۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

می دانی تنم نبودنت را گریه میکند؟*

خوابت میاد، حق هم داری. میخوام تمرین کنم آدم باشم . یعنی اون چیزایی که از حقوق اولیه ت به حساب میاد رو ازت نگیرم. مثلا همین یکی، که هر وقت خوابت میاد و دوست داری بخوابی ازت نخوام بیدار بمونی برای شنیدن حرفا و دردای تکراری  یا سکوت. گفتم خوابت میاد و جواب دادی آره خیلی خسته م.

بهت  گفتم برو بخواب و ساکت موندم تا جواب بدی ، تا تصمیمو بگیری. خواستم خیلی جوانمردانه عمل کنم اما ته قلبم بلند فریاد میزدم ، نرو ! پیشم بمون ... بذار بینمون سکوت باشه من به همون سکوت هم احتیاج دارم . من به موندنت محتاجم .. من به شنیدن صدای نفسهات، اینکه بدونم هستی، نیاز دارم. گلوم تیر کشید، سوخت و یه درد نشست اون تو ... یه حفره خالی هم پایین ترش!

تو گفتی باشه، میرم میخوابم و صدات هم واقعا خسته بود. راه برگشتی نبود دیگه. بعضی وقتا باید تا آخره خط رفت. پس سریع خدافظی رو انجام دادم. هر چند دیر جواب دادی، اما کلا این پروسه ی زجر آور 2 دقیقه هم طول نکشید. خدا رو شکر!
قطع کردم. نور موبایل اتاق رو روشن کرد، سوزش چشمم رو هم زیادتر .سرم رو گذاشتم توی بالشت و گریه کردم. هرچقدر اشک ریختم راضی نشدم. کم کم سرم رو از توی بالشت بلند کردم  به پهلو خوابیدم، پاهام رو جمع کردم و با دستام، تمامِ خودم رو بغل کردم.  یکم بعد- که نمیدونم دقیقا چقدر بعد بود - صدای گوشیم دراومد، سمس بود. قلبم  تند تند زد.انگار اولین باره. فکرای زیادی کردم.اینکه حتما تو هم خوابت نبرده، حتما تو هم اون حفره خالیه واست ایجاد شده و نمیتونی پرش کنی  یا شایدم از خواب پریدی و اولین چیزی که به ذهنت رسیده این بوده که من چه کار میکنم  و حتما بیدارم. 


چشمام رو به زور باز کردم. مثه کورا دنبال گوشی گشتم. "لعنتی کجایی؟"
می ترسم اگه سریع پیداش نکنم و جوابت رو ندم حتما فک میکنی خوابم و گوشیتو میذاری زیر بالشتت. استرس میگیرم. بلند میشم چراغ رو روشن میکنم. چشمام میسوزه ، سینوسام درد میکنه، نور هم بدترش میکنه. اما همه اینا می ارزه به اینکه گوشیمو سریع پیدا کنم و جوابت رو بدم

و بقیه شب رو تنها نباشم. زیر تخت بود. با بدبختی درش میارم ، امیدم رو از دست دادم به اینکه انقد منتظر جواب من مونده باشی هرچند اصلا سمس از تو نبود . جواب نمیدم. گوشیمو پرت میکنم همون زیر تخت. یه مدت همون جور دراز کش موندم. اونم توی اتاق کاملا روشن.

یه وقتایی میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، مصداق واقعی این زمانای منه. یه چیزی تالاپی میاد اون وسط وقتی که دارم از گریه و غصه خودم رو خفه میکنم . باعث میشه که از اون حالم در بیام. حالا این عدو هم، همین سمس نصفه شبی بود. پاشدم رفتم چند تا مشت آب سرد زدم به صورتم و نشستم پای تلویزیون. بچه های آسمان بود، اون آخراش که علی داره مسابقه دو رو میده.تا آخر دیدمش. باهاش گریه کردم، یه جورایی تقریبا خالی شدم. اما این بار گریه‌م با دفعه قبل فرق داشت. جنسش رو میگم. مهم این بود که دیگه اشکی نبود که بخواد بیاد. تموم شد هر چی اون تو بود. بعد نشستم آنگری بردز بازی کردم.


حالا هم که دارم مینویسم حالم خوبه نگران نباش. اگر هم اینجا ناله‌ی شبگیر کردم محض همینجوری بود. راستِ راستش واسه این بود که بالاخره آدم باید بعد از یه گریه سنگین، یکم چرت بگه و خودشو راحت کنه. یعنی بحث چرخه س که باید کامل بشه. بعدش با خیال راحت و سبکبالی بره بخوابه. 


شب خوش :*



پ.ن: نمیدونم ضرب المثل رو درست بکار بردم یا نه.. تو ندید بگیر! 


* قسمتی از شعر عباس معروفی

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

"در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می‌دارم. در آن دور دست بعید!"

اولین جلسه یوگا رو رفتم .. استاد محترمه با صدای آروم و دلنشینش میگه تمرکز کنید، ذهنتونو آزاد کنید .. عضلاتتون رو شل کنید و... . همه وجود من رو استرس میگیره، به ذهنم میگم : "هووووی آزاد شو ، به چیزی فک نکن." ناگهان در حین اینکه باید ذهنمون آزاد بشه یه حرکت کششی تنفسی هم باید انجام بدیم. بادی تو شکمم پیچیده و تمام حواس و ذهنم رو به این سمت میره که این باد رو کنترل کنم تا مبادا در این فضای آرامبخش که همه تو حس آزاد کردن ذهنشونن حادثه ای رخ بده !!! ها ها ها !

این مرحله سخت تموم میشه. حالا دراز کشیدیم روی زمین، آواز گنجشکا و بلبلا، صدای آب و تکون خوردن برگها توی باد میاد. استاد عزیز همون حرفای راجع به آزاد کردن ذهن و تمرکز روی هوای سرد و گرم بازدم و لذت بردن از تنفس و ... را دوباره تکرار میکنه. بعد میگه از دستاتون ، قلبتون، چشماتون، خلاصه تمام اعضاء و جوارح، تشکر ویژه داشته باشین. من به شخصه از دل و روده و سایر جوارحی که همکاری کردن و نذاشتن اتفاق ناگوار و آبرو براندازی رخ بده تشکر ویژه میکنم.

استاد عزیز:" یه جمله توی ذهنتون پیدا کنید. یه جمله خوب، حتی نه خیلی خاص، اما مخصوص به خودتون. یه جمله فقط و فقط واسه خودتون. یه جمله که حق مطلب رو ادا کنه و باهاش یه تشکر درست و حسابی از خودتون بکنید. بخاطر چیزی که هستید. یه محبت واقعی مثله وقتی که کسی رو دوس دارین و بهش محبت میکنید." به ذهنم فشار میارم، یه جمله، فقط یه جمله ساده ، حتی یه دوستت دارم معمولی همراه با اسم کوچیک تا یکم مخصوص تر بشه.اما هیچی به ذهنم نرسید. در عوض یه قطره اشک گوشه چشمم حس کردم، داغ شدم، چشمم سوخت. صدای بلبلا توی گوشم، صدای آب جاری. دلم خواست پامو بذارم داخلش. همینجوری که نشستم کنارش و یه پام رو گذاشتم داخلش، خودم رو نگاه کنم. بعد با انگشت شستِ اون یکی پام بزنم عکس خودم رو خراب کنم و به خودم ضدحال بزنم. اما راستشو بخوای اینا همه یه تصویر سازی بود. میدونی واقعا دلم چی میخواست؟ دلم میخواست پاشم از اونجا ، فرار کنم ، بدوم ، بدوم ... نمیدونم کجا ، فقط برم ! 
برگشتم. اون قطره اشک رو پاک کردم. وقتی آدم جلوی گریه اش رو میگیره گلوش میسوزه بدجوری هم میسوزه. یعنی یه سوزشیه که از سینوسای دو طرف بینی به سمت گلو میاد ... خواستم بگم حالم این بود !


 میدونی که حافظ رو دوست دارم، با صدای تو...  ظلم اینه که بخوام با سی دی آواز و چهچه بلبلا به آرامش برسم به جای اینکه گوله بشم تو بغلتُ واسم حافظ بخوونی، بعد کم کم چشمامو ببندم و فکر کنم چقدر ذهنم آرومه ، عضلاتم شله ، چقدر رها و آزادم . به این فک کنم که نفس کشیدن ، دم و بازدم در هوای نفسهای تو چقدر لذت بخشه.


کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار  
محمدرضا عبدالملکیان

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

می خواهم به حرف هایت گوش کنم ... لب هایت نمیگذارند *

میگه به چشمام نگاه کن دارم باهات حرف میزنم همش اینور و اونور و نگاه میکنی !نگاش میکنم ، میگه گفتم به چشمام نگاه کن اینجور که تو نگام میکنی نمیتونم حرف بزنم ...

*از علیرضا روشن

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

Hold me, thrill me, kiss me, kill me *

واقعا اعصاب ندارم. میخوام در اتاقمو محکم ببندم جوری که همه بفهمن الان اعصاب تعطیلم، حوصله شوخی های بی مزشون رو ندارم. یه جور که تمام و کامل نشون بده وارد حریم خصوصیم نشید! اما نمیشه. اینجا اتاق که نیست، کاروانسراست. حتی وقتی هدفون میذاری توی گوشِت و صدای آهنگ رو تا ته بلند میکنی که بگی آقا جان نمی خوام صدای مبارکِ شما رو بشنوم نمی فهمن وقتی سرت رو میکنی توی لپتاپت و هر حرفی که میزنن خودت رو میبری به کوچه علی چپ هم فایده نداره. تازه شاکی هم میشن که چرا توجه لازمه رو بهشون نداری!!!! 
ای کاش میشد یه جزیره اختصاصی یا یه چیزی تو این مایه ها داشته باشم تا این جور مواقع فرار میکردم به اونجا ...یا اینکه انقد دور نه!  اقلا یه تماس کوچولو میگرفتم بعدش دم در بود تا از اینجا بزنیم بیرون ، همین الانِ الان ..همین موقع شب... الان که نور چراغا افتاده روی آب ، همین امشب که هوا استثناً خوبه ، همین الان که انقد خستم ... امااا...



 اَه ، لعنت به هر چی اما و اگره ... به هر چی خط کشیدن روی الانِ ...


* عنوان، اسم آهنگی از U2