۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

« هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد ... »

همیشه میدانستم گوشهای جاناتانِ من خیلی بزرگ است و از این بابت خیلی خوشحال بودم که بهترین جاناتانِ دنیا مال خودِ خود ِ من است .  
اما چه شد ؟ گوشهایش کوچیک شد ؟ نه!‌ مطمئنم که این نیست ! 
حرفهای من انقدر زیاد شد که دیگر حتی گوشهای به آن بزرگی هم جایی برایشان نداشت ؟ شاید هم رنگشان تغییر کرد !! نمیدانم ! 
چه اتفاقی داره بر سر ما می افته ؟ چه چیزی داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه ؟ چشمهای من ؟  
این چیه که توی گلوی من هی بزرگ و بزرگتر میشه و میخوام ازش بی تفاوت بگذرم ولی انقدر بزرگ شده که داره از جاهای دیگه میزنه بیرون . 
من دلم گرفته ،‌خیلی گرفته . بغض سنگینی یه جایی همونجاهاست ولی عجیب دیگر کم گریه می کنم ،‌عجیب دیگر کم فکر میکنم ،‌عجیب دیگر میخواهم هر چه شد با همان سرگرم باشم تا اتفاق بعدی . 
نترس‌!  
اتفاقی نیفتاده فقط کمی دل من گرفته ،‌ خیلی درد میکند . میزند به دستم . هرچه دارم میریزد و من لجم میگیرد از این همه دلگرفتگی ،‌از این همه غصه که روی قلبم است و میزند به دستم و همه چیز را میریزد و حال من که خوب نمیشود . میخواهم داد بزنم. و قتی دنیا به کامم نباشد اینجور میشوم . میدانم گفتن نداشت ! 

جاناتان ِ عزیزم ،‌این چیزی که بر ما میگذره اسمش را نمیتوان دوستی گذاشت ،‌یعنی واقعا" دنیای دوستی ما ،‌دنیای من و تو ِ‌ما ،‌دنیای فداکاری ، صبر ،‌عاشقی ِ‌ما اینهمه سرد بود همیشه ؟ نبود دیگر ! 

من احساس پوسیدگی دارم !‌ شاید عیب از درون سیاه من است ،‌باز هم نمیدانم ! ولی هروقت  به اینجا  میرسد هر دو مقصریم ! کسیکه شروع کرد ،‌کسیکه آن را ادامه داد و کسیکه اعتراضی نکرد . 
من خسته ام!‌از اینهمه دوری ،‌اینهمه ضدحال ،‌اینهمه یکنواختی ،‌اینهمه خواستن ها رفتنها و نرسیدنها ،‌از اینهمه با هم نبودن ،‌از اینهمه یواشکی ،‌از اینهمه متهم شدن به سیاهی ،‌از اینهمه تنها گذاشته شدن . من خسته ام و نمیدونم در درون تو چه میگذره ؟ اصلا" در بیرون تو چه میگذره ؟ 

نذار بین ما دیوار ضخیمی بوجود بیاد ،‌نذار همه ی اینا عادی بشه ! من گوشهای جاناتان خودم  و حرفهای دلگرم کننده اش را میخواهم ،‌حتی یک جمله . نه اینکه برای فرار از همه ی اینها ،‌من رو به منفی بافی متهم کنی ،‌به نامیدی و سیاه بینی ! 

فقط باهام حرف بزن ،‌ همین ! خودت رو بذار جای من !‌جای دختری که ترسیده نه بخاطر تو ،‌به خاطر همه ی زشتی های زندگی !‌باور کن دستهام رو از روی چشمهام برداشتم ولی فایده ای به حال دلم نکرد ! 

پ.ن : دوستت دارم . کنارتم اگه تو بخوای !! باش ! 


ایزابل

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر