۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

در خلوت ِ تو شهر ِ بزرگ من بنا می شود ...

*فانتزی :
پاییز باشه
از آن سردهاش که سوز بدی داره
ساعت از 9 رد کرده باشه
جوری که تاکسی به سختی گیر بیاد
باهاش باشی
یه تاکسی نگه میداره و فقط جای یک نفر هست
میپرسه : دو تایی جلو میشینید ؟
یه نگاه رد و بدل میشه و
بله میشنیم
صندلی جلو جای کمی داره
دستشو میذاره دورت
می چسبونتت به خودش
گرم میشی ...

*واقعی :
هوا سرده
سگ لرز داری
آخرین ماشین خطی میاد
میشینی جلو دستتو میگیری جلو بخاری ماشین
هنوز کامل گرم نشدی
راننده میگه :
خانوم ببخشید شما میری عقب، دو نفر جلو بشینن ؟
میری عقب ، میری تو فکر و خیالای خودت ، میری تو فکر مسیرای جماران تا جمشیدیه
میچسبی به در 
یه نگاه به دو نفر جلو میندازی و لبخند میزنی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر