خوابت میاد، حق هم داری. میخوام تمرین کنم آدم باشم . یعنی اون چیزایی که از حقوق اولیه ت به حساب میاد رو ازت نگیرم. مثلا همین یکی، که هر وقت خوابت میاد و دوست داری بخوابی ازت نخوام بیدار بمونی برای شنیدن حرفا و دردای تکراری یا سکوت. گفتم خوابت میاد و جواب دادی آره خیلی خسته م.
بهت گفتم برو بخواب و ساکت موندم تا جواب بدی ، تا تصمیمو بگیری. خواستم خیلی جوانمردانه عمل کنم اما ته قلبم بلند فریاد میزدم ، نرو ! پیشم بمون ... بذار بینمون سکوت باشه من به همون سکوت هم احتیاج دارم . من به موندنت محتاجم .. من به شنیدن صدای نفسهات، اینکه بدونم هستی، نیاز دارم. گلوم تیر کشید، سوخت و یه درد نشست اون تو ... یه حفره خالی هم پایین ترش!
تو گفتی باشه، میرم میخوابم و صدات هم واقعا خسته بود. راه برگشتی نبود دیگه. بعضی وقتا باید تا آخره خط رفت. پس سریع خدافظی رو انجام دادم. هر چند دیر جواب دادی، اما کلا این پروسه ی زجر آور 2 دقیقه هم طول نکشید. خدا رو شکر!
قطع کردم. نور موبایل اتاق رو روشن کرد، سوزش چشمم رو هم زیادتر .سرم رو گذاشتم توی بالشت و گریه کردم. هرچقدر اشک ریختم راضی نشدم. کم کم سرم رو از توی بالشت بلند کردم به پهلو خوابیدم، پاهام رو جمع کردم و با دستام، تمامِ خودم رو بغل کردم. یکم بعد- که نمیدونم دقیقا چقدر بعد بود - صدای گوشیم دراومد، سمس بود. قلبم تند تند زد.انگار اولین باره. فکرای زیادی کردم.اینکه حتما تو هم خوابت نبرده، حتما تو هم اون حفره خالیه واست ایجاد شده و نمیتونی پرش کنی یا شایدم از خواب پریدی و اولین چیزی که به ذهنت رسیده این بوده که من چه کار میکنم و حتما بیدارم.
چشمام رو به زور باز کردم. مثه کورا دنبال گوشی گشتم. "لعنتی کجایی؟"
می ترسم اگه سریع پیداش نکنم و جوابت رو ندم حتما فک میکنی خوابم و گوشیتو میذاری زیر بالشتت. استرس میگیرم. بلند میشم چراغ رو روشن میکنم. چشمام میسوزه ، سینوسام درد میکنه، نور هم بدترش میکنه. اما همه اینا می ارزه به اینکه گوشیمو سریع پیدا کنم و جوابت رو بدم
و بقیه شب رو تنها نباشم. زیر تخت بود. با بدبختی درش میارم ، امیدم رو از دست دادم به اینکه انقد منتظر جواب من مونده باشی هرچند اصلا سمس از تو نبود . جواب نمیدم. گوشیمو پرت میکنم همون زیر تخت. یه مدت همون جور دراز کش موندم. اونم توی اتاق کاملا روشن.
یه وقتایی میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، مصداق واقعی این زمانای منه. یه چیزی تالاپی میاد اون وسط وقتی که دارم از گریه و غصه خودم رو خفه میکنم . باعث میشه که از اون حالم در بیام. حالا این عدو هم، همین سمس نصفه شبی بود. پاشدم رفتم چند تا مشت آب سرد زدم به صورتم و نشستم پای تلویزیون. بچه های آسمان بود، اون آخراش که علی داره مسابقه دو رو میده.تا آخر دیدمش. باهاش گریه کردم، یه جورایی تقریبا خالی شدم. اما این بار گریهم با دفعه قبل فرق داشت. جنسش رو میگم. مهم این بود که دیگه اشکی نبود که بخواد بیاد. تموم شد هر چی اون تو بود. بعد نشستم آنگری بردز بازی کردم.
حالا هم که دارم مینویسم حالم خوبه نگران نباش. اگر هم اینجا نالهی شبگیر کردم محض همینجوری بود. راستِ راستش واسه این بود که بالاخره آدم باید بعد از یه گریه سنگین، یکم چرت بگه و خودشو راحت کنه. یعنی بحث چرخه س که باید کامل بشه. بعدش با خیال راحت و سبکبالی بره بخوابه.
شب خوش :*
پ.ن: نمیدونم ضرب المثل رو درست بکار بردم یا نه.. تو ندید بگیر!
* قسمتی از شعر عباس معروفی