میبینی ؟
نه خوب معلوم است، نیستی که بخواهی ببینی ..
بهت میگویم .توانایی تکلم را از دست داده ام . اوایل فکر میکردم نه انیطور نیست ، برایش دلایلی پیدا میکردم ، اما هر چه گذشت بیشتر فهمیدم که کلمات به راحتی مثل سابق خارج نمیشوند. حتی یک جاهایی حس میکنم، به شدت حس میکنم که باید چیزی بگم حتی خیلی چرت و پرت ، حتی به اینکه چه میگویم هم فکر نکنم و راحت بگذارم هر چه میخواهد خارج شود ولی باز موقعی که میخواهم دهان باز کنم با خودم میگویم ضرورتش چیست ؟ حالا همین 2 کلمه را هم نگویم چیزی از دنیا که سهل است از خودم هم کم نخواهد شد . اصلا چرا باید به اعصاب دهان و زبانم فشار بیاورم و آنها را مجبور به کاری کنم که ضرورتی ندارد. یک کمی بخواهم بالاتر بروم جاهایی است که باید حرف بزنم خیلی جدی و خیلی ضروری چون اگر از آن بگذرم روی خیلی چیزها خط کشیده ام و چیزی که خیلی مفت میتوانست از آن من باشد -حالا هر چیزی که هست- از دست داده ام .
میدانی قضیه از چه قرار است ؟ تو تمام گوش شنوای منی . هر چه خواستم به تو گفته ام ،زمان زیادی است... شکایتها ، شادی ها ، ناراحتی ها ، همه و همه ... بدون اینکه نگران قضاوت تو باشم ، نگران انتخاب کلمات و چینش آنها نبوده ام . بعد از حرف زدن با تو نشده که به خودم بگویم کاش این را نمیگفتی ، کاش حرف نزده را نگه میداشتی .. میدانی قضیه این است که تو زیادی خوبی و من همه ی خوبی هایی که به آن نیاز دارم در تو میبینم ... تو فرد و اجتماع من شده ای ...
اما این خوبی تو انگار دارد کار دست من میدهد... تو مرا لال کرده ای و بدتر اینکه من از این لال بودن لذت میبرم ...لذتی زیاد !
+من و بلوار کشاورز جای خالی ات را فریاد میزنیم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر