۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

سرانجام تو در یک فنجان چای غرق خواهی شد*

میگن اگه میخوای جای خالی رو حس نکنی خودتو مشغول کن ، خوشباش زندگی کن . از صب تا هر وقت که میتونی بمون دانشگاه. روزای بیکاری هم برو با دوستات بیرون بزن به کوه و کمر .. تنها نباش تا به تنهاییت فکر نکنی.

اما انگار واسه من برعکسِ . هرچی بیشتر میشن آدمها ، اتفاقا ، دغدغه ها، تنهایی وکمبودها  هم بیشتر و بیشتر میشن و جای خالیت
از همیشه پررنگتر.از تصور اینکه میخوام وابدم هم میترسم و مدام تو گوش خودم میخونم نه هنوز زوده ، زوده برای وادادن ، برای تسلیم شدن برای عادت کردن .


اینجا همه چیز جوریه که نمیشه با روشهای قدیمی خودم رو تخلیه کنم ، با شب بیداری ، با نشستن زیر دوش آب ، با زل زدن به گوشه ای از سقف ، با آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن . نمیفهمی چه طور میشه که موقع خواب میرسه و یه عالمه کار مونده داری و دلت . دلت که هنوز تکلیفتو باهاش مشخص نکردی و حتی کمکش نکردی تا بغضش بشکنه و راحتتر ادامه بده .


از اینجا بدم میاد چون میخوام خودم باشم و اینجا نمیذاره .خیلی بده اون خودی که همیشه میخواستم ازش فرار کنم انقد الان واسم رویایی و دست نیافتنی شده ، انقد التیام بخش ...



+دلتنگم ، خیلی زیاد . 
* شعر از فروغ


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر