۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

فکر کردم تمام شد، فکر کردم خیلی هم خوب قسر در رفتم و نیازی به دوندکی از این ور به اونور نیست. این علم و صنعت دور افتاده رو هم نیازی نیست برم. اما اشتباه کردم باز. همیشه خدا ، این قسر در رفتنها یک جایی خِرم رو میگیره. فوری فوری فوری باید میرفتم مدرکم رو میگرفتم که تحویل بدم . رو همون روز حساب باز کرده بودم که میشینم و ریپورتم رو کامل میکنم. اما وقتی از خواب پا شدم و فهمیدم که روز بدی در ادامه خواهم داشت، فقط تنها یک کار تونستم بکنم بشینم وسط اتاق و زار زار گریه کنم . مثه دیوونه ها و بلند بلند بگم من گند زدم به همه زندگیم، من خودم رو یه بازنده کردم . حالا نمیدونم این بدبختی و بازندگی چجوری خودشون رو نشون دادن. یعنی فقط بخاطر اینکه باید بلند میشدم و چند جا در موقعیت های مختلف جغرافیایی تهران میرفتم و چیزی رو میخواستم که ممکن بود نشه ، حس کردم انقدر بدبختم؟؟؟
میم فقط به دیوونه بازیام نگاه میکرد. فکر کنم نمیدونست بخنده یا بترسه. 
شبش خیلی بد خوابیده بودم و به چیزهای خیلی عجیب و غریبی فکر میکردم. هروقت که وسطش بیدار میشدم یه استرس وحشتناکی داشتم. خواب همه کارهای نیمه تمومم رو میدونم . ریپورت نصفه نیمه. جزوه های نصفه خوونده شده. پروژه درب و داغون. معدل گند، رابطه نصفه نیمه، و سن 26 سالگی. تمام شب داشتم کابوس همه اینها رو میدیدم و اینکه چه کار میتونستم واسشون بکنم. زنگ صبح هرچند خیلی الکی بود ولی مثلِ کبریتی بود که به انبار باروت زندگیم زده شد. 
من دستم خالیتر از همیشه ست و دیگه نمیتونم با این دست خالی برنامه افقهای دور و دراز رو بریزم. دلم برای خود قدیمیم تنگ شده. که فکر میکردم کار نشد نداره . ولی فکر کنم وقتی آدم به نشدنهای زیاد بخوره، ممکن هست به نتیجه شاید شدن هم نداشت برسه. 
سرم درد میکنه و گیج میره. ریپورت هم رو دستم مونده. فردا هم باید برم دانشگاه. من خدای کارهای نصف و نیمه ام . 
برای این متن هم پایانی ندارم . همینجوری نصفه ولش میکنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر