امروز تولدمه .
یعنی دیروز بود، تموم شد.
وارد 28 سالگی شدم.
همه ش دارم فکر میکنم که چه آرزویی میتونم بکنم. چه آرزویی دارم اصن. زندگیم بی هدف، بی انگیزه و بیمعنی شده از وقتی تو دیگه دوستم نداری. از وقتی تو شوخیهات از دوست نداشتنم میگی، تو شوخیهات از رابطه مون با آدمهای دیگه میگی. از دیدن بچه من از فرد دیگه ای. از هزار و یک چیز دیگه ای که هیچ کدوم با عاشق یک نفر بودن همخوونی نداره. از اینکه نمیدونم واقعیت زندگیم چیه الان؟
اینکه دوست دارم با تو حرف بزنم ولی تو من رو پس میزنی. اینکه دستت رو دور کمرم میذاری و ولی وقتی میگم دیگه میتونی بخوابی هنوز صدای خداحافظت کامل نشده گوشی رو قطع میکنی.
چرا همه اینها رو تحمل میکنم . من دیووانه م .
یعنی دیروز بود، تموم شد.
وارد 28 سالگی شدم.
همه ش دارم فکر میکنم که چه آرزویی میتونم بکنم. چه آرزویی دارم اصن. زندگیم بی هدف، بی انگیزه و بیمعنی شده از وقتی تو دیگه دوستم نداری. از وقتی تو شوخیهات از دوست نداشتنم میگی، تو شوخیهات از رابطه مون با آدمهای دیگه میگی. از دیدن بچه من از فرد دیگه ای. از هزار و یک چیز دیگه ای که هیچ کدوم با عاشق یک نفر بودن همخوونی نداره. از اینکه نمیدونم واقعیت زندگیم چیه الان؟
اینکه دوست دارم با تو حرف بزنم ولی تو من رو پس میزنی. اینکه دستت رو دور کمرم میذاری و ولی وقتی میگم دیگه میتونی بخوابی هنوز صدای خداحافظت کامل نشده گوشی رو قطع میکنی.
چرا همه اینها رو تحمل میکنم . من دیووانه م .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر