آهنگ میگذاری از نوع swan lake، میخزی زیر پتو، تنها نور گوشی هست و عکسها را یکی یکی رد میکنی. روی بعضی عکسها مکث میکنی و فکر راه خودش را پیدا میکند. عکس را زوماین و زوم اوت میکنی؛ روی لبخندها مخصوصا. یادت میافتد به اصرارهایت که سخت نگیر، راحت بخند، بگذار دندانهایت پیدا شوند. یادت میافتد که گوش نمیداد، همیشه با دهان بسته میخندید، این مدلی را بیشتر دوست داشت. دلش میخواست نشان دهد خیلی آدم جدیای است. عکس بعدی یک عکس یهوویی ست که چشمهاش بسته شده و با دهان باز و دندانهای پیدا دارد میخندد. دلت قنچ میرود، این عکس را خیلی دوست داری، میتوانی روی دستهای انداخته شده دور گردن هم زوم کنی. احساس میکنی درد همه جای تنت پخش شده. اما دست بردار نیستی. به زوم کردن ادامه میدهی، روی جزییات چهرهاش و به این فکر میکنی که چرا قبلا بیشتر و بیشتر به این جزییات خیره نشده بودی، چرا دستهایت با صورتش غریبه شد، به این فکر میکنی آخرین بار کی بود که انگشتهایت را روی چشمهایش کشیدی تا نقشش در ذهنت حک شود. باور نمیکنی اینهمه روزهای گذشته شده را و دردت بیشتر و بیشتر میشود.
آدمیزاد دیووانه است. میداند درد دارد، میداند درد کجاست؟ اما به جای درمان کردن، بیشتر فشار میدهد، درد را بیشتر و بیشتر میکند تا از مرز فهمیدن خارج شود، تا از کنترل خارج شود و تنها همان لحظه خارج شدن، آدمیزاد را آرام میکند ولی چیزی که باقی میماند همان دردِ درمان نشده ادامه دار است.