حرم نفسهایت
کنارم نیست
صدایت
نزدیک نیست
دستهایت
در دستانم نیست
آری
لرزش دست هامان بیهوده نیست
اما
اما هیچ غباری
از تو بر خاطر من نیست
شتاب تو در این رابطه ، همیشه مرا تنها گذاشته ، شتاب برای رسیدن به آینده و گذار از وضع کنونی ، شتابی بدون توجه به شرایط برونی ...
ایزابل نازنینم ، اتفاق رخ داده ، درون تو ، اتفاق کمتر فکر کردن توست ، اتفاق تلاش ناخودآگاه توست برای تن دادن به این وضع ، می دانم برای جنگ با این وضع تلاش می کنی ، ولی این تلاش دارد مرا از تو دور می کند و این وضعیت را تثبیت ...
من همانم که بودم ، اما تو نه ، وقت روزانه ات اشغال است ،ریز تلاشی نمی کنی که مرا بگنجانی ، من را در گوشه ی نه چندان پیدای ذهنت نشاندهای و به جنگ آینده رفته ای ، کمی منصف باش ، من را رها کرده ا ی و به سال آینده میاندیشی ، من را در سرمای اکنون تنها گذاشته ا ی و به گرمای سال بعد و آینده مان میاندیشی ، لحظه هامان را درنمی یابی ، و جانکاه تر از همه ، مقابل این وضعیت درونینمی ایستی و پس از تمام شدن صبرت خود نسبت به این وضع روبروی من معترض می شوی... تسلسل تلخی ست ، خود می دانی کهپیوستگی این تکرار همه چیز را عادی میکند ...
آری ، به راستی موافقم که این آشفتگی ذهن و روح آدم راپوسیده می کند ...
نه حرف های تو زیاد شده و نه گوشهای من کوچک ، من همیشه با تو حرف می زنم ، اما تو آنچه را که بخواهی میشنوی ، دستهایت را از روی چشمهایت برداشته ای و بر گوشهایت گذاشته ای ...
زندگیت را با استرس آینده تباه مکن ، فردا فرزند امروز است
جاناتان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر