به نظر من همه چیز زندگی در همین "دوست داشتن" ها خلاصه میشد. تنها با همین حس میشد برای این زندگی انگیزه پیدا کرد و شاد بود. همین که یک نفر در زندگی ات باشد که دوستش داشته باشی با تمام قلبت و بخواهی از روی همه چیز بپری که ساعتی کنارش بنشینی و چیزی بخوری و حرفی بزنی. اصلا هیچ کدام از این کارها را نکنی و فقط کنارش باشی. ولی زندگی جور عجیبی ست. یک زمان فقط همین دوست داشتن برایت کافی ست. پر از حس های خوب میشوی . اما از یک جایی به بعد دلت "خواسته شدن " را میخواهد. تنها با "دوست داشتن" انگیزه نمیگیری. نمیتوانی از جایت بلند شوی و برای زندگی ات برنامه ها بریزی و همه چیز را جلو ببری. دلت میخواهد جایی ، در زندگی کس دیگری مهم باشی، قلبش برای تو بتپد ، تو را فراتر از هر چیز دیگری بخواهد که با تو آرامش بگیرد . و همین خواستن او به تو برای زندگی ات امید میدهد ، انگیزه میدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر