یه نگاهی به دور بر خودت میندازی . همه چیز به نظر میاد سرجاش باشه . نه خبری از بیماری لاعلاج هست، نه بی پولی ، نه بی غذایی. اما توی قلبت انگار هیچ چیز سرجایش نیست . انگار بیماری لاعلاج داری ، بدبخت و کاسه بدستی و همه چیز در اینده تیر و تار و دردناک و گریه آور شده است. علتش چیست ؟؟؟ ذهن منفی باف یا ذهن واقع بین ؟
کم کم چشمهات شروع به سوزش میکنن، دلت میخواد با یکی حرف بزنی اما ازچی بگی ؟؟؟ از کدوم ناراحتی ؟؟؟ ناراحتی که وجود خارجی نداره ؟؟؟
ترجیح میدی خودت باشی و خودت . بلند میشی جلوی آینه یکم کرم به ساقه موهات میزنی ، سشوار میکشی ، صدای اهنگ توی صدای سشوار گم میشه و بهترین فرصت برای گریه کردن میرسه . جلوی آینه .
برمیگردی به زیر پتو ، همراه همیشگی این روزها ...
کم کم چشمهات شروع به سوزش میکنن، دلت میخواد با یکی حرف بزنی اما ازچی بگی ؟؟؟ از کدوم ناراحتی ؟؟؟ ناراحتی که وجود خارجی نداره ؟؟؟
ترجیح میدی خودت باشی و خودت . بلند میشی جلوی آینه یکم کرم به ساقه موهات میزنی ، سشوار میکشی ، صدای اهنگ توی صدای سشوار گم میشه و بهترین فرصت برای گریه کردن میرسه . جلوی آینه .
برمیگردی به زیر پتو ، همراه همیشگی این روزها ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر