۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

"زندگی یعنی تو ، آن چه را باید می فهمیدم : فهمیدم"



"...
دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .

همه آن دم است .
..." 
دست‌هایت را دوست دارم گرمایشان را  ، انگشت‌هایت را هم ؛ وقتی‌ یکی‌ در میان  بین انگشت‌هایم میزاریشان ، و بعد به دست هامون نگاه میکنی‌ که چه سفت به هم گره خورده اند  و لبخند شیرینت رو تحویلم میدی !
+احساس نیاز افتاده انگار ...


ایزابل

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر