۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

از سری شبهای تنهایی


ادم همیشه فک میکنه که برای خودش اتفاق نمیوفته. که موردِ خودش جاودانی میشه. وقتی یکی از نزدیکات، میاد پیشت و گریه میکنه و تو در جریان بودی که چقدر همدیگه رو دوس داشتن و چقد بهم نزدیک بودن و میاد با گریه میگه نمیدونم چرا اینجوری شد با خودت میگی حتما در اون حدی ک ه من فکر میکردم نبوده یا حتما عمیق نبوده .
اما حالا میفهمی نه. با همه عمقی که داشته باشه ، حتی اگه از خیلی چیزا گذشته باشی واسش . حتی اگه بدترین دیوونه بازیها هم انجام داده باشی. حتی اگه کارهات در حد یک شعبده باز بوده باشه تا بخوای همه چیز رو کنار هم نگه داری نه حتی شل و ول، بلکه خیلی محکم ، خیلی قوی. جوری که همه بهت بگن ایول تو حرف نداری . جوری که عشق رو با تک تک سلولهات حس کنی.
اما ممکن یه روزی برسه که دیگه وقتی میگی اجی مجی، خرگوش از توی کلاه در نمیاد. یه روزی که میگی چی شد؟ چرا از دست رفت . چرا حس زنده بودن دیگه نیست... اونروز باید رفت. باید جلوی تشویق تماشاچیا که از روی تحقیر در نیومدن خرگوشس، خم شد تعظیم کرد، احترام گذاشت و رفت پشت پرده گریه کرد . انقدر گریه کرد تا خوابت ببره . خواب عمیق و وقتی پاشدی به این نتیجه برسی که شعبده بازی بسه ، شاید آدم شعبده بازی نبودی یا شاید خرگوشت دیگه تحت تاثیر اجی مجیهای تو نیست که باید بری چیزی باشی غیر از شعبده باز . باید بپذیری که برای تو هم ممکنه اتفاق بیفته . باید یاد بگیری چجوری باهاش مواجه بشی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر