ای کاش فقط دوستم بودی .
آنوقت اگر دچار این تکرار بی انتها میشدم ، میتوانستم روی بودنت حساب کنم . روی حرف زدنهای بی انتها از روی هیچ.
آنوقت هر وقت دلم تنگ میشد ، میتوانستم زنگ بزنم و از بی منطقی بودنم نترسم و پشت تلفن فقط سکوت کنم.
آنوقت هر وقت نبودی، آنقدرها هم سخت نمیشد چون میتوانستم تنها به زمانهایی که بودی فکر کنم و از فکر کردن به همه آنها لبخند بزنم.
آنوقت هر وقت دلم میگرفت ، فولدرهای لپتاپم را میگشتم و عکسهایمان را میدیدم و کلی خوشحالتر میشدم.
میتوانستم با دوستان مشترکمان بشینیم و راجع به تو حرف بزنیم.
و...
راستش اگر فقط دوست بودی هیچ وقت استرس از دست دادنت را نداشتم .
دوست همیشگی ست میماند ولی با آن بخش غیر دوست بودنت چه کار کنم ؟
با آن بخشی که عشق است ؟
همه آدمها تو را میبینند و میتوانند تنها با تو دوست باشند ، بگویند بخندند، حتی نگویند و نخندند ولی چون فقط دوستی را انتخاب کرده اند خوشحالند.
مادرت ، پدرت ، خواهرت ، برادرت ، همه و همه ، صدها نفر میتوانند تو را ببینند اما من که عشق را انتخاب کردم ، نزدیکی را انتخاب کردم، تو را برای خوشحال بودن انتخاب کردم، تنها دوری نصیبم شد و نداشتنت. من تنها ماندم از تو.