میدونم این روزها یادم نمیره . هیچوقت یادم نمیره . نه اینکه آدم کینه ای باشم . شاید حتی روزهای بعد، این ناراحتی و خشمی که دارم رو دیگه نداشته باشم و حتی برای نادیده گرفته شدنم هم تاسفی نخورم اما هیچوقت یادم نمیره. من تجربه تو بودم . تجربه ای که به زور میخواست سرانجامی برای خودش پیدا کنه ولی نمیشد. همه چیز رو خودم شروع کردم ، خودم هم باید تمومش کنم. شاید روزی خنده دار به نظر برسه که یه سلام در صفحه چت، تونست 10 سال از زندگیمون رو پر کنه ، تو رو به زنجیر بکشه و برای من رویاهای دست نیافتنی بسازه. اما دیگه آزادی .
همه چیزی که ناراحتم میکنه اینه که بخشی از خاطرات دیگه معنی برام ندارن . چطور تناقض ها میتونن معنیشون رو حفظ کنن مگر اینکه در مفهوم زمان در نظر گرفته بشن . که از نظر من دوست داشتن در زمان نمیگنجه . از نظر منی که دوست داشتنهام هیچوقت نقطه پایانی براشون نداشتم . هیچکس رو نتونستم از زندگیم حذف کنم تا حالا. چطور میتونم حرفهای اون روزها رو کنار حرفهای این روزا بذارم و آروم باشم و چشمام پر از اشک نشه. چطور میتونم این بی محلیهات رو فراموش کنم. چطور میتونم فراموش کنم که تو سخت ترین روزهام اونجور که نیازم بود نخواستی کنارم باشی.
تموم شد. همه چیز از نظر من تموم شده ست . ولی حتی انقدری منو دوست نداشتی که بخوای من رو از این تعلیق دربیاری. خودت رو از زندگیم حذف کردی . تنها هدفی که واسش میتونم متصور بشم حذف کردن من بوده . نگران نباش من همونجوری که انقدر مرد بودم که شروع کردم، که گفتم دوست دارم ، که گفتم مدل رابطمون رو عوض کنیم، همونقدر هم شهامت دارم که وقتی دیگه من رو نمیخوای پاشم برم . تموم شد . هر حسی هم که باقی مونده باشه میخوام تنها حفظش کنم . میخوام دردی به یادگار داشته باشم و به صد هزار درمان هم ندم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر