تمام خاطرات قدیمی ، بغض ها ، آه ها ، تنهایی ها ، نداشتن ها ، کنار گذاشته شدن ها ، کمبود ها ، ... همه رو تازه کردم ، کوکتل کردم و سر کشیدم!
+دلم میخواست صدات رو تو بغلم بگیرم و بخوابم ،حالا که خودت رو نمیتونم.
نمیدونم حکمتش چیه ؟
تا دل خوشیاتو میذاری کنارِ هم، تا سعی میکنی چیزای خیلی خیلی کوچیک که ممکنه به نظر نیان رو جمع کنی ، وقتی در اوج اون حس آرامشه هستی ، یا اینکه بعد از تلاشهای زیاد سعی کردی برسی، چی میشه !؟ چی میشه که یهو یه چیز دیگه که اصلا خوب نیس تالاپی می افته اون وسط و همه زحماتتو هدر میده . همه اون زیبایی شناسی ها رو!
امشب رو می خوابم ، فردا دوباره دلخوشی ها رو جمع میکنم . شاید باید محکم تر بچینمشون روی هم تا انقد سریع وانَرَن ...
+نوشته قبلی مال دیشبه وگرنه امشب من کجا و اون دل و دماغ دیشب کجا !
سعی میکنم بخوابم تا برنامه خوابیم درست شه. اما سعی بیهوده ایه. یادم رفته چراغ مانیتور رو خاموش کنم، مجبورم بمونم زیر پتو تا از نور محفوظ باشم اما خوب این زیر اکسیژن کمه.نه اینکه فکرکنی انقد گشادم که پا نمیشم خاموشش کنم، این نیس، هوا سرده. نمیتونم از زیر پتو دربیام. علاوه بر این، به خاطر غده تو کمرم از حالت دراز پاشدن واسم سخته ..
آخه یکی نیس بگه تو وبلاگ خودتم که هیچ خواننده ای نداره ،حتی مطمئن نیستم که تو هم دیگه اینجا رو میخونی یا نه چرا دروغ مینوسی ؟؟؟
آره!مشکل گشادی منه.همیشه مشکل همین بوده .حتی فکر میکنم اینکه الان تو اینجا نیستی و اینکه اصلا معلوم نیس کی میخوای اینجا باشی ، تقصیر گشادی منه. گشادی ماله عضو خاصی از بدن نیس ،میتونه هر عضوی رو درگیر کنه ،میتونه جنبه ماورائی و معنوی هم بگیره .یعنی روح و ذهن و روانت درگیرش بشن ..
از اونجایی که تنبلی عمرا بذاره واسه نوشتن، این موقع شب، در حالیکه دارم سعی میکنم بخوابم، لپتاپمو بیارم تو تخت، الان با موبایلمم و از اونجایی که موبایلم داره لو باتری میده باید همینجا تمومش کنم ..
+وقتی با تو این زیر بودم هیچوقت اکسیژن کم نمیومد!
هیچ خوب نیستم این روزها ... ولی یه دلخوشی دارم؛ اینکه حواست هست که هیچ خوب نیستم . همون یه جمله ی "میدونم غم ته قلبتو " واسه من یه دنیا می ارزید و می ارزه ! نگهش داشتم یه جای عمیق از وجودم ...