"نظم رفتنت را به هم بریز
کمی دستت را به من بده
که امتداد دستانت
بندر آرامش است"*
بعضی وقتا یه روزهایی در زندگی آدم قرار میگیرند که میخواهی تا ابد همینجور ادامه داشته باشند. بس که این روزها خوبند ، بس که آرامش در لحظه لحظه آنها جاریست. بس که وقتی توی این روزها هستی به هیچ چیزدیگری فکر نمیکنی. نه به گذشته نه به آینده ، فقط و فقط لحظه حال. چشمهات فقط یک چیز رو میبینند. دستهات تنها بدنبال یک چیز هستند که خیلی سریع و راحت هم پیدا میشود. فکر میکنی همه سختیهای زندگی چقدر ساده قابل حل شدنند، چقدر راحت میتوانند نادیده گرفته شوند البته اگر سختی را ببینی. اگر به سختی فکر کنی. بس که خوب هستند این روزها بدیها هم جور خنده داری دیده میشوند. یک جور غیر جدی . یک جوری که انگار بهشان میگویی: بچه میترسانی ؟؟؟ این روزها به نظر بیشتر شبیه یک خوابند.
اما امان از ساعتهای پایانی، وقتی کم کم باید از خواب بلند شی، باید برگردی به حقیقتِ تلخ زندگی ، به حقیقتِ تلخِ دوری و دلتنگی و تنهایی.
هنوز 10 ساعت نشده، هوای ابری از پنجره نیمه باز اتاق، نبودنت رو بر سرم میکوبد. چقدر هم که محکم میکوبد.
*شعری از نزار قبانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر