۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

...

ساقه‌ی نیشکری هستم
له ‌شده، خرد شده، نخ‌نخ شده
که دیگران هنگام راه رفتن لگدمال‌اش می‌کنند...
اگر از قضا بر سر  راه‌ات
در زیر  پاهای خود
ساقه‌ی نیشکری له شده، خرد شده، نخ‌نخ شده
حس کردی،
ممکن است سبک‌تر قدم برداری؟
شاید که قلب  من باشد...

(کاخ ژاپنی/ژوزه مائوره ده واسکونسلوس)


ایزابل

مرد من


به قول یکی‌ حرفهای ناراحت کنند ۲دسته ن ، دسته اول رو  دل آدم سنگینی‌ می‌کنن ، دستهٔ دوم روی روح. دسته ی اول رو می‌شه استفراغ کرد و از شرشون خالص شد ، ولی‌ دسته ی دوم مثل خوره میفتن به جونت و مثل یه نقطه ی سیاه میشینن تو یه جای نا معلومه وجودت ...
"... بذار فک کنم از اساس نداری ، تا اینکه تظاهر به داشتنش میکنی‌ .."
"... اینکارت واسم ارزشی نداره .. "
"... ارزشی برای این مسیل قائل نیستی‌ انگار .."
و ...
میدونی‌ این جمله بندی های مردانه ات آزارم میده ، این مدل حرف زدنای منطقیت !
یاد دخترو پسری افتادم که عکسشون افتاده بود تو قهوه‌ٔ مونده ته فنجونم ، دست در دست هم ...
بعضی وقتا تا قشنگی‌ بعضی چیزا می‌خواد بشینه تو ذهنت یه چیزی سریع خرابش میکنه. یه کار اشتباه که ازت سر میزنه و لبخند روی لبتو میخشکونه و یه بغض می‌شه تو گلوت ..

+جای خالی‌ خدا کاملا" محسوسه .. تنهام نذار !
+وقتی‌ از مردی ناراحتید فروغ بخونید . 


ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

...



سخن از پیوندِ سستِ دو نام 
و هم‌آغوشی در اوراقِ کهنه‌ی یک دفتر نیست 
سخن از گیسویِ خوشبختِ من ‌است 
با شقایق‌هایِ سوخته‌ی بوسه‌ی تو. . .


(تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد)




ایزابل

۱روز ابری


و باز هم قصهٔ تکراریه لجنزاری به اسم دانشگاه !
ایستادم جلوی آینه !
-ببخشید خانم می‌تونم یه سوالی ازتون بپرسم ؟
با یه لبخند و حرکت ابرو نشون میدم که میتون سوالشو بپرسه ..
-می‌تونم بپرسم چه غلطی داری میکنی‌؟ خسته نشدی؟
پشیمونم چرا گفتم بپرسه ،
رضا یزدانی داره اون پشت داد می‌زنه،خوبه ، می‌تونم از جواب فرار کنم ، میرم تو حس آهنگ ، زیر لب میخونم و چنتا از ابروهامو میکنم ..
"واسه تو شوخی‌ بودیم ما ،،، خیلی‌ تلخ سرنوشتم ،،،"
ولی‌ ول کن نیس ، ذول زده تو چشمم !!!
خیلی‌ خوب !
-هیچ غلطی ، دارم گند میزنم! خوب که چی‌؟
-هیچی‌ خواستم یادآوری کرده باشم که قرارمون این نبود
"پس چرا با تو غریبس ،،، نسل بی‌ خاطره ی من ،،،"
-من ادعام همیشه زیاد بوده ، تو زیاد جدی نگیر ، بذار اهنگمونو گوش بدیم بابا!
با یزدانی شروع می‌کنم به خوندن !

"می‌گذره این روزا از ما ،
 ما هم از گلایه هامون ،
 عادی میشن این حوادث ،
 اگه سختن ،
 اگه اسون ،
 توی پاییز مجاور ،
 وسطای ماه آذر ،
 شد قرارمون با هم ،
 بزنیم به سیم آخر"

تموم شد. حیف !
من موندم و آدم تو آینه و یه موچین تو دستم.

+باز خل شدم ..

ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

حتی اگر نباشی ...


می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور


+ دلم تنگه زیاد ...


ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

"...خم شو شاخه نزدیک "

"...


"کلماتم را در جوی سحر میشویم
لحظه‌هایم را در روشنی باران ها
تا برایت شعری بسرایم روشن
تا که بی‌ دغدغه ، بی‌ ابهام
سخنانم را در حضور باد
- این سالک دشت و هامون -
بی‌ پرده بگویم
که تو را دوست میدارم
تا مرز جنون "




خوبترینم روز تولدت روزی که خدا به قول خودش عمل کرد و فرشته ی نجات منو آفرید .. 
تولدت مبارک ، اول به من ، دوم به تو ..


..." 




یادته ؟!
۵ سال گذشته ، زود گذشت به نظرم.. مثل امروز هوا ابری و بارونی‌ نبود ، مثل امروز انقد بهت نزدیک نبودم ، مثل امروز انقد روی باهم بودنمون حساب نمیکردم ، مثل امروز انقد مال من نبودی ،انقد مال تو نبودم! اما مثل همین امروز پر بودم از دوست داشتنت ، خواستنت ، مثل امروز حاضر نبودم از داشتنت بگذرم ..


ای کاش فردا‌های امروز مثل فردا‌های ۵سال پیش نباشه ، خیلی‌ بهتر، بهتر ، بهتر و پربارتر !


+بهت افتخار می‌کنم، به داشتنت ..
+تولدت مبارک عزیزترین رویای شبهای بی‌ خوابیم....




ایزابل

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

بدون شرح !



هیچوقت آدم مهمی‌ نبودم ،حرف مهمی‌ نزدم ، آدمی‌ با حرفهای کسل کننده و تکراری ، یخ و بیمزه ..
کارهای بزرگی‌ هم نکردم و یا حتی کارهای کوچک دوست داشتنی…
هیچوقت زیباترین ، بهترین ، باهوشترین ،خوش  صحبت ترین، پولدارترین نبودام ..
همیشه آدم معمولی‌ بودم . خیلی‌ معمولی‌ .
اما توی خیالم ، توی تنهاییم ،من همون بهترین، مهمترین ، زیباترین ، باهوشترین و ،،، دختریم  که تو عاشقش شدی...
و لبخندی از سر ذوق همهٔ وجودمو پر می‌کنه . بسکه این نتیجه گیری ذوق آوره !
عشق حس ترسناکی که آدم رو تا سر حد جنون میبره و من بین همهٔ این حس‌ها خوشبختم و بسیار خوشبختم .

+ بعد از تو من لوس شدم ، بس که کم طاقت و زودرنجم ، تو منو بد عادت کردی ..
+ دوست دارم

ایزابل 

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

" رنج زن بودن ... "




دیه اش نصف دیه توست
و مجازات زنایش با تو
برابر
می تواند تنها یک
همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن
چهار همسر هستی
برای ازدواجش – در هر
سنی – اجازه ولی لازم است

و تو هر زمان بخواهی
– به لطف قانونگزار -  می توانی ازدواج کنی

در محبسی به نام
بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو
محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای
نوزادش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو
نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و
تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه
جا می پرسند نام پدر ؟

و هر روز، او متولد
می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و بعد می میرد

و قرنهاست که او عشق
می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش

به جای گذشت زمان ،
جوانی برباد رفته اش را می بیند

و در قدمهای لرزان
مردش

گامهای شتاب زده
جوانی برای رفتن

و دردهای منقطع قلب
مرد

سینه ای را به یاد او
می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد ، رفتن و
فقط رفتن را در دل او زنده می کند

و اینها همه کینه است
که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او


دکتر علی شریعتی