۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

آهنگ می‌گذاری از نوع swan lake، می‌خزی زیر پتو، تنها نور گوشی هست و عکس‌ها را یکی یکی رد می‌کنی. روی بعضی عکس‌ها مکث می‌کنی و فکر راه خودش را پیدا می‌کند. عکس را زوم‌این و زوم اوت می‌کنی؛ روی لبخند‌ها مخصوصا. یادت می‌افتد به اصرارهایت که سخت نگیر، راحت بخند، بگذار دندانهایت پیدا شوند. یادت می‌افتد که گوش نمی‌داد، همیشه با دهان بسته می‌خندید، این مدلی را بیشتر دوست داشت. دلش می‌خواست نشان دهد خیلی آدم جدی‌‌ای است. عکس بعدی یک عکس یهوویی ست که چشمهاش بسته شده و با دهان باز و دندانهای پیدا دارد می‌خندد. دلت قنچ می‌رود، این عکس را خیلی دوست داری، می‌توانی  روی دست‌های انداخته شده دور گردن هم زوم کنی. احساس می‌کنی درد همه جای تنت پخش شده. اما دست بردار نیستی. به زوم کردن ادامه می‌دهی، روی جزییات چهره‌اش و به این فکر می‌کنی که چرا قبلا بیشتر و بیشتر به این جزییات خیره نشده بودی، چرا دستهایت با صورتش غریبه شد، به این فکر می‌کنی آخرین بار کی بود که انگشتهایت را روی چشمهایش کشیدی تا نقشش در ذهنت حک شود. باور نمی‌کنی اینهمه روزهای گذشته شده را و دردت بیشتر و بیشتر می‌شود.
آدمیزاد دیووانه است. می‌داند درد دارد، می‌داند درد کجاست؟ اما به جای درمان کردن، بیشتر فشار می‌دهد، درد را بیشتر و بیشتر می‌کند تا از مرز فهمیدن خارج شود، تا از کنترل خارج شود و تنها همان لحظه خارج شدن، آدمیزاد را آرام می‌کند ولی چیزی که باقی می‌ماند همان دردِ درمان نشده ادامه دار است.   

بعضی وقتها هم هنوز کارت با یک نفر تمام نشده که همه چیز تمام می‌شود. بعد تو می‌مانی یک عالم چیزهای تمام نشده که وقت و بی‌وقت روی سرت آوار می‌شوند. فرقی نمی‌کند بیدار باشی یا خواب، با کسی حرف بزنی یا ساکت گوشه‌ای نشسته باشی. اینکه مهمانی باشی یا تنها روی مبل توی خانه لم داده باشی هم فرقی نمی‌کند. حمله جا و مکان نمی‌شناسد.
این می‌شود که فکرت، ذهنت می‌رود سراغ همان چیزهای نصفه نیمه، نامه‌ها، عکس‌ها،آهنگها ، نوشته‌ها ، مکانها.
مثل الانِ من. اینجا سر کار، با کلی تبِ باز از کارهای نصفه نیمه زیادی که هست، با یک حمله ناگهانی از نگرانی و دلشوره که حالا تزش چه می‌شود؟ و می‌دانی آنقدر مغرور هست که اگر مشکلی پیش آمد هم سوالی نپرسد. از خودت بدت می‌آید که حداقل یک هفته صبر نکردی.

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

دوری بهتر است. اینجور اقلا فقط دلتنگی هست و نبودن دستهاش و ندیدن چشمهاش و نداشتن شانه‌هاش، آخ از نداشتن شانه‌هاش. فقط همه اینها می‌ارزد به نزدیکی که فکر کنی در حقت بدی می‌شود و نادیده گرفته می‌شوی و داستان ببافی و ببافی و ببافی و زجر بکشی و زجر بدهی و دلتنگی و نبودن و ندیدن و نداشتن هم جاری باشد. دوری بهتر است. چون در دورِ نزدیک یک درد است و در نزدیکِ دور هزار درد. 
وقت مشاورم کنسل شد. افتاد واسه هفته بعد. اه !
حالا من ممکنه یادم بره که چه چیزهایی می‌خواستم بگم از بس که لیستم دراااازه. کاش می‌شد بری بشینی اونجا بعد یه دستگاهی مثل MRI بیاد و همه روح و روانت رو تو میدان مغناطیسی یکسو کنه و مشکلاتت مشخص بشه و بعدم آقای مشاور راه حلهاشو ارائه بده. همه شاد و خوشحال برن سر خونه زندگی‌شون. 
فقط یه آرزو اگه داشته باشم اینه که با تنفر همه چیز تموم نشه. اصلا تموم نشه. که همه چیز خوب بشه. فقط همین آرزو واسم مونده ، کاش غول چراغی بود. کاش. 
اینجا چاه منه. سرم رو می‌کنم توش داد و هوار راه میندازم. خود خودمم. راحت. 
نه چینشی. نه مقدمه ای. نه ترسی از قضاوت. هیچی.

چشمم به گوشی خشک شده. بلکه جواب سمس بیاد. در این حد هم بفهمم خونده شده بسمه. تو برزخ بودن بدترین چیز دنیاست. 
چشمهاش هیچوقت عوض نشد، چشمهاش هیچوقت گولم نزد، چشمهاش همه واقعیت دنیا رو تو خودش جا داده بود. همه واقعیت تلخ دوری و دلتنگی و سختی و اشک و پایان راه رو. همه مهر و محبتی که داشت رو. 
امروز سر کار نرفتم چون توان رفتن، توان بلند شدن با چشم‌های پر از پف، بعد از همه ناراحتیهایی که  بوجود اوردم رو نداشتم.
خواستم با خودم خلوت کنم، گریه‌هام رو تموم کنم و سعی کنم زندگی جدیدی رو بسازم. خواستم قرارهام رو با خودم بذارم و پاشون بایستم. تصمیمم رو بگیرم که کمتر آزار بدم تا کمتر آزار ببینم. 
از امروز مخاطب همه نوشته‌هام رو عوض می‌کنم. مخاطب‌ها او نیست. وقتی اینجا بسته شد و او نمی‌تواند بخواند، وقتی همه کارهایی که می‌خواهم بکنم فقط و فقط برای تغییر دادن خودم است، برای بهتر کردن خودم، برای بیرون اوردن خودم و البته او، از لجنزاری که به اسم دوست داشتن برای خودم و او درست کردم،  نیازی به مخاطب قرار دادن او نیست. 

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

اول راهنمايى با دخترى دوست شده بودم. اسمش هنوز در خاطرم هست، ساناز. شب و روزم شده بود. دلباخته به معنى دقيق. دوست داشتم به خانهام بيارمش، كتابها و اسباب بازيهاى بيخودم رو به او نشان دهم و در حياط درندشت خانه با هم بدو بدو كنيم و وسط مرغ و خروسها بپريم. اما او در دنياى ديگرى سير مىكرد و توجهى نداشت. يكروز از راه مدرسه تا دم خانهشان كه ٨ خيابان با ما فاصله داشت رفتم. از من اصرار و از او انكار. آخر سر كار به گريه و زارى من كشيد، ولى او نيامد. وقتى به خانه رسيدم مادرم از نگرانى دم در ايستاده بود و با ديدن چهره اشك آلودم بيشتر و بيشتر استرس گرفت. آخر نزديك دو ساعت دير كرده بودم. من فقط مىگفتم نيامد و اشك مىريختم مثل ابر بهار و مادر از دنيا بيخبرم هم فقط داد مىزد كجا بودى؟ چرا دير اومدى؟ مىفرستمت همين مدرسه كنار خونهها. آخر مدرسه خيلى بدى بود و داشت من را تهديد مىكرد. به اين فكر مىكردم كه دوستم نيامد، مامانم هم از دستم عصبانى شد و مدرسهم عوض مىشود. احساس بدبختى كاملى بود براى همان سن. ولى بعد از چند ساعت مامانم گفت كه عصبانى بوده و كلى بغلم كرد و گفت حالا يه بار دوستت را همراه مامانش مىگيم بيايند اينجا. آمدند و رفتند. چندبار. اما آن دوستى دوامى نداشت، بزرگتر شدم و دوستهايى پيدا كردم كه كنارشان كارم به گريه و زارى نمىافتاد. كه من هم انتظار تخيلى هم ازشان نداشتم. آخر آدمى كه يكبار در دنياى خودش احساس بدبختى كند از آن به بعد جور ديگرى فكر مىكند و عمل مىكند.
قربون اشکهات برم، چشمات رو می‌بوسم
دستت رو بده، نگران نباش
خودتو ناراحت نکن، آخه چرا انقدر خودتو اذیت می‌کنی
گریه نکن، آروم باش
این دستمال رو بگیر
باز آبغوره گرفتی؟
گریه نکن زشته، شششش، آروممم
روضه نخوون دیگه 

۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

چرا به ياد نمی‌آورم؟ 
من آدمی را دوست می‌داشتم
ستاره و ارغوان را دوست می‌داشتم
شکوفه و سيگار و خيابان را دوست می‌داشتم
گردهمايی گمان‌های کودکانه را دوست می‌داشتم
نامه‌ها، ترانه‌ها و غروب‌های هر پنجشنبه را دوست می‌داشتم
آواز و انار و آهو را دوست می‌داشتم
من نمی‌دانم، من همه چيز را دوست می‌داشتم


سیدعلی صالحی

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه


دیشب رو تا ساعت 4 بیدار بودم. فکر و فکر و فکر. من از وقتی خواستم تو رو بشناسم خودم رو هم شناختم. اما الان دیگه تو رو نمی­شناسم. خودم رو گم کردم و از اینی که هستم بدم میاد. به اون زن بیخودی که همیشه بدم میومد تبدیل شدم. از این زنایی که شکستاشون، ناکامی­هاشون رو به کسی که دوسش داشتن ربط می­دن. ضعفهای روحی و روانی­ش رو هم. مرز بین دلبستگی و وابستگی رو گم کردم.
الان سر کارم ولی نیستم اینجا نیستم، اما کجام؟ خیلی وقته نمی­دونم کجام. نمی­دونم کجا می­خوام برم.
یادم هست با هم رفتیم بالا، ایستادیم اون بالا، نوک، نوکش . فک می­کردم فاتح دنیام چون قلبی برای من می­تپه، محکم هم می­تپه و این تپش قلب دائمیِ. راستش فک نمی­کردم مطمئن بودم و چه چیزی تو این دنیای پر از شک و ابهام بهتر از این اطمینان. که هرچیزی بشه فراموش نمیشی. و اصلا چه چیزی بدتر از این که بدونی فراموش می­شی. 2 نسل بعدتر رو نمی­گم. منظورم اینه از دل کسایی که دوسشون داشتی که دوست داشتن، از دل اونا فراموش می­شی. یه خاطره خیلی خیلی دور می­شی. به نظر  من این بزرگترین شکست زندگیه . همین فراموش شدن. ولی من مطمئن بودم و از این اطمینان خوشحال و مغرور و پر از امید.

خوب همون نوک بودیم یه دشت خیلی قشنگ هم زیر پاهامون بود . دست همدیگه رو گرفته بودیم و به سمت دشت دویدیم، تو سراشیبی دویدن از کنترل خارج شده بود اما همینکه دست هم رو گرفته بودیم تعادل داشتم، تو هم حتما تعادل داشتی. نزدیکی­های پایین که بودیم نمی­دونم چی شد دستم جدا شد؟ دست تو جدا شد؟ دستامون رو از هم جدا کردیم ؟ تعادلم به هم خورد، دیگه به سمت دشت نمیدویدم، قل می­خوردم، تنم به هزار جا خورد، زخم و خون راه افتاد. تو همین قل خوردنا هی خواستم ببینم تو کجایی، نگران تو بودم، نگران زخم­هایی که داری می­خوری. مگه می­شد تعادلت به هم نخورده باشه ؟ مگه می­شد زخمی نشده باشی ؟اما نمی­دیدمت. انگاری از همونجایی که دستامون از هم جدا شد، همون جایی که آخرین جاییه یادم میاد و بعدش افتادم، تو رفتی تو یه مسیر دیگه . هی دور شدی و دور. هی اسمت رو داد می­زدم. ولی فایده­ای نداشت. توی تنهایی دشت ول شده بودم با هزار تا ترس، به نظرم دشت زیبا نبود دیگه. من بودم و هزار تا سوال که تو کجایی؟ به چی فکر می­کنی؟ تو هم به زخمهای من فکر می­کنی؟ تو هم به این فکر می­کنی که ای کاش دستم رو محکمتر گرفته بودی؟ ای کاش روی همون نوک ایستاده بودیم و هیچوقت سمت این دشت نمی­دویدیم؟



۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه