با دو صد فکر نیاید به زبانم یک حرف
بس که در کنج خموشی سخن از یادم رفت
1 شهریور 90
بس که در کنج خموشی سخن از یادم رفت
سرم دارد میترکد. حس میکنم ظرفیت شنیدن این حجم ناراحتی تلنبار شده را نداشته ام. اما نوشتن در مورد همه آن را میگذارم برای روز دیگری. شاید هم "هیچوقت" زمان بهتری باشد. در این لحظه فقط میخواهم آناتما گوش کنم و چشمام رو روی همه چیز ببندم و به این فکر نکنم که با گوشهای خودم شنیدم که گفتی از همه آرزوهایت دست کشیدی و به چیزهایی که دوست داشتی نرسیدی بخاطر آن چیز دیگری که ارزش واقعی نداشت و دیر رسیدن ، دیر فهمیدن بدترین چیز است. دوست دارم دنیایت را زیباتر کنم، پر از همه چیزهایی که دوس داری ، آنها که واقعا لایقشان هستی ، لذت زیر پوستت بدود . آخ که چقدر دستم تنگ است برای آن .
1 شهریور 90
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر