۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

اولین دیدار



همیشه در اولین ها
نه یک گام
نه چند گام
بسیار بیشتر از ذهن و توان عاطفی من
گستره ی بکر عشقمان را یافته ا ی
آری معشوقه ی من
این مصاف نه به انصاف است ...

اینک ، پس از تمام این سالها ، دیگر مرا نیک می شناسی ، من نیز تو را ، به نیکی و یگانگی ، به قدر استواری مهرت در درونم ...  
به یاد اولین مشترکمان ، اولین دیدار ؛
------------------------

" آخرین عشق ،
اولین دیدار "


بعد از ظهر این آدینه ی سرد پاییزی
یادبودی خواهد شد
و سرآغازی
بر قصه ی پر راز چشمهایمان
بر نخستین " دوستت دارم " من به تو
که اینگونه
-         

غریبانه و پاک 
-

در شریان یک یک لحظه هایم جاری شده ای
و حیات لحظه هایم را معنایی دگر بخشیده ای ...
ای رساترین ندای درونی
کاش مرا بر دوست داشتنت
توان فریادی بود ...
کاش نبودند نهیب های درونی شرم و حیا
-         

که اگر اینگونه بود  -

کوچکترین غفلت لحظه ها مرا بس بود
تا در میان بازوانت خاک شوم ...
آن هنگام که
صادقانه ترین احساساتم در جام کوچک واژه ها نمی

گنجند

و زبان و کلام
به ناتوانی تمام
-         

در انزوای سکوت 
-

رسالت خویش را از یاد می برند
در چشمانم آیا خواهی نگریست
تا زمزمه های دلداده گی ام را
در این سکوت لبریز از خواستنت بشنوی ...
کاش انگشتان ظریفت را در میان دستانم بگذاری
تا گرمای سیال وجودت
ساحلی باشد
بر امواج متلاطم و ناآرام ذهن پریشانم ...

این کاغذ ، این خطوط ، این شعر
یادبودی خواهند شد
از نخستین باری که
معصومیت بارور شده ی چشمانم
-         

در سایه ی پر غرور عشقت  -

دوستت دارم را
بی کلام
برایت نجوا کرد ...

آری ؛
این نخستین باری ست
که احساس غریب " بودن " را
از انعکاس خویش
در چشمان زیبای تو درک می کنم
ای عزیزترینم ،
بگذار تا چنین درکی از " بودن "
تجربه ی ناتمام زندگیم باشد ...


پاییز سال 1385
جاناتان


 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر