ای کاش امروز صبح که بیدار میشدم همه چیز فرق میکرد. همه چیز بهتر میشد. نه از بالشت خیس خبری بود نه از چشمهای سیاه شده. نه از دوری تو. نه از دوست نداشته شدن از سمت تو
۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه
دلم گرفته، هرچند چیز جدیدی نیست.
انقدر از اینجا هم فاصله گرفتم که حتی نمیتونم با اینجا ارتباط برقرار کنم. من خیلی خسته ام. خیلی . دلم میخواد شروع کنم به دویدن و هیچوقت نایستم. از دروغ خسته ام. از اعتماد کردنهای بیجام. از حساب کردنهای بیخودیم. هیچی ندارم از درون. من پوسیدم. روحم ترک خورده پوسیده و هیچوقت درست نمیشه. تو کمک من نمیکنی ، هیچوقت هم نخواهی کرد.
به من گفت. اون تو رو دوست نداره و تو کور بودی که ندیدی که نفهمیدی.
انقدر از اینجا هم فاصله گرفتم که حتی نمیتونم با اینجا ارتباط برقرار کنم. من خیلی خسته ام. خیلی . دلم میخواد شروع کنم به دویدن و هیچوقت نایستم. از دروغ خسته ام. از اعتماد کردنهای بیجام. از حساب کردنهای بیخودیم. هیچی ندارم از درون. من پوسیدم. روحم ترک خورده پوسیده و هیچوقت درست نمیشه. تو کمک من نمیکنی ، هیچوقت هم نخواهی کرد.
به من گفت. اون تو رو دوست نداره و تو کور بودی که ندیدی که نفهمیدی.
اشتراک در:
پستها (Atom)