۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

"دانم سرآرد غصه را
رنگین برآرد قصه را "
کروم رو اوردم بالا. عکست اونجا بود. بالاتر از همه . با شال گردن سبز . با لبخند اروم و نادرت. اما صفحه فریز شده بود. نمیتونستم بزنم رو عکست . موس تکون نمیخورد. چقدر خنده دار میتونه باشه که دست و دل و پام اینهمه لرزید. از اینکه این بودنت رو یک وقت از دست ندم . سریع رفرش کرده بود اما همه چیز مثه یک خواب پریده بود . تپش قلب کم کم اروم شد. و جاش رو چیز دیگه ای گرفت . خلاا ! خلا نداشتنت و نبودنت. یکبار گفتی ما مال هم هستیم و هیچی خراب نمیشه این رو قول دادی به من.  باید روش حساب کنم ؟

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم / روم آنجا که مرا محرم اسرار انجاست
نکند میل دل من به تماشای چمن / که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست 

1هفته گذشت .
 آدم باور نمیکنه زندگی میتونه انقدر خارج از دسترس و کنترلش باشه . نه با مرگ و نه با بیماری لاعلاج، نه با بیپولی و بیجا و مکانی . فقط با نبودن یک نفر که با بودنش میتونست همه چیز رو جور دیگه ای کنه ولی نخواست و به تراژدی علاقه داشت .

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

"دوست داشتم
دوسم داشتی
منو کُشتی"
بعدش رو دیگه سپردی به امون خدا
مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود!
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست. پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن .

نادر ابراهیمی /یک عاشقانه آرام 

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

"گفتم غم تو دارم" ، گفتا متاسفانه کاری از دستم برنمیاد. 
همینقدر ساده، هممینقدر غمگین.

بگو چه‌کار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خون‌اش را به در و دیوار پاشیده است.

مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است/غلام‌رضا بروسان
وقتی شارژ گوشیت حداقل 2 روز میمونه و میفهمی نه بابا انقدرها هم اوضاع باتریش خراب نبوده و دلیل اصلی مشخص میشه .

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

سرگرمی جدید من ، وقتی دیگه کاری برای انجام دادن نیست ( البته کاری نیست که من بخوام انجام بدم ) میرم توی فلیکر و از این دسته به اون دسته عکسها میرم . یهو نمیفهمم چی شد که 2 3 ساعت گذشته و من محو یه عکس شدم. محو جاش و لطافتش . دلم میخواد بپرم توی اون عکس و ساعتها حس داخل اون مکان رو توی خودم نگه دارم.
وقتی کسی که باید باشه ، نباشه ، آدم یه کارایی میکنه یه وقت گذرونی هایی میکنه که حتی خودش هم نمیفهمه چرا . تنهایی از اون حسهایی که هی عمیق و عمیقتر میشه و به جایی میرسونه که حتی فکر نمیکنی تنهایی . فکر میکنی خیلی هم شلوغی نه از بیرون که از داخل .

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

همه فکر میکنند امروز یک، 1شنبه معمولی هست . آره همینطوره . فرقی با بقیه یکشنبه ها نداره . حتی فرقی با هیچکدوم از روزهای هفته نداره . تنها دل من برای تو تنگ شده ، خیلی زیاد و اینه که متفاوتش کرده .

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

همینجوری...


عاشقت نشدم،
که صبح‌ها
در خواب ساکتِ خانه‌ای
بی‌پنجره، بی‌در / مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته‌باشد
عاشقت نشدم،
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراضِ نسلت را روی تاب‌های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده‌باشی
چقدر می‌توانستم مادرِ بچه‌های تو باشم

عاشقت نشدم،
که دلتنگی شب‌هایم
تنها گوشی همراهت را بی‌خواب کند
درست در لحظه‌ای که خواب سنگینت
باید کمر تخت را شکسته باشد

عاشقت نشدم،
عاشقت نشدم که دوستت دارم‌هایم را
در شعری پنهان کنم،
که باید از صافی هزار گلویِ گرفته رد شود،
و بعد
تصور کنم آن را
دیگری برای تو می‌خواند.


لیلا کردبچه/ کلاغمرگی
بیا بریم اونجا که شباش ... بوی تو باشه تو هواش ...

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

میدانی ملالی نیست جز دل غمگین و تنگ و گرفته .
بعضی وقتها هرکار که میکنی بازهم نمیتونی جلوی تصویرسازیها رو بگیری . جلوی اشکهایی که  با" بیا بار سفر بندیم از این دشت" میریزن و همشون بخاطراین تصویرسازی هاست.
و بعد از همه اینها میفهمی یک تصویر قابل حذف نیست وقتی گوشه ای از قلبت و مغزت رو اشغال کرده . پاک شدنی نیست ، نمیشه نادیده گرفته بشه . فقط تنها کاری که میشه کرد اینه که دید ولی بی اعتنایی کرد. شاید اینجور هم بهتر باشه .

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

همه غروبها میتونن واست مثه غروب جمعه باشن ، هر جا که باشی ، وسط مهمونی ، تو کافه و تو پارک ، تو دانشگاه و در هر حالی، در حال دیدن فیلم ، کتاب خووندن ، چایی خوردن ، آهنگ گوش دادن و ... وقتی  که اونی که انتظار داری پشتیبانت باشه ، حامیت باشه درکت کنه و کنارت باشه ، نباشه . همین نبودن ساده زندگیت رو میتونه حتی واسه همیشه تغییر بده . 

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

از یک جایی به بعد اینجور میشی که نه حوصله زیاد حرف زدن داری و نه زیاد حرف شنیدن . دوست داری همه چیز مختصر مفید بیان بشه . بدون توضیح بدون جزییات . دوست داری بدون اینکه توضیح بدی طرف مقابل همه چیز رو بفهمه و از طرفی ازت توضیح اضافه نخواد . و درک کنه که نیازی هم به اینهمه توضیح نیست خودت میفهمی و اگر جاییش مبهم بود میپرسی. این میشه که آدمهای دور و برت کم کم شروع میکنن به ناراحت شدن . وقتی که در جواب صحبتهای طولانی و توضیحای اضافی فقط سرت رو تکون میدی و اصلا انقد این توضیحات تو حاشیه بودن که تو دیگه نتونستی از یه جایی به بعد دنبال کنی قضیه رو. و از طرفی وقتی حس میکنن دیگه باهاشون نزدیک نیستی چون مثل قبل نمیری رو منبر که جوابت فقط آها و اهونه . همه اینا دست به دست هم میدن که به شرایطی برسی که نه از تنهایی دل خوشی داشته باشی نه از شلوغی. سردرگمی و خودت هم نمیدونی این وسط چجور بهت خوش میگذره. دلت میخواد تفریح کنی اما حوصله اکثر آدمها رو نداری و .. و ... و .
تو همه این چیزا فقط از یه چیز مطمئنی ، انقدر که از هیچی تاحالا انقد مطمئن نبودی که تو 1 استثنا بودی همیشه برام . هیچ کدوم از این پاراگراف بالایی در هیچ زمانی در مورد تو صادق نبوده . اینکه همیشه مشتاق بودم حرف بزنی برام ساعتها ، حتی اگه خیلی قلمبه سلمبه باشه هیچی نفهمم ازش ، دلم میخواست ازم بپرسی دلم میخواست برم روی منبر . بری روی منبر. تو قسمت مطمئن زندگی منی ، نمیخوام این قسمت هم تنبلی بشه ، این هم بشه تردید ، این هم بشه نرسیدن ، نشدن ، دلم نمیخواد این همه اطمینان کشک و پشم بشه . دلم نمیخواد برام از اشتباه بودنش بگی ، از نشدنش.
 تو برام شبیه هیچ کس نیستی، برام همینجور بمون تا همیشه . تنها همین.

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

تو فقط عشق نبودی ، تو فقط عشق نیستی . تو برای من یک دوست بودی همیشه و هنوز . آدم ممکن است عشقش رو از دست بده ولی هرگز و هیچوقت نمیتونه دوستش رو از دست بده که اگه از دست بده هویتش رو از دست داده .
کنارم باش. بزار دوستت باشم .

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

حکایت یکسری از روابط مثه حکایت مواد غذایی ای میمونه که واسه این که کپک نزنن و نگندن میزاریشون تو فریزرُ استفاده  میکنی. درسته که غذای نگندیده و بدون کپک داری میخوری، درسته سیرت میکنه ،درسته طعم و مزه داره که گاها هم طعم فریزر میگیره ، اما اون خاصیتی که باید رو نداره!

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظر رسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هاست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درک كني

چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ، كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچک است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هر كاهي كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راه هاي ممكن
عاشق تو هستم

پابلو نرودا