ رو. من نه مثل تو، تمام شهر رو خبر کردم که یار رفت ، که تنها ماندم، که غصه دارم . شاید هم خبر نکردم اما نمیدونم چی شد که همه فهمیدن. راستش من آدم هوچی هستم.دیروز تولدم بود. 26 سالم تمام شد .
صحنه اول: وقتی از خواب بیدار شدم به سقف خیره مونده بودم . راستش شاید 1 روز که دوباره کنار هم دراز کشیدیم از دنیای سقف برایت داستانها گفتم . این که چطور میتواند ساعتها تو رو در رمز و راز خودش نگه داره و تو عاشقانه ترین داستانها و رویاهات رو توش میبینی . و من در سقف دیروزم تو رو دیدم و خودم رو. اینکه کنار هم هستیم و حرف نمیزنیم. که هرچه فکر میکردم نمیتونستم حرفی پیدا کنم که سناریو سقفم رو بسازم. نامید بلند شدم و دوشم رو گرفتم.
صحنه دوم: اتوبان چمران ، گوشی زنگ میخوره ،بعد از 41 روز اسم تو روی گوشی من افتاد و شنیدن صدات ... و بعد بغض بود و امید نعمتی که میخووند : " توصبح روشن سپیدی.. بی تو دلم شوری و امیدی... دیگر به دنیا ندارد "
صحنه سوم : میدان تجریش ، از دور دیدمت ، نیمرخ ! و تازه فهمیدم تمام این مدت چقدر ناراحت بودم ، چقدر آدم دیگه ای بود و چقدر به خودم دروغ گفنم و اذیت کردم خودم رو.
و صحنه چهارم: "آن دست که بالاتر از آن دستِ دگر نیست / دستی ست که جا در کمر یار نماید. "*
* شعر از حزین لاهیجی