۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

ای کاش امروز صبح که بیدار میشدم همه چیز فرق می‌کرد. همه چیز بهتر می‌شد. نه از بالشت خیس خبری بود نه از چشمهای سیاه شده. نه از دوری تو. نه از دوست نداشته شدن از سمت تو
منتظرم چای دم بیاد و نشستم روی مبل، طبق معمول به تو فکر میکنم. به سقوط دردناک افتادن از چشمهای تو.
به اینکه دوستت دارم هایت مثل قبل نشد. به اینکه مثل قبل حواست به من نبود. آهنگ گوش میکنم. و آرزوی مردن دارم .
دلم گرفته، هرچند چیز جدیدی نیست.
انقدر از اینجا هم فاصله گرفتم که حتی نمیتونم با اینجا ارتباط برقرار کنم. من خیلی خسته ام. خیلی . دلم میخواد شروع کنم به دویدن و هیچوقت نایستم. از دروغ خسته ام. از اعتماد کردنهای بیجام. از حساب کردنهای بیخودیم. هیچی ندارم از درون. من پوسیدم. روحم ترک خورده پوسیده و هیچوقت درست نمیشه. تو کمک من نمیکنی ، هیچوقت هم نخواهی کرد.
به من گفت. اون تو رو دوست نداره و تو کور بودی که ندیدی که نفهمیدی.