۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

"It's time to face the truth" (??)

یه نگاهی به دور بر خودت میندازی . همه چیز به نظر میاد سرجاش باشه . نه خبری از بیماری لاعلاج هست، نه بی پولی ، نه بی غذایی. اما توی قلبت انگار هیچ چیز سرجایش نیست . انگار بیماری لاعلاج داری ، بدبخت و کاسه بدستی و همه چیز در اینده تیر و تار و دردناک و گریه آور شده است. علتش چیست ؟؟؟ ذهن منفی باف یا ذهن واقع بین ؟
کم کم چشمهات شروع به سوزش میکنن، دلت میخواد با یکی حرف بزنی اما ازچی بگی ؟؟؟ از کدوم ناراحتی ؟؟؟ ناراحتی که وجود خارجی نداره ؟؟؟
ترجیح میدی خودت باشی و خودت . بلند میشی جلوی آینه یکم کرم به ساقه موهات میزنی ، سشوار میکشی ، صدای اهنگ توی صدای سشوار گم میشه و بهترین فرصت برای گریه کردن میرسه . جلوی آینه .
برمیگردی به زیر پتو ، همراه همیشگی این روزها ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر