۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامي آسان کسانم را
نامم را ، دريا و رنگ روسري ترا ، ري‌را
ديگر چيزي به ذهنم نمي‌رسد
حتي همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا مي‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطي ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کي از راه رسيده‌ايد
چرا بي‌چراغ سخن مي‌گوئيد
اين همه علامت سوال براي چيست
مگر من آشناي شمايم
که به آن سوي کوچه دعوتم مي‌کنيد ؟
من که کاري نکرده‌ام،
فقط از ميان تمام نامها
نمي‌دانم از چه " ري‌را " را فراموش نکرده‌ام
سید علی صالحی

۱۳۹۳ مهر ۱۱, جمعه

امروز تولدمه .
یعنی دیروز بود، تموم شد.
وارد 28 سالگی شدم.
همه ش دارم فکر میکنم که چه آرزویی میتونم بکنم. چه آرزویی دارم اصن. زندگیم بی هدف، بی انگیزه و بیمعنی شده از وقتی تو دیگه دوستم نداری. از وقتی تو شوخیهات از دوست نداشتنم میگی، تو شوخیهات از رابطه مون با آدمهای دیگه میگی. از دیدن بچه من از فرد دیگه ای. از هزار و یک چیز دیگه ای که هیچ کدوم با عاشق یک نفر بودن همخوونی نداره. از اینکه نمیدونم واقعیت زندگیم چیه الان؟
اینکه دوست دارم با تو حرف بزنم ولی تو من رو پس میزنی. اینکه دستت رو دور کمرم میذاری و ولی وقتی میگم دیگه میتونی بخوابی هنوز صدای خداحافظت کامل نشده گوشی رو قطع میکنی.
چرا همه اینها رو تحمل میکنم . من دیووانه م .