۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

چشمهام رو میبندم، فشار میدم میچلونم تا خالی بشه. از اشک. تا مطمئن بشم قرار نیست اشکی خواسته یا ناخواسته بریزه. 
فکر میکنم من خنده دارترین آدم ممکن باشم. آدم خنده داری که در حال گریه کردنه. 
اما حالا که گریه تمام شد، حالا که اشکها خشک شد، بهتر فکر میکنم، بهتر تصمیم میگیرم و امیدوارترم. 
به اینکه تو وحشتناک نیستی. به اینکه هیچ چیز وحشتناک نیست. حتی اگر همه چیز در حال خراب شدن باشه. هیچ کدام اینها وحشتناک نیست چون وقتی اشکها تمام و چشمها خشک شد، بدون پرده اشک، همه چیز واقعیتر و درست شدنی تر هستند. 

رابطه آن روزی زهر مار میشود که تعداد "ای کاش "ها، خیلی خیلی بیشتر از تعداد "چقدر خوب است " ها میشود.
اینکه با خودت مدام بگویی ای کاش مرا بیشتر میخواستی، ای کاش جور دیگری دوستم داشتی، ای کاش خودت را به آن راه نمیزدی، ای کاش کسی بودم که میخواستی ، ای کاش جای دیگری ، زمان دیگری عاشقت شده بودم، ای کاش مثل هر دختر دیگری خواسته میشدم ، ای کاش همه حرفهایی که تو گوشم خونده بودی باقی بود، ای کاش هنوز در وقت تنهایی به من فکر میکردی ، ای کاش فرصت تنهاییت را با من قسمت میکردی، ای کاش به حرف زدن عاشقانه با من هنوز احتیاج داشتی، ای کاش رابطه آنقدری برایت مهم بود که ناراحتیهایت ، دلزدگیهایت، کم کاریهایم را به من میگفتی، قهر میکردی ، دعوا میکردی اما برایت اهمیت داشت، ای کاش همدمت بودم، ای کاش روی من حساب میکردی، ای کاش به نظراتم حرفهایم اطمینان داشتی، ای کاش میدانستی چقدر همیشه دلسوزت بوده ام و بهترینها را برایت خواستم و ای کاش و ای کاش ... .
اما دور مبتذلی شکل میگیره. اینکه قرارها بهم میخورند، درهای بسته و پلهای شکسته بیشتر و بیشتر میشوند و زمان کشدار میشود، سوزن بر روی بدخراشترین صدای ممکن گیر میکند، هرچه بیشتر صدا میزنم بیشتر گوشهایت را میگیری، هر چه بیشتر زجه موره میزنم بیشتر فاصله میگیری. 
دیشب 4 صبح خوابیدم و 6 صبح با کابوس از خواب بیدار شدم. نداشتنت هر لحظه بر سرم آوار میشود، در خواب و بیداری. صفحه لپتاپ را بالا آوردم و مشغول گذاشتن نتایج توان مصرفی پردازنده های اختصاصی شده در جدول و نمودار شدم. چقدر این عددها خوبند، حساب و کتاب دارند، دو تا دستور به مجموعه دستورات پردازنده اضافه میکنی، دسترسی به حافظه ها کم میشود و توان مصرفی کمتر. کاش برای ذهن من هم میشد از همین تدابیر به کار برد تا موقع وارد کردن عددها تنها چیزی که روی صفحه میبینم رویاهایی نباشن که با تو میخواستم . که همه در جلوی چشمم در حال نابود شدن باشن و تو سنگدل ترین آدم دنیا باشی. که با تمام زوری که در من مونده بود ازت بخوام، خواهش بکنم که همه چیز رو خراب نکنیم، اگرکه عشق گریزگاه است. ولی انقدر این خواهش برایت بی اهمیت باشد یا شاید هم واقعی بودنش ناپیدا که در نهایت خودم مجبور شوم به خراب کردن و بشینم در کنج اتاق به امید اینکه با درست کردن تو در دلم امید خواسته شدن روشنتر شود اما همه اینها تمناهای عاجزانه من هستن که در نهایت خودم رو ناخواستنی تر میکنه.
میدونم همه چیز تموم شده، میدونم این زورهای آخر هم بیفایده است . ای کاش به بلندترین جای ممکن میرفتم و این حجم ناراحتی رو فریاد میزدم . 
اون زمانی که عشقت در حال نابود شدنه ، تزت در حال نابود شدنه و شخصیت و غرورت کاملا از بین رفته، اون زمان که ناخواستنیترینی . ای کاش سرم رو میذاشتم روی تخت و تمام این سه سال از زندگی ام حذف میشد.

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

و شامپوی خودت به ضرب و زور آب و تکان دادن هم کفاف نمیکند و از شامپوی ایوان آبی رنگ عمه، که در حمام جا مانده استفاده میکنی. همهء حمام بوی آشنایی میگیرد. آنقدر که میخواهی تمام مدت همانجا بمانی تمام کف و بو را بغل کنی.

خون همه جا را گرفته بود. مچاله شده بود روی زمین . به این فکر میکرد آیا تمام شده؟ آیا میتواند بلند شود به خانه اش برگردد اشتباهات قبل را تکرار نکند و دیگر به کسی اعتماد نکند. همه اینها را در سرش زمزمه میکرد در حالیکه بدنش سر شده بود. حسی نداشت فقط میخواست از آنجا برود. یک جای دور. جایی که خودش را نشناسد. جایی که انقدر از خودش فاصله بگیرد که حتی نداند از کجا آمده است؟ اما نمیتوانست.
در باز شد. فهمید تمام شدنی در کار نیست.  درد ادامه دارد. سیل جدید درد است که میخواهد سرازیر شود. وارد شد. حتی نمیتوانست  از مچالگی دربیاید چه برسد به اینکه فرار کند وگرنه راه فرار باز بود. در این اتاق پنجره ای بود رو به جاده. ارتفاع بلندی هم نداشت فقط کافی بود خودش را به کنار پنجره برساند و پرتاب کند پایین روی علفهای نرم. اما نمیتوانست. وارد شد. از موهایش گرفتش. کشیدش . هیچ نمیگفت ؛ همانی که روی زمین افتاده بود. همونجور که از موهایش کشیده میشد، پاهایش هم روی زمین میکشید؛ صدای لخ لخ خنده داری داشت. نه به درد سرش فکر میکرد نه به خونی که میریخت که تنها به صدای لخ لخ دمپاییها فکر میکرد. لحظه بعد دمپایی به پا نداشت . به دیوار کوبیده شده بود. ضربه ای دیگر. حتی نمیتوانست جیغ بزند. هرچه بود قبلا زده بود. اینبار دستش را کشید و به دیوار دیگر اتاق کوبیدش . احساس میکرد استخوانهایش خورد شده اند. احساس میکرد اشک سرازیر شده اما نه اشک اختیاری . خارج از اختیار شده بود. همه چیز در آن اتاق نمور خارج از اختیار بود. فقط فرار اختیاری بود، تنها اختیاری که داده شده بود اما نمیتوانست. نمیتوانست به لبه پنجره برود، پنجره را باز کند و خود را به پایین بیندازد.
در بسته شد. درد رفته بود. هرچند دردی حس نمیکرد. اینکه استخوانهایش شکسته بودند مهم نبود، اینکه از تنش خون میریخت مهم نبود. اینکه اتاق را بوی خون و عرق پر کرده بود مهم نبود. رویاهایش شکسته بودند، ترسهایش نابود شده بودند. ترسی نداشت.
تمام نشده بود ادامه داشت. به دنبال نقطه شروع گشت اما پیدا نکرد فقط میخواست بلند شود و از آن اتاق به خانه اش برود. خانه‌ای که هیچ پنجره‌ای آنجا برای فرار نبود. 

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

راست میگی من اون چیزی که فکر میکردی نبودم. من اون آرامشی که نیاز داشتی نبودم، نیستم. برای همین رفتارت عوض شد . برای همین من برات بی اهمیت شدم. برای همین ، همه حرفهات تغییر کرد. برای همین مدام از اینکه چه اصراری هست که ازدواج کنیم گفتی.  برای همین من رو به شیوه خودت حذف کردی.
اینها توهم نیست، اینها واقعیتهایی هستن که آزارم میدن. اینها تکه های پازلی هستن که کنار هم میذارم. گفتی بیکاری میشینی فکر میکنی. نه من بیکار نیستم . من از سر بیکاری به رابطمون به آینده ش فکر نمیکردم. وگرنه الان که سخت ترین شرایط رو دارم. الان که تا سه هفته دیگه پایان نامم باید روی میز استادم باشه و نتایجم هنوز ناقصند و روزی 8 ساعت 50 دقیقه هم باید سر کار باشم و تا دو هفته دیگر هم باید اسباب کشی کنیم، نمینشتم و به 8 سالی که گذشت و آینده ای که نیامد و معلوم هم که نیست که بیاید فکر نمیکردم. میبینی زندگی میتونه در عرض 1 ماه همه چیزش خراب بشه. اشتباه نکن من خرابش نکردم. 
ای کاش از همونجایی که دیگه من رو نمیخواستی دلت هم برام نمیسوخت. شاید این آخر رابطه‌مون نباشه ولی نمیدونم کجاست، ته دره است شاید. اینبار هم مثل دفعه قبل بعد از 40 روز بیتاب و بیقرار و التماس کنان برمیگردم که تنهام نذار؟ نه فکر نمیکنم. با هر بار رفتن تکه ای هم نابود میشه که وقتی دفعه قبل برگشتم، خواستم به زور اون تیکه رو سر هم بندی کنم. اما نشد. من همه رو گول میزنم ، خودم رو بیشتر. به همه گفتم که تو خواستی برگردیم. این قسمت از توهماتی ذهنم بود. 
خوشحالم که دوستت داشتم ، هنوز هم دارم. نمیخوام بیشتر از این آزار ببینی. تو آمادگی ازدواج نداری، علاقه ای هم نداری. برای تو زندگی ات در کنار من بودن خلاصه نشده. 
عشق ما برای من افسانه ای بود. خاص بود. سمفونی شماره 9 بتهوون بود. غمگین و قوی و پر ضربآهنگ. کنار همه چیزهایی که خواستم و نشد، فکر میکردم این واقعی ترین و شدنی ترین خواسته ام باشه. اما این هم کنار همه نشدهای دیگه. 
من از همه ازدواج فقط با تو بودنش برام مهم بود، از تو بچه داشتن، تورو خوشحال کردن، همیشه کنارت بودن، برات آشپزی کردن، با صدای زشت و بی موزونم برات آهنگ خووندن، توی صورتت فوت کردن و دستم رو دور بازوت حلقه کردن. من چیزهای ساده ای میخواستم اما تو سادگی شون رو باور نکردی.   
شاید من صبور نبودم، تو قرار نیست ضربه صبر نداشتن من رو بخوری. تو خسته ای، خسته گی ت رو در کن. زندگی کن. دیگه باز چی شده ای در کار نیست. نیازی نیست نگران خروش ناگهانی احساسات من باشی. نیازی نیست وقتی از خواب بیدار میشی استرس پرخاشها و گیردادنهای من رو داشته باشی. حتی نیازی نیست برای خداحافظی واقعی زنگ بزنی. هیچ قسمت از رابطه ما طبق اصولی نبوده که حالا خداحافظی اش بر طبق اصول باشد که تو بخواهی اصول اخلاقی رو رعایت کنی، که برای رعایت نکردنش ناراحت بشی. 
میتوونی برای خودت بهانه های زیادی بیاری، برای دیگران هم همینطورن و همه این بهانه ها دلایل منطقی محسوب بشن، مثل همه آنهایی که همه میارن، از این بهانه از آدمها زیاد شنیده‌ام. ولی راستش من فکر میکنم اگر دوست داشتن واقعی ترین باشه، این بهانه ها غیرواقعی ترین میشن، و حالا که اینطور نیست این بهانه‌ها فقط بهانه باقی میمونن و میشن دلایلی برای دور انداختن یک دستمال. 
از اینکه اذیت شدی معذرت میخوام. آدمی مثل من به درد هیچ کس نمیخوره حتی به درد خودش.

دلم تنگ است و تنها از این روزهایم همین را میدانم.
میخواهم مثل همیشه دراز کشیده و خیره به سقف زمان را کش بیاورم و به سهمم از دوست داشتنت، به سهمم از تو و بودنت، به سهمم از دلتنگی فکر کنم.
درد دارم، از این سهم بندیهای ناعادلانه. درد دارم از دوست داشتنت. مرکز درد از گلوست. حتی در سکوت و تاریکی این اتاق همه چیز را میتوان واضح دید و حس کرد. درد از همین گلو پخش میشود در تمام بدن و قلب را مچاله میکند و پاها را سر میکند و انگشتها را برمیگرداند و با قطره خیسی که برای نریختن تلاش میکند خود را کوچک و شاید بزرگ میکند.

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

حرف رو باید برای کسی زد که می‌خواد بشنوه. که برای شنیدنش وقت می‌ذاره و بهش فکر می‌کنه.
شنیدن فقط یه فعل نیست. شنیدن یه پروسه است که خودش چندین تا فعل توش داره.
این چیزیه که خیلی خوب یاد گرفتم.
اگر برای کسی مهم باشی، سعی می‌کنه بشنوه. حتی اگر حرفی نزنی. چه برسه به اینکه حرف هم بزنی.

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه


سرم در حال انفجاربود. شال رو محکم میبندم تا به سر و چشمام فشار کافی وارد بشه. دو قرص ناپروکسن رو میخورم و دراز میکشم. میخوام بخوابم اما فکرهای جور واجور ولم نمیکنه . مامانم راست میگه ، همش دنبال بهانه‌ای برای استرس گرفتن میگردم. ولی در اینجور مواقع دست خودم نیست باید گریه کنم انقدر گریه کنم تا از قله ناراحتی به دره بیخیالی برسم. به زور سعی میکنم بخوابم. اما نبرد فرسایشی راه به جایی نمیبره. سرم رو با دو دست میگیرم. آخ اگر میشد برای مدتی از شر این سر راحت میشدم. به جایش یک گلدان ارکیده میذاشتم. قشنگ، خوشبو، خوشرنگ. برای همه هم جذاب است. هر دفعه یک رنگ را انتخاب میکردم و بعضی روزها اصلا تلفیقی از چند رنگ. چقدر تصورش هم برایم وسوسه انگیز است.حتی تصور یک کاکتوس به جای سرم ، یک کاکتوس پر از خار و بدون هر گونه گلی برایم جذابتر از این سر بیخاصیت است.  ولی خوب همه این فکرها از یک ذهن خسته و یک سر پکیده خارج شده و ارزشی ندارد. چشمهام رو بیشتر از قبل روی هم فشار میدم تا از این افکار مالیخولیایی خارج بشم . اما راه فراری نیست هرچند سردردم بهتر شده . بلند میشم و به حموم میرم . شاید همه این ذهنیات مسخره و پوچ شسته و نابود بشن.

۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

خیلی حرفها دارم که اینجا بنویسم. همیشه حرفهای زیادی برای اینجا داشته ام. ولی نای نوشتن ندارم. چند خط مینویسم و چون از ادامه دادن ناتوانم همه را پاک میکنم. با ساده اندیشی های گذشته ام فکر میکنم به آینده. به الان، درست همین الان که در تخت مچاله شده ام و گوشی در دست میخواهم یک چیزی بنویسم تا احساس نکنم تنهام. احساس نکنم مرده ام. به الان که تو نیستی.
فایده ندارد. اصلا فایده همه این فکر کردنها چیست ؟ راستش بین توهم وخیال مرز باریکی ست که باید خیلی زرنگ باشی که این مرز شناخته شده باشد برایت.
بهتر است دوش بگیرم شده برای بار دوم. ولی به تو فکر نکنم . 

۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو

+رسول یونان

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

قبل‌ها، مخصوصا زمانهایی که از تو خیلی دور بودم و یا خبر زیادی از هم نداشتیم خوابت رو زیاد می‌دیدم. خوابهایی خیلی ملموس. مثلا اینکه با هم تو خونه نشستیم و داریم تخمه می‌شکنیم. تو خوابهام همه تو رو می‌شناختن. فامیلهای دور و نزدیک، و من خیالم راحته راحت بود. حتی می‌تونستم جلوی همه بغلت کنم. بعدتر خوابهام یکم تخیلی‌تر میشد. مثلا می‌رفت به زمان جنگ‌جهانی و تو نبودی و می‌خواستند شهرها رو از هم جدا کنند و سرنوشت من و تو هم قرار بود با جدایی ابدی گره بخوره. خیلی تراژدیک طور.
 مدتی هم هست خوابهام مدل جدیدی گرفتن. کاری که دوست دارم یا برنامه دارم در واقعیت انجام بدم رو تو خواب انجام می‌دم. مثلا ساعت 7 صبح شده و باید بلند شم کتری رو روی گاز بذارم و چای رو درست کنم. توی خواب میبینم که بلند شدم و همه این کارها رو کردم. خیلی هم واقعی ست. حتی یک قطره آب جوش روی دستم می‌ریزه و برخلاف اون چیزی که تو فیلمها دیدیم که تو خواب درد حس نمیشه خیلی خوب هم میسوزه و حس میشه. بعد از اینکه این جور خوابها رو میبینم فک میکنم اون کار خاص تموم شده‌ست، به همین‌خاطر وقتی ساعت 8 از خواب بیدار میشم میفهمم نه چایی آماده‌ست و نه اصلا کتری رو روی گاز گذاشتم. مثل امروز که می‌خواستم یک چیزی رو برات ایمیل کنم. همه سلسله اتفاقهاش رو توی خواب دیدم. حتی واکنش تو رو. و خیلی راضی و خوشحال بودم. اما وقتی بیدار شدم دیدم که هیچ کدوم اتفاق نیفتاده و واقعیت جور دیگه‌ای هست. لپتاپم رو باز کردم، از خیر ایمیل زدن گذشتم و به ریزالتهایی که بالاخره تولید شده بودن نگاه کردم.

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

می‌تونم؟

می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. می‌تونم. 
این روزها از خودفراری ‌ام. حتی توان دیدن خودم در آینه هم ندارم. که اگر دختر نبودم، می‌گذاشتم پشت لبم بلند شود و سبز و زشت، ابروهایم حسابی پهن شوند از اینی که هستند پهنتر. کرم ضد آفتابم را هم نمی‌زدم. از خیر رژلب و رژگونه زدن هم دست می‌کشیدم. همه این کارها را میکردم تا از خودم در آینه فرار کنم. مثل یک سیکل علت و معلولی.
 "آینه می‌گه تو همونی که یه روز، می‌خواستی خورشیدُ با دست بگیری. اما امروز شهر شب خونه‌ت شده، داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری."
با همه اینها هرچقدر هم که از آینه فرار کنی، نمی‌توانی از سیاه شدن ناگهانی صفحه مانیتور لپتاپت جلوگیری کنی. شفاف و سیاه، با چشمانی پف کرده و از حال رفته در صفحه مانیتور بدتر از هر آینه روشنی، دیده می‌شوی.
و بعد با خودت تصمیم می‌گیری که مهربانتر شوی. با این چشمهای از حال رفته، با این قلب مرده و از عشق و امید خالی مهربانتر شوی. امید خودت شوی، انگیزه خودت شوی برای ساختن هرچیزی که خراب شد. 

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

می‌گوید :
"ول کن همه این چیزها رو. زندگی همین است. خوشگلی هم ندارد. تو هم گند زدی. عیب نداره. همه گند میزنند ولی از اینجا به بعدش رو مواظب باش. به هیچ کس کاری نداشته باش. به ضرب و زور هم شده تمامش کن. قرار است له شوی. له شو، مچاله شو. می‌توانی از نو بلند شوی. از نو بسازی. فعلا فقط روی یک چیز تمرکز کن. همین دفاع تز. از هر چیز دیگری هم که ناراحتی و به من نمیگی هم بگذر."
می‌گوید :
"میدانم ته دلت چه آشوبی شده، چه فکرهایی هست. چه توقعاتی داری. اما همه آنها رو بریز دور. وقتش را نداری. بگذار اهمیت هر چیز دیگری صفر شود. "
راستش آدم در یک مرحله‌ای از زندگی باید تصمیمش را بگیرد. اینکه برای کدامیک از مشکلاتش از دیگران کمک بگیرد و برای کدامیک اصلا روی هیچ بنی‌بشری حساب باز نکند. و اصلا این دایره دیگران چه افرادی را تشکیل می‌دهد. و برای من یکی از آن مراحل رسیده است. در این مراحل آدمهایی که مدام به تو انرژی می‌دهند، که بهت یادآوری می‌کنند چقدر قوی بوده‌ای همیشه و چه کارهایی کرده‌ای زیاد نیستند. که می‌خواهند واقعا واقعا کمک کنند، به هر دری می‌زنند که اینکار رو بکنند ولی نمی‌توانند، و از این نتوانستن ناراحتند. با این وجود تو را می‌خنداند، می‌گویند:" پشتت هستم نترس. تا آخر دنیا هم که بشود من پشتت هستم. تا همیشه روی من حساب کن."  فقط یکی از این آدم‌ها کافیست که بفهمی چقدر دیگرانی که حتی به تو نزدیکترند، در واقع دورترند.
سرم دارد منفجر می‌شود. 
از در شرکت که بیرون زدم، اشک ریختم. این روزها بدتر از همیشه گریه می‌کنم و بدی‌اش هم این است که می‌دانم این گریه کردن هیچ فایده‌ای ندارد و فقط بر گرمای هوا اضافه می‌شود و احتمال سر درد گرفتنم را بالاتر می‌برد. سرم درد گرفت، به حد انفجار رسیده بود. مثل هر روز دیگری. رفتم زیر دوش آب سرد و به این فکر کردم که چقدر اسم دوست را نمیتوانم روی تو بگذارم و به خیلی چیزهای دیگر. شامپو بدن خنک کننده را به بدن مالیدم گذاشتم کفها خوب خوب ماسیده شوند. دلم می‌خواست همان حالتم را حفظ کنم و بفهمم از کی بود که انقدر احساس بدبختی کردم.  
دارم خفه می‌شم. دنیا دور سرم داره می‌چرخه و هر لحظه ممکنه آوار بشه روی سرم. و من فقط دستهام رو دارم که بگیرم بالای سرم و از خودم محافظت کنم. مساله اینه که این دستها میتونن تحمل این سنگینی رو داشته باشن؟
تنهاترینم.