۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

روی تخت لم داده باشی، کتابت تو دستت، چایت کنارت، همه تو خونه باشن،  سر جای خودشون، حرفی نمیزنن ولی هستن. بوی قرمه سبزی و صدای قُل قُلش تو قابلمه هم پس زمینه همه اینها باشه...
تو این زمانهاست که میشه بیخیال این زندگی شد و چند دقیقه،هر چند کوتاه، فقط لذت برد و نفس کشید...

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

ناگهان دلت میریزد. وسط راه رفتنهای از اتاق به اشپزخانه . خودت هم نمیدانی که در ضمیر ناخودآگاهت چه اتفاقی افتاد.
چای را میگذاری دم بیاید و میشینی.
همیشه این نشستنها کار را خرابتر میکند. این نشستنهای بعد از ریختن دل.
وقتی دل آدم میریزد باید فقط رفت ، حتی بدون گوش دادن به موسیقی. رفت و به این ریختن توجه نکرد. وقتی نشستی و بدتر از اون وقتی دراز کشیدی ، میشود شروعِ کندن، کوتاه کردن ، بریدن و ...

حرفای بیربط

 بدنم از ورزش کوفته شده ، دمبل زدیم. نمیتونم پام رو صاف کنم. شکمم هم همینطور.
کلی کار دارم. گزارش پیشرفتی که نمیدونم واسه کدوم پیشرفت باید بنویسم. یه گزارش هم مثلا برای سوپروایزرم که پیشرفت واقعی رو توش بنویسم.
3 تا مقاله لیست کردم بخوونم و ایده های اصلیشون رو بکشم بیرون.
کنکور دکتری هم چشمک میزنه. جزوه معماری کامپیوتر روی میزم داره خاک میخوره .
لغتهای ضروری برای تافل کنار جعبه لایتنر و من منتظر که فردا روزی اینها رو وارد جعبه کنم .
دوستایی که باید ببینمشون.
الان که لیست کردم به نظر میاد خیلی نباشه .
برای منی که حداقل نصف هر روزم رو باید به تو فکر کنم. تنها به تو فکر کنم. و به همه این روزهایی که گذشت و میخواد بیاد.
همه روزهایی که نداشتمت ولی داشتمت.
اینجور وقت کم میاد. روزها کم میشن و شبا کش دار.
آدمها ساده میان و ساده میرن. خیلی الکی . خیلی ساده . یه سیمی توی مغز هست که ناگهان قطع میشه و تموم. و تو همه چیز برات مرور میشه و نامیدی جاری تو زندگی رو میبینی .. لمس میکنی.
هیچکدوم از این حرفایی که گفتم ربطی به هم نداره. ولی دل من گرفته
یادم نمیاد از کی همش دلم گرفته بود. و درست هم نشد. 

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

از آدم هایی که قلب مهربونی ندارن، همیشه به فکر خودشونن، هیچوقت چتر حمایتی نمیشن مگر اینکه سودی واسشون داشته باشه، از حرفهاشون تا عملشون فاصله خیلی خیلی زیاده( مثلا ژستهای عمیق روشنفکری دارن ولی موقع عمل که میشه میبینی بسته ترین و بی درکترین ادمن. ) ، ادمهایی که یکرنگ نیستن و... باید فرار کرد. باید حذفشون کرد خیلی سریع. مخصوصا اینکه اعمالشون نقش مستقیمی توی زندگیت داشته باشه. اینکه یه حرفشون یا عملشون میتونه میسر زندگیت رو ساده تر کنه ولی اونا با قلبی کدر، فقط خودشون رو میبینن . راستش این آدمها ترسناک ن، از این جهت که تو رو کم کم تغییر میدن ، تو میشی مثل اونا، جزیی از اونا، عقده ای و کمبود دار. اینکه تو هم کمک نمیکنی مگه سودی باشه ، چون میبینی کسی کمک نکرد. حتی دوستای عزیز خودت هم که روت حساب باز کردن بخاطر همین دو دو تا چخارتاهای الکی ممکنه برنجونی. که جای بدش هم همینه. که هی بیشتر و بیشتر میشی مثل اون دسته آدم مذکور. میشی یه آدم معامله گر حال بهم زن با هزار تا عقده.
ای کاش میشد این آدمها رو از تمام قسمتهای واقعی و مجازی حذف کرد و نفس راحت کشید.

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

دختر بودن یعنی حداقل دو هفته از هر ماه رو به خاطر تغییرات هورمونی از دست بدهی. مخصوصا اگر خیلی ادم حساستری هم باشی. که حتی خودت هم نتونی خودت رو درک کنی. که فکر کنی همه دنیا و خودت هم جزیی از ان همه دنیا، دست به دست هم دادند تا تورو عصبانی کنند و لجت رو در بیارن. که هر جور حساب میکنی میبینی تعداد چیزهایی که خارج از جای خود قرار گرفتن بیشتر از هر زمان دیگه ای شده. نامیدی و کسی درکی از نامیدی تو نداره.
راستش دختر بودن ،شاید هم من بودن،  خیلی غمگین است.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

من کشوری نبوده‌ام، ایجاد کن مرا
در مرزِ من بیا، برو، آباد کن مرا
من مجمع‌الجزایر تنهایی و غمم ،پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا
من را که ریشه‌های درختی شکسته‌ام، قایق بساز از تنش، آزاد کن مرا
بگذار با تو بگذرم از ساحل سکوت دور از همه، همه، همه فریاد کن مرا
در جای‌جای خاکِ تنم ردِ پای توست، گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

ناگهان چشم باز میکنی و میبینی که در رابطه ای هستی که هیچوقت به تو گفته نشد:  نرو. بمان. یکم بیشتر. 5دقیقه بیشتر بمان. یکم دیرتر بخواب. یکم دیرتر برو خانه. اگر خراب کردی و رفتی،  باید برمیگشتی و درست میکردی. دستت را نکشید که از رفتنت که از زود رفتنت جلوگیری کند.
تو بس بودی همیشه. تو در پستو مخفی شده ای و همینقدر کافی ست. بیشتر خواستنت نشانه کم عقلی و نداشتن قوه درک وشعور است که از اول هم قرار با همین محدودیتها بود.
که باید منطقی بود و اگر تو ذره ای بویی از منطق نبرده باشی باید به خاطر موهبتی که در طرف مقابل است صدبار خدارا شکر کنی. که منطقش میگوید زیاده خواهی در عشق بیمعنیست. که زندگی جدای از اینهاست.

و این پست هم سرانجامی جز در کوچه علی چپ نخواهد داشت. چون برای هردو بهتر است. البته باز هم طبق منطق مقابل.