خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی
گاهی همین آخرین جرعه های امید است
وقتی لیوان
تا به لبت می رسد
از دستت می افتد
خرد و خاکشیر می شود
و تو می نشینی بر کف آشپزخانه و
بغض هزارساله ات را می شکنی زار زار
همیشه باید شیشه ی شیری
لیوان آبی چیزی
بر کف آشپزخانه ای بشکند
تا بهانه دستِ آدم بدهد
و کسی باید
سر بر میز گذاشتنت را
تکان شانه هایت را
دوست داشته باشد
كه آرام بگيري
و اگر نباشد تكليف چيست..
تکلیف چیست ؟؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر