اولین جلسه یوگا رو رفتم .. استاد محترمه با صدای آروم و دلنشینش میگه تمرکز کنید، ذهنتونو آزاد کنید .. عضلاتتون رو شل کنید و... . همه وجود من رو استرس میگیره، به ذهنم میگم : "هووووی آزاد شو ، به چیزی فک نکن." ناگهان در حین اینکه باید ذهنمون آزاد بشه یه حرکت کششی تنفسی هم باید انجام بدیم. بادی تو شکمم پیچیده و تمام حواس و ذهنم رو به این سمت میره که این باد رو کنترل کنم تا مبادا در این فضای آرامبخش که همه تو حس آزاد کردن ذهنشونن حادثه ای رخ بده !!! ها ها ها !
این مرحله سخت تموم میشه. حالا دراز کشیدیم روی زمین، آواز گنجشکا و بلبلا، صدای آب و تکون خوردن برگها توی باد میاد. استاد عزیز همون حرفای راجع به آزاد کردن ذهن و تمرکز روی هوای سرد و گرم بازدم و لذت بردن از تنفس و ... را دوباره تکرار میکنه. بعد میگه از دستاتون ، قلبتون، چشماتون، خلاصه تمام اعضاء و جوارح، تشکر ویژه داشته باشین. من به شخصه از دل و روده و سایر جوارحی که همکاری کردن و نذاشتن اتفاق ناگوار و آبرو براندازی رخ بده تشکر ویژه میکنم.
استاد عزیز:" یه جمله توی ذهنتون پیدا کنید. یه جمله خوب، حتی نه خیلی خاص، اما مخصوص به خودتون. یه جمله فقط و فقط واسه خودتون. یه جمله که حق مطلب رو ادا کنه و باهاش یه تشکر درست و حسابی از خودتون بکنید. بخاطر چیزی که هستید. یه محبت واقعی مثله وقتی که کسی رو دوس دارین و بهش محبت میکنید." به ذهنم فشار میارم، یه جمله، فقط یه جمله ساده ، حتی یه دوستت دارم معمولی همراه با اسم کوچیک تا یکم مخصوص تر بشه.اما هیچی به ذهنم نرسید. در عوض یه قطره اشک گوشه چشمم حس کردم، داغ شدم، چشمم سوخت. صدای بلبلا توی گوشم، صدای آب جاری. دلم خواست پامو بذارم داخلش. همینجوری که نشستم کنارش و یه پام رو گذاشتم داخلش، خودم رو نگاه کنم. بعد با انگشت شستِ اون یکی پام بزنم عکس خودم رو خراب کنم و به خودم ضدحال بزنم. اما راستشو بخوای اینا همه یه تصویر سازی بود. میدونی واقعا دلم چی میخواست؟ دلم میخواست پاشم از اونجا ، فرار کنم ، بدوم ، بدوم ... نمیدونم کجا ، فقط برم !
برگشتم. اون قطره اشک رو پاک کردم. وقتی آدم جلوی گریه اش رو میگیره گلوش میسوزه بدجوری هم میسوزه. یعنی یه سوزشیه که از سینوسای دو طرف بینی به سمت گلو میاد ... خواستم بگم حالم این بود !
میدونی که حافظ رو دوست دارم، با صدای تو... ظلم اینه که بخوام با سی دی آواز و چهچه بلبلا به آرامش برسم به جای اینکه گوله بشم تو بغلتُ واسم حافظ بخوونی، بعد کم کم چشمامو ببندم و فکر کنم چقدر ذهنم آرومه ، عضلاتم شله ، چقدر رها و آزادم . به این فک کنم که نفس کشیدن ، دم و بازدم در هوای نفسهای تو چقدر لذت بخشه.
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
محمدرضا عبدالملکیان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر