۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

به این فکر میکنم که حتی بر فرض الان 25 سالم باشه و بر فرض اینکه در بهترین شرایط 75 سال عمر کنم . الان یک سومش به سرعت تموم شده. خیلی از سالهاش اصلا یادم نمیاد. خیلی از خاطراتم کلا پاک شدند و یه تصویر خیلی گنگ و مه آلود تو ذهنم ازشون دارم . انگار همین دیروز بود که تازه کلاس اولی بودم . که دلم نمیخواست برم سر کلاس ، که مامان باهام تا دم در میومد و من با هزار کلک میخواستم برگردم خونه. ولی در واقع 18 سال از اونروز گذشته . همه چیز خیلی سریع میگذره و این خیلی تلخِ.
 بعد به مامان و بابام فکر میکنم و همین معادله رو برای اونها هم انجام میدم . قلبم به درد میاد و چشمام میسوزه. سعی میکنم سریع ذهنم رو منحرف کنم از این بدترین تراژدی زندگی هر آدمی.
 اما فکرم میره به این سمت که آیا دنیای دیگه ای هم بعد از مرگ هست ؟
باید چه کار کنم ؟ باید برای اینکه خودم رو آروم کنم و این معادله ها انقدر آزارم ندن به اون دنیا فکر کنم ؟ باید کوری رو بپذیرم تا درد پوچی رو نکشم ؟
یا شاید هم باید به هیچ چیزی فکر نکنم و فقط به 25 سالی که رفت و حسی که الان دارم فکر کنم . اینکه آیا لحظه مرگ هم میخواهم همین حس رو داشته باشم ؟ 
تهش هم به نتیجه های کلیشه ای میرسم که بهتره برای هر چیز به اندازه ارزشش حرص بخورم. به هر کسی، اونقدری که عیار داره اهمیت بدم. و سعی کنم بهتر باشم ، بهتر نفس بکشم ، بهتر زندگی کنم و بیشتر محبت کنم . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر