۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

همه تنهاییم

وقتی‌ چشمای سرخشو دیدم نفهمیدم چی‌ می‌خواد پیش بیاد. وقتی‌ با بغض گفت خسته شدم، هنوز هم نمیخواستم قبول کنم بغض داره ، می‌خواستم حق رو به همون همیشگی‌ بدم ، اما وقتی‌ بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد نفس نفس زد با تمام وجود احساس خفگی کردمو از زندگی‌ ترسیدم.

از تمام بلاهایی که میتونه سر آدم‌ها بیاره .. بلاها یی که بعد از ۳۰ سال هنوز زخمشون تازس .. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر