۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

جمعه !

یکی از بدترین اتفاقا خراب شدن هدفون یا گم شدن اونه. خیلی دست و پای آدم رو میبنده. برنامه ای رو که واسه خودت ریخته بودی، خیلی مصمم بودی حتما انجامش بدی، میتونه در دقیقه 90 بهم بریزه. آخه آدم پاشه تنها بره تو خیابون، پیاده روی، بره کوه، کتابفروشی ، کافه ، تنهای تنهای، بدون اینکه حتی آهنگی توی گوشش بخوونه . نه دیگه واقعا نمیشه . هر جور فکر میکنم نمیشه. با این وضع باید بشینی تو اتاقت ،تو اینترنت بگردی ، از توی اسپیکر آهنگ گوش بدی. تو آینه نگاه کنی و بری تو  فکر. بعدش ابروهای تا به تا وخرابت تو رو از افکار همیشگیت در بیاره. به چرخیدنت توی اینترنت ادامه بدی . فکر کنی "کاش یه فیلم خوب داشتم الان میدیدم ، یا اینکه یه کتاب کوتاه دم دستم بود ." به خودت فحش بدی چرا فرانی و زویی رو جا گذاشتم که الان نتونم بگیرمش تو دستم. بعد خودت رو آنلاین میکنی شاید یکی پیدا بشه که بتونی  باهاش از همه چیز حرف بزنی ، در واقع از همه چیزو هیچی  و حالت رو خوب کنه.

اما خب، کسی نیست.
دوباره کلی فحش به خودت میدی که اگه به جای اینکارا نشسته بودی پای مقاله هات یا تمرینات رو انجام داده بودی نه به وضعیت روحی الان میرسیدی نه اینکه اینهمه کار تلنبار شده داشتی . اما چه کار میشه کرد. بیحوصلگی بیماری بدیِ. فلجت میکنه ، نمیذاره شاد باشی یا ناراحت. نمیذاره بخندی یا گریه کنی . نمیذاره حرف بزنی یا سکوت کنی. نمیذاره ...

اینه که بین همه کارهایی که میخواهی انجام بدی و نمیدی ، و کارایی که نمیخوای انجام بدی و خود بخود توشون افتادی، دست و پا میزنی، انقد میزنی که وقت خواب برسه، اون وقت بهت زنگ بزنه، فک کنی چقد حرف هست که بخوای بزنی، چقدر درد هست که از صبح آماده کرده بودی بهش بگی ولی وقت نبوده. اما صداش لالت میکنه. تر جیح میدی با گرمی صداش آروم بگیری.حیف که تنها حس لذت بخش یک روز بیحوصلگی هم تموم شدنیه.

میخوابی.خیلی زود.
با این امید که شاید که فردا روز بیحوصلگی نباشه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر