امروز روز خوبی نبود. از آن روزها که فکر میکنی هیچکس توجه خاصی بهت نداره. خنگ فرض میشوی .هیچکس بابت هیچ مساله ای از تو نظر نمیخواهد.. حتی مساله رو به تو پشت میکنند. بعد احساس نادیده گرفته شدن میکنی.دوست داری بزنی بیرون .گریه کنی ، برای خود خودت ...یا یک چیز کاملا متضاد نیاز داری یک نفر همان موقع به تو زنگ بزند، فرشته ی نجاتی چیزی. کمی خودت را برایش تخلیه کنی.
همیشه این حس برایم از بدترینها بوده. دوست داشته نشدن، نادیده گرفته شدن ، کنار گذاشته شدن.
مجبوری بمانی و جو را تحمل کنی .
تو حال و هوای خودت هستی و با غم و غصه های مسخره ات درگیر، که چند خبر جانانه شوکه ات میکنند و از خودت بیزار...
برنامه ام این بود که برای آخرین پست پاییز امسال بنویسم از اینکه عجب پاییز دل انگیزی بود امسال . پاییزی که سالهای بعد میگوییم همانی که برف بارید. همانی که پر از امید بودیم ، تو در کنار کارون، من در بلوار کشاورز. همانی که خالی بود از هر دعوایی و پر بود از هر چه مهربانی دورادور. همانی که بیخبر همدیگر را دیدیم و کمتر از همیشه. همانی که آخرین پاییز جدایی بود.. یکی از بهترینهایش.
نمیدانم ، شاید هم همان پاییزی که در آخرین روزش خبر مرگی انقد برایم شوکه کننده بود و عجیب ، که دوباره یادآوری کرد تمام شبها نیازی نیست یلدا باشند تا بلند ترین شب سال شوند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر