راست میگی من اون چیزی که فکر میکردی نبودم. من اون آرامشی که نیاز داشتی نبودم، نیستم. برای همین رفتارت عوض شد . برای همین من برات بی اهمیت شدم. برای همین ، همه حرفهات تغییر کرد. برای همین مدام از اینکه چه اصراری هست که ازدواج کنیم گفتی. برای همین من رو به شیوه خودت حذف کردی.
اینها توهم نیست، اینها واقعیتهایی هستن که آزارم میدن. اینها تکه های پازلی هستن که کنار هم میذارم. گفتی بیکاری میشینی فکر میکنی. نه من بیکار نیستم . من از سر بیکاری به رابطمون به آینده ش فکر نمیکردم. وگرنه الان که سخت ترین شرایط رو دارم. الان که تا سه هفته دیگه پایان نامم باید روی میز استادم باشه و نتایجم هنوز ناقصند و روزی 8 ساعت 50 دقیقه هم باید سر کار باشم و تا دو هفته دیگر هم باید اسباب کشی کنیم، نمینشتم و به 8 سالی که گذشت و آینده ای که نیامد و معلوم هم که نیست که بیاید فکر نمیکردم. میبینی زندگی میتونه در عرض 1 ماه همه چیزش خراب بشه. اشتباه نکن من خرابش نکردم.
ای کاش از همونجایی که دیگه من رو نمیخواستی دلت هم برام نمیسوخت. شاید این آخر رابطهمون نباشه ولی نمیدونم کجاست، ته دره است شاید. اینبار هم مثل دفعه قبل بعد از 40 روز بیتاب و بیقرار و التماس کنان برمیگردم که تنهام نذار؟ نه فکر نمیکنم. با هر بار رفتن تکه ای هم نابود میشه که وقتی دفعه قبل برگشتم، خواستم به زور اون تیکه رو سر هم بندی کنم. اما نشد. من همه رو گول میزنم ، خودم رو بیشتر. به همه گفتم که تو خواستی برگردیم. این قسمت از توهماتی ذهنم بود.
خوشحالم که دوستت داشتم ، هنوز هم دارم. نمیخوام بیشتر از این آزار ببینی. تو آمادگی ازدواج نداری، علاقه ای هم نداری. برای تو زندگی ات در کنار من بودن خلاصه نشده.
عشق ما برای من افسانه ای بود. خاص بود. سمفونی شماره 9 بتهوون بود. غمگین و قوی و پر ضربآهنگ. کنار همه چیزهایی که خواستم و نشد، فکر میکردم این واقعی ترین و شدنی ترین خواسته ام باشه. اما این هم کنار همه نشدهای دیگه.
من از همه ازدواج فقط با تو بودنش برام مهم بود، از تو بچه داشتن، تورو خوشحال کردن، همیشه کنارت بودن، برات آشپزی کردن، با صدای زشت و بی موزونم برات آهنگ خووندن، توی صورتت فوت کردن و دستم رو دور بازوت حلقه کردن. من چیزهای ساده ای میخواستم اما تو سادگی شون رو باور نکردی.
شاید من صبور نبودم، تو قرار نیست ضربه صبر نداشتن من رو بخوری. تو خسته ای، خسته گی ت رو در کن. زندگی کن. دیگه باز چی شده ای در کار نیست. نیازی نیست نگران خروش ناگهانی احساسات من باشی. نیازی نیست وقتی از خواب بیدار میشی استرس پرخاشها و گیردادنهای من رو داشته باشی. حتی نیازی نیست برای خداحافظی واقعی زنگ بزنی. هیچ قسمت از رابطه ما طبق اصولی نبوده که حالا خداحافظی اش بر طبق اصول باشد که تو بخواهی اصول اخلاقی رو رعایت کنی، که برای رعایت نکردنش ناراحت بشی.
میتوونی برای خودت بهانه های زیادی بیاری، برای دیگران هم همینطورن و همه این بهانه ها دلایل منطقی محسوب بشن، مثل همه آنهایی که همه میارن، از این بهانه از آدمها زیاد شنیدهام. ولی راستش من فکر میکنم اگر دوست داشتن واقعی ترین باشه، این بهانه ها غیرواقعی ترین میشن، و حالا که اینطور نیست این بهانهها فقط بهانه باقی میمونن و میشن دلایلی برای دور انداختن یک دستمال.
از اینکه اذیت شدی معذرت میخوام. آدمی مثل من به درد هیچ کس نمیخوره حتی به درد خودش.