۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

ای کاش فقط دوستم بودی . 
آنوقت اگر دچار این تکرار بی انتها میشدم ، میتوانستم روی بودنت حساب کنم . روی حرف زدنهای بی انتها از روی هیچ.
آنوقت هر وقت دلم تنگ میشد ، میتوانستم زنگ بزنم و از بی منطقی بودنم نترسم و پشت تلفن فقط سکوت کنم.
آنوقت هر وقت نبودی، آنقدرها هم سخت نمیشد چون میتوانستم تنها به زمانهایی که بودی فکر کنم و از فکر کردن به همه آنها لبخند بزنم.
آنوقت هر وقت دلم میگرفت ، فولدرهای لپتاپم را میگشتم و عکسهایمان را میدیدم و کلی خوشحالتر میشدم.
میتوانستم با دوستان مشترکمان بشینیم و راجع به تو حرف بزنیم. 
و...
راستش اگر فقط دوست بودی هیچ وقت استرس از دست دادنت را نداشتم . 
دوست همیشگی ست میماند ولی با آن بخش غیر دوست بودنت چه کار کنم ؟
با آن بخشی که عشق است ؟
همه آدمها تو را میبینند و میتوانند تنها با تو دوست باشند ، بگویند بخندند، حتی نگویند و نخندند ولی چون فقط دوستی را انتخاب کرده اند خوشحالند.
مادرت ، پدرت ، خواهرت ، برادرت ، همه و همه ، صدها نفر میتوانند تو را ببینند اما من که عشق را انتخاب کردم ، نزدیکی را انتخاب کردم، تو را برای خوشحال بودن انتخاب کردم،  تنها دوری نصیبم شد و نداشتنت. من تنها ماندم از تو. 

امروز اتفاقی با یک دوست قدیمی حرف زدم . گفتم چه کار میکنی و دلم برایت تنگ شده. در واقع نمیدونستم این دلتنگی محسوب میشه یا چیز دیگه ای. ولی خوب واقعا دلم پر کشیده بود. بعد گفت که از دانشگاه انصراف داده چون خیلی خسته است و حال روحی خوبی ندارد. و در دو سه جمله مهمترین اتفاقهایی که بعد از آخرین دیدار افتاده بود رو برایم تعریف کرد. اینکه روزها فقط میگذرند برایش و هرجور که حساب کنی زندگی اش را باخته است. من در واقع عقلم قد نمیداد تا جواب درستی بدهم. که اصلش را هم حساب کنی من هم همین حس را داشتم. اما چه باید میگفتم. خوش بحالش که انقدر راحت در چند جمله حال واقعیش را برای منی که مدتها خبری ازش نداشتم گفت. من هم تنها جواب دادم که نمیدونم چرا این روزها زندگی انقدر گهی شده ، اینکه هر چی جلو میری انگار به بن بست میرسی. جواب دوستم این بود که خاک تو سرت و ساکت باش. تو اوضاع خیلی خوبی داری، زندگی گهی میخوای مال من رو نگاه کن. 
اما خواستم بگویم عزیزدل من، تو شجاع بودی که از همه چیزهایی که دیگر برایت لذتی نداشتند دست کشیدی. ای کاش من هم شجاعت تو رو داشتم . اما باز فقط گفتم همینکه تو تکلیفت را مشخص کرده ای خیلی خیلی خوب است. اما ته دلم از جمله ام راضی نبودم. اضافه کردم که همه این حرفها زری بیش نیست و من در واقع نمیدونم چه جوابی باید بدم. این بود که دو تایی زدیم زیر خنده. 
فکر میکنم که آدمها به خودشون و اطرافیانشون دروغ میگن . خیلی خیلی دروغ میگن. در مورد خوشحالی ها ، ناراحتی ها ، دلمشغولی ها، دوست داشتن ها و نداشتن ها. انقدر انقدر دروغ میگن که مستقل از اطرافیان خودشون خیلی خیلی خوب این دروغ ها رو باور میکنن. این باور گند میزنه به همه چیز. محدود میکنه و راه فرار و رشد رو میگیره. در مورد افراد باهوش یک روزی این دروغ یقه شون رو میگیره و اگر بی انگیزگی هم بهش اضافه بشه دیگه نمیتونن از زندگی گهی که خودشون ساختن نجات پیدا کنن  و رشد کنند.


۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

فکر کردم تمام شد، فکر کردم خیلی هم خوب قسر در رفتم و نیازی به دوندکی از این ور به اونور نیست. این علم و صنعت دور افتاده رو هم نیازی نیست برم. اما اشتباه کردم باز. همیشه خدا ، این قسر در رفتنها یک جایی خِرم رو میگیره. فوری فوری فوری باید میرفتم مدرکم رو میگرفتم که تحویل بدم . رو همون روز حساب باز کرده بودم که میشینم و ریپورتم رو کامل میکنم. اما وقتی از خواب پا شدم و فهمیدم که روز بدی در ادامه خواهم داشت، فقط تنها یک کار تونستم بکنم بشینم وسط اتاق و زار زار گریه کنم . مثه دیوونه ها و بلند بلند بگم من گند زدم به همه زندگیم، من خودم رو یه بازنده کردم . حالا نمیدونم این بدبختی و بازندگی چجوری خودشون رو نشون دادن. یعنی فقط بخاطر اینکه باید بلند میشدم و چند جا در موقعیت های مختلف جغرافیایی تهران میرفتم و چیزی رو میخواستم که ممکن بود نشه ، حس کردم انقدر بدبختم؟؟؟
میم فقط به دیوونه بازیام نگاه میکرد. فکر کنم نمیدونست بخنده یا بترسه. 
شبش خیلی بد خوابیده بودم و به چیزهای خیلی عجیب و غریبی فکر میکردم. هروقت که وسطش بیدار میشدم یه استرس وحشتناکی داشتم. خواب همه کارهای نیمه تمومم رو میدونم . ریپورت نصفه نیمه. جزوه های نصفه خوونده شده. پروژه درب و داغون. معدل گند، رابطه نصفه نیمه، و سن 26 سالگی. تمام شب داشتم کابوس همه اینها رو میدیدم و اینکه چه کار میتونستم واسشون بکنم. زنگ صبح هرچند خیلی الکی بود ولی مثلِ کبریتی بود که به انبار باروت زندگیم زده شد. 
من دستم خالیتر از همیشه ست و دیگه نمیتونم با این دست خالی برنامه افقهای دور و دراز رو بریزم. دلم برای خود قدیمیم تنگ شده. که فکر میکردم کار نشد نداره . ولی فکر کنم وقتی آدم به نشدنهای زیاد بخوره، ممکن هست به نتیجه شاید شدن هم نداشت برسه. 
سرم درد میکنه و گیج میره. ریپورت هم رو دستم مونده. فردا هم باید برم دانشگاه. من خدای کارهای نصف و نیمه ام . 
برای این متن هم پایانی ندارم . همینجوری نصفه ولش میکنم.

۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

و من در حسودی دسته دیگری از آدم ها هستم که از یک گوش میشنوند و از گوش دیگر رد میکنند. برای من همه حرفها در میانه میمانند و بین عقل و قلب بالا پایین میشوند. حالا که فکر میکنم همین دلیل این است که چیزی نشدم . اینکه خیلی به این حرفهای مانده در میانه توجه میکنم .

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

انقدر تو سرم فکرای جورواجور داره میچرخه که حس میکنم باید با دستام نگهش دارم . راستش به یه دسته ادم دیگه هم در این لحظه حسودی میکنم . اونایی که میتونن ذهنشون رو متمرکز کنن. کاری که من در حد بوق هستم توش. الان یه کار واضحه که باید انجامش بدم و تمومش کنم . اونهم نوشتن این گزارش لعنتی. اما نمیدونم دارم چه غلطی میکنم !

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

تا حالا تجربه کردی سرت سر بشه. سوزن سوزنی. الان حس کردم. با خودم گفتم شاید بمیرم اومدم سریع پست بذارم که دوسِت دارم.  که ثبت بشه. یکمم گریه کردم.  فهلا.

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

تازگی به یک دسته از آدمها خیلی حسودی میکنم ، آنهایی که میتوانند بنویسند. همینجور پشت سر هم راجع به یک روزشان مینویسند و منی که حتی نمیشناسمشان میتوانم تمامش را بخوانم. نه استعاره ای ، نه جمله ادبی خاصی خلاصه آرایه خاصی هم نیست ولی همین یک روز که حتی اتفاق خاصی هم نیوفتاده جذاب واقع میشود. حالا شاید من هم میخواهم شروع کنم . به اینکه هرچه هست بنویسم . راجع به لحظه دوست داشتن ، متنفر شدن، از لحظه های زندگیم. و بگذارم اینجا باشن .برای اینکه بدانم دارم زندگی میکنم . که زندگی همین چیزهای بدون استعاره ست. همین چیزهای ساده . غذا خوردنهای دور همی. آهنگ گوش دادنهای دو نفری . خندیدن ، لج هم را در آوردن ، عصبانی شدن ، حتی قضاوت کردن . که زندگی یک جور بدی بی معنی و با معنی ست. اینکه من گیج میزنم و تکلیف خیلی چیزها برایم مشخص نیست  و حتی نمیدانم کی باید تکلیفشان را مشخص کنم ولی مهم نیست . 
 راستش تازگی با خودم روراست تر شده ام. که من آدم جمع نیستم . چرا باید زور بزنم که ای وایِ من چرا یک اکیپ توپ ندارم باهاشون حال کنم. همین 4 5 تا رفیقی که دارم برای همه آمال ها و آرزوهایم بس است. که برویم با هم بستنی بخوریم و بخندیم که همه شان مرا خوبِ خوب میشناسند ولی دیگر مرگم این شده است که بخواهم با یک آدم جدید دوست شوم بدتر از آن آشنا شدن با چند نفر جدید آنهم در یک جای چندین نفره است. همش خنده های زورکی . بابا من اصلا آدم حرف زدن در جمع نیستم دروغ چرا. جملاتم بیشتر از 5 6 کلمه نمیشود آنهم اگر سوالی از من پرسیده شود. ولی با همین 5 6 تا رفیق خودم گل میگم و گل میشنفم . ای کاش این 5 6 تا هم با هم دوست جون جونی بودن که کار من راحتتر میشد. همه شان را کنار هم جمع میکردم و یک دسته دوست گل داشتم که میشد همان اکیپ رویایی . ولی آدمی مثه من حتی دوستیهایش هم هرکدام از یک جا سر در می آورن. اما میخواهم به همین تعداد بسنده کنم . میخواهم کتاب بخوانم ، فیلم ببینم ، آهنگ گوش بدم ، زبان کار کنم ، پروژه ام را به سرانجام برسانم و زندگی کنم . میخواهم زندگی را نفس بکشم ، گریه کنم و بخندمش . 

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

دختر نوجوانی بود که از قضا دختر فهمیده ای هم بود ولی مورد تعرض یک مرد که جای پدرش بود، قرار میگیره. این مرد دوست راه دورش بود. دختر 14 ساله و سن مرد از 16 سال شروع شد و آخرش به 25 رسید. دختر حس میکرد که چیزی درست نیست ، خطر رو فهمید ولی ادامه داد. تا اینکه همدیگه رو دیدن. خیلی مشخص بود که مرد حتی بالای 35 سال سن داره. در چهره دختر اضطرار دیده میشد. احساس خطر. اما باز هم ایرادی نداشت و رام مرد شد و حادثه رخ داد. 
حالا میریم خیلی جلو، بعد از اینکه مشاور مدرسه فهمید، پلیس وارد عمل شد، دختر تحت جلسات مشاوره ای قرار گرفت . بعد از همه اینها یکجایی هست که پدرِ دختر فریاد میزنه تو که فهمیده بودی چیزی درست نیست ، تو که دختر احمقی نبودی پس چرا داد نزدی ، چرا فریاد نزدی ، چرا فرار نکردی ، چرا همون لحظه به من زنگ نزدی ، چرا کمک نخواستی ... تو دختر احمقی نبودی !!! 
دختر فقط نگاه میکرد و تنها کاری که تونست بکنه داد زدن اینکه اصلا اونجور که تو فکر میکنی نبود !!


بعضی وقتها کاری با تمام ظواهر اشتباست، خودمون هم این رو میدونیم ، احمق نیستیم . اینکه یه جایی از آن بدجوری در حال لنگیدنِ. اما اون کار رو انتخاب میکنیم و راهی که میریم و انتخابهایی که براش میکنیم هزاران قدم با اونی که از خودمون انتظار داشتیم فرق میکنه . از اونی که دیگران ازمون انتظار داشتن. اما وقتی در مقابل این سوال قرار میگیریم که چراااااا ؟؟؟
فقط میتونیم بگیم اونجور که تو فکر میکنی نبود. ولی در دل جور اصلی برای خودمان خیلیی مشخص است. 

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه



 " فرصت کوتاه بود و سفر جانگاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت ."

ای کاش آخر قصه ، من هم بتوانم همچین برداشتی داشته باشم.


۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

میدانی چه چیزی از "مرگ" برایم ترسناک است ، که باعث میشود مدام به آن فکر کنم، و خیلی چیزها را با این پدیده متر کنم؛ تنهایی جاری در مرگ. شاید اگر مساله مرگ و معاد برای من حل می شد، خیلی از مسایل دیگر هم ساده تر می پذیرفتم ، اما مرگ اتفاقی ست که هرچقدر هم که آدم تنهایی نبوده باشی اما باید تنهای تنها تجربه کنی و بارش را بر دوش بگیری. چه بعد از آن عالمی باشد و چه همه چیز تمام شده باشد.
اما این روزها فکر میکنم چیز دیگری هم هست که باید از آن ترسید و آن "زندگی" ست. از این هر روز "مردن" همیشگی. 
با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی ...

تنهایی ... هرچقدر بیشتر ازش فرار کنی بیشتر فرو میری ...