دلم پر است و کسی را ندارم که دلم را برایش خالی کنم. امروز اینجا رو بستم . خواننده ای دیگری به جز خودم برای نوشته هایم وجود نداره. از اول هم باید همین کار رو میکردم . با خیال راحت مینویسم . اگر هم خواستم بعد پاک میکنم . اینجا هم نوشتم که بدونم کی بود که دیگه اینجا بسته شد.
خصوصی ترین مکان من دیگه اینجاست. از عمیق ترین دلتنگی هام میتونم بگم بدون اینکه بترسم کسی بخواد بهم ترحم کنه. اتاق الان به حالت غروب جمعه رفته، چراغ هم که خاموشه . حس میکنم چشمام ضعیف شده. انگار یه تور جلوی چشمام هست. همه چیز رو با یه تاری خاصی میبینم. فقط به این فک میکنم که هفته دیگه که تزم رو تحویل دادم . سریع اسلایدها رو آماده کنم و برم دفاع بکنم و راحت بشم. خسته شدم از این وضعیت. میخوام چند تا کلاس روانشناسی برم و روحیه درب و داغونم رو درست کنم. هیچ نجات دهنده ای وجود نداره به جز خود آدم . باید خودم رو قوی کنم تا روزهای سخت تر واقعی زندگی که از راه رسید انقدر سریع وا ندم. باید خودم رو مستقل کنم. باید خودم رو جدا از دوست داشتن یه نفر دیگه تعریف کنم. باید همه این کینه ها رو دور بریزم و بشم همون فاطمه ای که هیچکس واسش مهم نبود و هرکسی هم میومد کاری میکرد به هیچ جاش نمیگرفت. راه خودش رو میرفت ، حرف خودش رو میکرد و نظر خودش رو میداد. همونی که فکر میکرد همه افقها روشنن حتی اگه الان تو تاریکترین جای جهان ایستاده باشه.
دلم گرفته و کاریش هم نمیشه کرد. نه گریه های روزانه و شبانه ، نه بودن و نبودنهای تو و هر کس دیگه ای، نه موسیقی ، نه خانواده هیچکی نمیتونه کاری بکنه فقط خودم باید باشم . فقط خودم باید زندگیم رو بسازم. فقط خودم باید انقدری به کسانی که دوسشون دارم عشق بورزم که جایی برای هیچ حس بدی نذارم . نمیشه فرار کرد باید زندگی کرد و جنگید. هنوز برنامه های زیادی واسه زندگیم دارم . هنوز کارهای زیادی مونده که بخوام انجام بدم. هنوز زندگی رو نکردم . هنوز دوست داشتنم رو کامل نکردم . هنوز برنامه های زیادی دارم که بخوام واسه کسی که دوستش دارم عملی کنم. حرفهای زیادی مونده که بهش نگفتم . منظورم حرفهای خوبه نه حرفهای ناراحت کننده. هنوز فاطمه خندون و شاد و مفرح واقعی رو بهش نشون ندادم . من این نبودم ، نمیخواستم بشم ولی نمیدونم چرا شدم. چون تو منو نشنیدی؟ چون تو مثل من نخواستی؟ تکلیف این قضیه هم باید روشن بشه. چیز زیادی نمونده . تا آخر شهریور همه چیز معلوم میشه. برنامه هام معلوم میشه . 27 سالگی خیلی بهتر از 26 سالگی میگذره ، میدونم . همیشه عددهای فرد بهتر از آب درمیان. البته این خرافات بود.
دیگه نه به خودم ضربه میزنم نه به بقیه. باید درمان بشم . باید روحم رو دربیارم ، رو زخماش پانسمان بزنم ، بخیشون کنم ، مراقبتشون کنم تا خوب خوب بشن. اما نمیندازمشون دور. زخمهای آدم سرمایه هاشن ، باید نگه شون داره ، جاشون رو بذاره بمونه که یادش نره چقدر یه روزهایی قوی بوده و تونسته. باید بذاره این سرمایه هاش جاشون بمونه تا بدونه میتونسته پوست کلفت باشه . میتونه اشک بریزه و بخوابه ، بیدار شه و اشک بریزه اما به زندگی ادامه بده.
دلم خیلی پره . اما بقیش رو میذارم برای بعد. فعلا باید برم چایی رو بذارم و تزم رو بنویس و کسانی که دوست دارم رو ببوسم که تونستن من رو تحمل کنن ، که دارن تحملم میکنن . چون برای خودم که غیرقابل تحملترینم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر