۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

همه تنهاییم

وقتی‌ چشمای سرخشو دیدم نفهمیدم چی‌ می‌خواد پیش بیاد. وقتی‌ با بغض گفت خسته شدم، هنوز هم نمیخواستم قبول کنم بغض داره ، می‌خواستم حق رو به همون همیشگی‌ بدم ، اما وقتی‌ بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد نفس نفس زد با تمام وجود احساس خفگی کردمو از زندگی‌ ترسیدم.

از تمام بلاهایی که میتونه سر آدم‌ها بیاره .. بلاها یی که بعد از ۳۰ سال هنوز زخمشون تازس .. 

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

ای کاش

بعضی‌ وقتا دلم می‌خواد گند بزنم به حال هردو مون .. دوست دارم از چیزهایی الکی‌ ، اونایی که دیگه وجودشون تکراری شده برای بار هزارم ایراد بگیرم و در مقابل سکوت تو حرص بخورم و این سکوت رو به رخت بکشم .. آخر سر هم بدون هیچ نتیجه‌ای خداحافظی بگم و منتظر باشم تا حال من رو خوب کنی‌ درس مثله الان ...

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

بی عنوان !

این چیزیه که تو دوست داری یا اقلاً اگر هم مجبور به انجامش باشی‌ برات مهم نیست ؛ دوری ،دلتنگی‌ ، صبر ، انتظار و خلاصه اینجور داستانهای دراماتیک ..

اما هرجور که فکر می‌کنم هیچوقت نتونستم باهاش کنار بیام و همیشه آزارم داده ..

 

این رو بفهم ،فهمیدنش سخت نیست .. 

 

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

شب کوچک من ...

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی ست

گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟

در شب اکنون چیزی می‌گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه‌ای
و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دست‌هایت را چون خاطره‌ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لب‌های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد


فروغ ..

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

keep talking

There's a silence surroundiing me

I can't seem to think straight
I'll sit in the corner
No one can bother me
I think I should speak now (why won't you talk to me)
I can't seem to speak now (you never talk to me)
My words won't come out right (what are you thinking)
I feel like I'm drowning (What are you feeling)
I'm feeling weak now (why won't you talk to me)
But I can't show my weakness (you never talk to me
I sometimes wonder (what are you thinking)
Where do we go from here (what are you feeling)
It doesn't have to be like this
All we need to do is make sure we keep talking............