۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه
روزی روزگاری بود، دختری فکر کرد میتواند دغدغه هایش را با کسی شریک شود. معلوم نشد که چه جور اون فرد پیدا شد. .ولی انگار همانی بود که باید. کسی که فکر میکرد میتواند با او از چیزهای متفاوتی حرف بزند. برای خودش رویاپردازی کرد، نه اینکه آن فرد مرد رویاهایش باشد . فقط اینکه میتوانست دوست خود بداندنش و از نظرش دوستی بالاتر از همه چیز بود. اینکه یک دوست برایش تبدیل به نه تنها مرد رویاها که همه رویاها میشود.اما زشتیهای زندگی و آدم ها رو نمیدونست. دست روزگار خودش رو انداخت وسط و برنامه ها بهم ریخت و شریک دغدغه ای هم دیگر نبود. دختر که یکمی بزرگتر شده بود شب و روز به او فکر میکرد. جایی از وجودش خالی بود که تصمیم گرفت خبری بگیرد.
"دوستای خوب مثل ستاره ها میمونن، ممکنه ازت دور باشن ولی مطمئنی که هستن و سرجاشونن"
در کمال ناباوری جواب اومد که من هم به تو فکر میکردم . خبرهای کم و بیشی بود و امیدی که الکی الکی دوباره زنده شد. ولی دست روزگار که ول کن ماجرا نمیتونه بشه دوباره میوفته وسط و دوران آیا میشود یا آیا نمیشود، دوباره شروع میشود. اما باز هم دست بردار نیستن و با دست روزگار کنار میان . حتی داشتن خط تلفن آرزوی دورشون بود. که بتونن راحت باهم در تماس باشن . بعد از 3 ماه همدیگر رو میبینن. خیلی شبیه همه آدمها نبود. هیچ چیز این دو تا مثه بقیه آدمها نبود و نیست. آذر ماه . ماهی که نوید زمستون رو میده ، زمستون که با همه سردی و تاریکی و شبهای طولانیش همیشه بهتر و با وفاتر بوده . که زندگی مهربونتر میشه .
با همه سختیهاش 8 سال میگذره ، نزدیکیها و دوریها به شدیدترین فرم تو همین مدت میان و میرن. همدیگرو دوست دارن ، فراتر از شریک دغدغه ها. آینده میخوان ، زندگی میخوان، دوست داشتن و داشته شدن میخوان . اما دست زندگی ول کن نیست. اذیت میکنه . به جون هم میندازشون و از بالا نگاه میکنه و حتما دستی هم زیر چونه خودش میکشه . نوبتی تلاش میکنن برای درست کردن؛ اشتباه همین جاست؛ اینکه همیشه میخوان نوبتی کارها رو انجام بدن.
باز هم برنامه شکست میخوره . دختر نامید میشه. پسر کمک میکنه . ولی دختر نامیده . دختر میترسه . ترسهای قدیمیش میاد جلوی چشماش. دختر ناراحته . پسر خسته است. دختر دستش کوتاهه. پسر کوتاهتر. اما دست زندگی از همه قویتر اون وسط هست و همه چیز رو میچرخونه. دختر تنها میشه . پسر تنها میشه. دختر میدونه چطور درست کنه . پسر هم میدونه . ولی فقط خراب میشه . خرابتر . درسته . فایده ای نداره.
بیا تا قصه ها گویُم برایت ... که دورون جدایی دیر بگذشت.
۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه
۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه
اخه با این صدای بارون چطور میشه به تو فکر نکرد و خوابید. پاییز فصل تنهابودن نیست. فصل چای دارچین داغ خوردن، پنجره رو تا ته باز کردن هوای تازه دو نفره تنفس کردنه. ممکنه تابستون و بهار و زمستون همه شهرها یه شکل نباشه ولی تو پاییزشون حتما چند شب بارونی که بشه خاطره های عالی ساخت وجود داره. پاییز فصلی نیست که من و تو بارون رو دور از هم تجربه کنیم.
پاییز باید فصل پیاده روی های ولیعصر، حلیم سید مهدی، خیس شدن زیر بارون باشه.
پاییز باید فصل گرم شدن دستهای یخ زده من توی جیب گرم کاپشن تو باشه.
"دستای سرد منُ گرم بکن... باد پاییز سرده"
اشتراک در:
پستها (Atom)