۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

فانتزی ذهنی من تو این هوای گرم الان و نبودن تو اینه که ، هوا بارونی باشه ، از بارونای ریز ریز ، نه بارونهای اهواز . بعد همینجور که صدای برخورد آب به شیرونی میاد ، من هم تو آشپزخونه باشم ، غذام آماده ، چایی سبز با طعم نعناع و لیمو دم شده و مشغول سالاد درست کردن و منتظر تو باشم. یه پیراهن با گلهای ریز تنم باشه ، موهام رو هم بالا بسته باشم . 
بعد تو با موهای خیس از بارون و خیلی بی صدا بیای تو آشپزخونه . -گفته بودم وقتی موهات خیسه خیلی بامزه میشی؟- از پشت من آروم تو گوشم حضورت رو اعلام کنی و من فقط لبخند بزنم . بعد سالاد رو به امون خدا ول کنم و دو تا لیوان چای بریزم. و ...

+ بهم نخند!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر